تبليغاتX
فوتبال و سینما

فوتبال و سینما

آخرین وقایع و گزارشهای سینمایی و فوتبالی

حاشیه هایی از حضور هنرمندان در کاخ جشنواره

گویا این روزها تلویزیونی ها خیلی با فرزاد حسنی کاری ندارند چون این ، تماما در برج میلاد حضور دارد و به قول یکی از دوستان "این ور فرزاد اون ور فرزاد همه ور فرزاد" شده است! جدا هم شما موقع نمایش فیلم او را کنار دستت می بینی و هنگام نهار خوردن در ردیف جلویت و وقت استراحت و چای نوشیدن، بالای سرت و البته یک سره جلوی دوربین ها و ریکوردر خبرنگاران. خوب شد باز جشنواره فجر به روزهای بیکاری او پایان داد.
• محمد رضا شریفی نیا هم این روزها زیاد در برج میلاد دیده می شود. او که معمولا از رسانه ها دوری می کرد، این بار در رویکردی جدید؛ زیاد با بر و بچه های رسانه دور می خورد و البته با مسئولان ارشاد و جشنواره، حسابی گرم می گیرد. شاید او هم می خواهد اولین فیلمش را همین روزها کارگردانی کند!
• در دو سه روز اول که هنوز خبری از ستاره های بزرگ سینما در سالن و برج نیست، چهره های تلویزیونی حسابی کولاک کرده اند. شما حسابی می توانید بازیگران درجه دو و سه سریال های آبکی سیما را البته با چهره هایی متفاوت و کمی عجیب! در حال تردد و رژه در لابی ببینید. البته به امید دوربینی و خبرنگاری و احتمالا احوالپرسی هواداری!
• پس از گذشت دو روز از دربی، هنوز هم بازار داغ کل کل های هنرمندان و سینماگران درباره برد پرسپولیس ادامه دارد. اما تقریبا یک طرف همه این ماجراها، خواهران شریفی نیا هستند. ملیکا و مهراوه که امسال زیاد به برج میلاد می آیند و به شدت قرمز هستند؛ تقریبا نمی گذارند هیچ استقلالی از زیر نیش و کنایه هایشان در برود.
• اینجاست که می شود فهمید کدام سینماگر ها با هم جورند و کدام ها خیلی دل خوشی از هم ندارند. فریدون حسن پور و همایون اسعدیان عمرا از کنار هم تکان بخورند. نورا هاشمی و شیرین بینا که با هم می آیند و با هم می روند و محمدعلی باشه آهنگر و میلاد کی مرام نیز همینگونه. سحر قریشی یکسره با هم بازی های تلویزیونی اش است و رعنا آزادی ور یک بار با باران کوثری و یک بار با شریفی نیاها. هنگامه قاضیانی ترجیح می دهد با از ما بهترون و یکی مثل حسین یاری هم تنها می پرد! البته نخواهید بگوییم کدام هایشان سایه هم را با تیر می زنند!!
• منتقدها هم البته چند گروهی را تشکیل می دهند که بزرگترین و پر سروصداترینش از آن امیر قادری و بر و بچه های کافه سینماست که کاخ جشنواره را روی سرشان گذاشته اند. خبرنگارهای ورزشی که نمی دانم چرا و چطور برج میلادی شده اند، نیز حسابی با هم هستند و نیما حسنی نسبی که با همه لابی کرده است نیز چند نفری دارد. گرچه مسعود فراستی با بادیگاردهای پنهانی می آید و می رود اما تقریبا تنهاترین منتقد جشنواره است.
• گویا هنوز هم منتقدان و اهالی رسانه دل خوشی از حامد کلاهداری ندارند. پس از استقبال بد از فیلمش در جشنواره سال گذشته که پایان نامه را جنجالی ترین فیلم کرد و علاوه بر نقدهای منفی، کارگردان هم در سالن هو شد؛ امسال هم کلاهداری تنهاترین سینمایی برج میلاد است. معمولا هر هنرمندی در سالن مورد توجه رسانه ها و منتقدان است و به قصد مصاحبه یا گفتگوهای دوستانه، دور و برش شلوغ؛ اما این کارگردان سینما تنها و بی صدا می آید و فیلم می بیند و می رود. حتی هنگام نشست خبری یکی از فیلم ها، کل ردیفی که کلاهداری در آن نشسته بوده، به نشانه اعتراض از جایشان بلند شده و به سمت دیگر سالن رفته اند.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:13  توسط وحید ضرابی نسب  | 

یادداشتی بر مراسم افتتاحیه و پخش دربی در برج و هفت جیرانی

چرا هیچ چیز سرجایش نیست!!؟؟

اول) سی سال... سی سال کم نیست... می گویند یک نسل است. جایی هم خواندم اختلاف نسل ها در جامعه مدرن به 20 سال رسیده است. حالا خیلی بد است که یک نسل و اندی از عمر چیزی بگذرد و هنوز تکلیفش با خودش و بقیه معلوم نباشد. خیلی بی اعتباری و ناتوانی است که سی سال عینا یک اتفاق تکرار شود و هر بار هم نه سر و تهش معلوم باشد و نه هدفش و نه هیچ چیز دیگرش. افتتاحیه جشنواره سی ام فجر هم انجام شد- اگر شما توانستید اسمش را آیین بگذارید- شخصا هیچ علاقه ای به حضور در چنین تشریفات بی سرانجام و شو مانندی ندارم، اما این بار آنقدر حرف از تفاوت زدند و ادعای طرحی نو در اندازیم، که نتوانستم بر وسوسه رفتن غلبه کنم. اما... 

سی سال... سی سال کم نیست... پس چرا باید پس از این همه آزمون و خطا و تجربه، باز هم همه چیز رنگ و بوی آماتوری بدهد؟ چرا باید دوباره ها را دوباره بیازماییم آن هم به بهانه آمدن دسته ای جدید؟ افتتاحیه امسال چه چیز دندان گیری داشت که اینقدر در بوق و کرنا شد؟ چه کسی توانست تا پایان مراسم، تاب تحمل این همه تکرار و کسالت زدگی را داشته باشد؟ کسی که آمد و نشست و رفت، چه چیزی دستگیرش شد و آن که نیامد –و خوش به حالش- چه از دست داد؟ مراسم رنگ و رو رفته و امتحان بد پس داده فرش قرمز -حالا با هر اسم گول زننده دیگر- و رژه آدم های معمولی که نه هنرمند بودند و نه ستاره و نه به مخیله شان می رسید بشوند، چه به شور و حال و حس و محتوای افتتاحیه افزود؟ این لوس بازی های ابتدایی به تقلید آن چه آن ور آبی ها درستش را انجام می دهند، چه مشکلی از سینمای ما حل می کند جز چند لبخند مصنوعی و چند فلاش اضافی عکاسان و چند هورای عشق سینمایی ها؟ خود افتتاحیه چه؟ کدام بخشش را می شد حتی متوسط خواند؟ دکور بسیار بسیار بسیار –باز هم بگویم- غیر حرفه ای و نا متناسب یا بی برنامگی و بسنده کردن به چند سخنرانی و اظهار نظر؟ جز فیلم عالی کمال تبریزی، کدام فیلم بخش بزرگداشت ها حتی به استانداردهای اولیه رسید؟ -به خدا فیلم بزرگداشتن ساختن، مونولوگ گویی فرد مورد نظر برای مخاطبان نیست. کاش آقایان این ها را از آن ور آبی ها الگو بگیرند نه هر چیزی که دلشان خواست- اگر معنای پروپاگاند تبلیغاتی و بزرگ نمایی رسانه ای را نمی دانید، روند جشنواره فجر امسال و برگزارکنندگانش به ویژه همین افتتاحیه را دنبال کنید خیلی چیزها دستتان می آید.
دوم) بالاخره آنقدر این بر و بچه های کافه سینما و یکی دو سایت دیگر نوشتند تا دبیر کاملا غیر ورزشی جشنواره مجاب شد برای اولین با در تاریخ جشنواره فجر، فوتبال نمایش دهد و غلبه مستطیل سبز بر پرده نقره ای را ثابت کند. این که بدنه منتقدان امروزه ایران بسیار جوان است و اتفاقا همه یک جورهایی جو زده و تحت تاثیر فوتبال، شاید اصلی ترین دلیل اختصاص سئانس نمایش یک فیلم به دربی باشد، اما به نظر من این تنها نشان دهنده چیرگی عامیت فوتبال بر خاصیت هنر است؛ این که فوتبال مردمی تر از سینماست و این اصلا خبر خوبی نیست. اینکه منتقدان و سینمایی نویس ها که پرچم داران سینمای ایران هستند و حتی خود اهالی سینما که یکسال مشتاقانه منتظر چنین اتفاقی می مانند، تماشای فوتبال را به فیلم دیدن ترجیح می دهد یعنی سینمای وطنی مدت هاست مخاطب خود را از دست داده است. گذشته از اینکه علیرغم نظر مثبت خیلی ها، این چنین چیرگی فوتبال بر سینما را در مهمترین رویداد هنری کشور قبول ندارم؛ برخورد فرهنگی ترین قشر جامعه حین نمایش دربی خیلی هم فرهنگی نبود! این که منتقد جوانی که اتفاقا این شب ها در برنامه هفت هم حضوری دارد، روی صندلی های سالن بایستد و هوارهایی به سبک لیدرهای متعصب آبی بزند، یا آن دوست دیگر شعارهایی آنچنانی نثار تماشاچیان تیم مقابل کند، بیشتر مناسب قسمت دوم مستند کدام استقلال کدام پرسپولیس بود! تا فضای جشنواره فجر با این همه داعیه و سر و صدایش. همین...

سوم) فریدون جیرانی جزو مفاخر سینمایی ماست. گذشته از چند برخوردی که با او داشتم و رفتار حرفه ای و اخلاق فوق العاده اش، حسابی مجذوب کننده بود؛ جیرانی به خاطر سواد سینمایی و دانش بالایی که از هنر هفتم دارد، یک دائره المعارف گویاست. انصافا در قامت کارگردان هم فیلم هایش استانداردهای سینمایی و کیفیت مطلوب همه نظری را دارد و البته که فیلمنامه نویس درجه یکی هم هست. اما برنامه هفت یک گام به عقب برای او و کارنامه اش است. جزو آن دسته ای نیستم که نبود هفت را بر بودش ترجیح دهم، اما به شدت معتقدم این برنامه تلویزیونی در شان سینمای ایران و خود فریدون جیرانی نیست. این ویژه برنامه های جشنواره ای اش که دیگر شاهکار است. معلوم است دوستان هیچ برنامه مشخص و هدفگذاری و سیاستی ندارند و برای اینکه همه راضی باشند، قرار شده دور همی خوش بگذرانند! چه آن به اصطلاح منتقد ثابت و دل درد آورش که با بادیگارد و همراهان رنگارنگ می بینیمش و چه آن منتقد جوانی که شاید به همان شغل مصاحبه کننده برگردد کافی باشد –جای امیر قادری هنوز چقدر خالی است- چه آیتم های بی معنی و تکراری اش و چه رفت و آمدهای بی هدف کراگردانان –وچه خوب که برخی ها می فهمند و به این شوی دهه 50 ای نمی آیند.- کاش جیرانی می دانست می تواند تهیه کننده برنامه بسیار خوبی باشد اگر اینقدر بر سنت گرایی و تقلید از جنگ های سه دهه پیش و خوش گذرانی دور همی اهالی سینما تاکید نکند...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:13  توسط وحید ضرابی نسب  | 

جشنواره امسال فجر شاید آن چنان هم آش دهن سوزی نباشد

سی منهای بیست و اندی مرغ!

 
تا کنون حتما با فیلم های بخش مسابقه و بخش های مختلف دیگر؛ که گرچه ماهیت نامعلومی دارند اما معمولا به لطف انتخاب های بی نظیر دوستان و انتخاب های گزینشی بخش مسابقه، فیلم های خوب و درجه یکی از آن بیرون می آید؛ کاملا آشنا شده اید. حتما هم از خودتان پرسیده اید امسال قرار است تنور جشنواره را چه فیلمی گرم کند؟ کدام شاهکار سینمایی یا فیلم جنجالی خواهد توانست سیل منتقدان و اهالی هنر هفتم را در این کشاکش سیاسی و دعواهای صنفی و انحلال ها و بگومگو ها، سر شوق و ذوق بیاورد؟
سال گذشته، اصغر فرهادی بود و شاهکار ستودنی اش که سطح سینمای ملی را بالا برد. سعادت آباد و اینجا بدون من و اسب حیوان نجیبی است بودند که نشان دهد هنر هفتم وطنی هنوز هم برگ برنده هایی دارد. گزارش یک جشن و پایان نامه و فرزند صبح بودند که علیرغم کیفیت مضحک، جنجالی و خبرساز و حدیث دار شدند. راه آبی ابریشم بود که با وجود تمام ضعف ها، پروداکشن را در سینمای فقیر وطنی ارتقا داد. اما امسال چه؟ به کدام نام و عنوان دل خوش کنیم؟ پای کدام فیلم، قسم بخوریم و برای کدام کارگردان، هورا بکشیم؟
می توان ادعا کرد جشنواره امسال، کیفیت و حرارت سال پیش را ندارد، هر چند منظم تر و محترمانه تر شده باشد. مثلا رجوع کنید به بزرگترین نام امسال یعنی داریوش مهرجویی. قطعا توقع ندارید کسی که چیزی – تاکید می کنم چیزی نه فیلمی- مثل آسمان محبوب را ساخته، در نارنجی پوش، کار خارق العاده ای انجام دهد. ته دلمان امیدواریم لااقل اگر مهرجویی اواسط 60 و 70 را نمی بینیم، مهرجویی سنتوری را بر پرده ببینیم، و احتمالا که نا امید شویم. در غیاب مجیدی و حاتمی کیا و میرکریمی و تبریزی و درویش و فرهادی و ... چه کسی قرار است پرچم دار سی امین فستیوال باشد؟ مثلا سعید سهیلی عزیز با کارنامه چند سال اخیرش که سقوط آزاد با سرعت نور بوده یا رسول صدر عاملی که دیگر از آن سینمای لذت بخش و نیش دارش هیچ خبری نیست؟ فرزاد موتمن که فیلمی صد درصد سفارشی و بی شک ناموفق ساخته یا خسرو معصومی که با وجود تمام تلاش هایش، هنوز با زبان مخاطب شناسی سینما آشنا نیست؟ قطعا توقع ندارید نام هایی مثل کاظم راست گفتار با آن فیلم های مبتذل و حسین فرح بخش با انبوه سری دوزی های مضحک و علی عطشانی و مصطفی کیایی با کمدی های معمولی قبلی شان و حتی رهبر قنبری و سامان سالور با آن پز روشنفکری، بتوانند حتی حرفی برای گفتن داشته باشند.
البته این خانه آنقدرها هم سیاه نیست! مثلا هیج جوری نمی شود برف روی کاج های معادی را از دست داد. ترکیب مهناز افشار سیمرغ گرفته و ویشکا آسایش متحول شده و مثلث حسین پاکدل و صابر ابر و حسن معجونی و استادی محمود کلاری و داستان یک خطی جذاب و فیلمبرداری سیاه و سفید و از همه مهمتر خود پیمان معادی که حالا روی هر فرش قرمزی راه رفته است؛ روی کاغذ هم وجد آور است. یا پذیرایی ساده مانی حقیقی. هنوز هم معتقدم بهترین کار حقیقی –البته جز بازی های تحسین برانگیز و بی نظیرش در درباره الی و ورود آقایان ممنوع- ساخت کارگران مشغول کارند است و امیدوارم فیلم آخرش که یک ترانه علیدوستی درجه یک دارد و خودش را؛ همان حال و هوا را داشته باشد.
اولین ساخته رضا عطاران را هم به این دو فیلم اضافه کنید. بازیگر-کارگردان باهوش و خوش فکری که تخصص مخاطب شناسی و اثرگذاری دارد و معتقدم خوابم میاد او با ترکیب بازیگران امتحان پس داده و یک اکبر عبدی این بار کم نظیر و سوژه ای شبیه ورود آقایان ممنوع؛ پدیده جشنواره امسال است. ضلع چهارم را هم برای علی مصفا می گذاریم که خیلی ها پله آخر او را متفاوت و تحسین برانگیز خوانده اند و ترکیب او و لیلا حاتمی را در متفاوت ترین نقش هایشان، سیمرغ بگیر صد در صدی. اما انتخاب ویژه جشنواره شاید آخرین ساخته رضا کاهانی باشد که فیلم هایش یکی یکی بهتر می شوند و با اسب... به عنوان مهجورترین شاهکار سینمایی ایران، استعدادها و ذکاوت و شناختش از روایت و سینما را تمام قد نشان داد. دیدن بی خود و بی جهت او پس از آن همه حرف و حدیث، با آن ترکیب رویایی بازیگران، شاید بهترین پیشنهاد جشنواره امسال باشد.
البته بوسیدن روی ماه همایون اسعدی و یک عاشقانه ساده سامان مقدم و ملکه محمد علی آهنگر و پل چوبی مهدی کرم پور هم ممکن است بتوانند خودی نشان دهند. اما اگر قلاده های طلا اکران شد و یا آقا و خانم میم مجوز حضور گرفت و اصلاحیه های پریناز به موقع صورت گرفت، می توانید جنجالی ترین فیلم جشنواره را از بین این ها ببینید.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:10  توسط وحید ضرابی نسب  | 

The Confession (اعتراف)

اعتراف مي كنم ؛ پس هستم...

نمي دونم چقدر اهل سريال هاي خارجي هستين. اما در هر صورت سريال خارق العاده The Confession (اعتراف) رو از دست ندين. اولين سريالي كه آيتم هاش بين 6 تا 7 دقيقه اس (بله، واقعا 6 دقيقه) و سري اولش (10 قسمت) هم از طريق سبكه HULU و هم اينترنت پخش شد. يه چي ميگم يه چي مي شنوي... يه درام جنايي خوش ساخت و ميخكوب كننده با بازي خوب كيفر ساترلند و جان هارت... عاشقش مي شين... يادداشت مفصلمو درباره اين سريال تا چند روز ديگه آپ مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 13:17  توسط وحید ضرابی نسب  | 

بازي شاهانه(بازي تخت و تاج) game of thrones


برنده باش يا بمير...

قطعا تو اين زندگي پر دردسر و روزمره ما ايرانيا فرصت واسه ديدن و لذت بردن از دنياي تصوير كمه، اما بعضي وقتا حس مي كني بهترين و آرامش بخش ترين و شيرين ترين لحظاتت اون وقتاييه كه مي شيني و يه دي وي دي ميذاري و چشم ميدوزي به جادوي تصاوير متحرك البته با حاشيه سحرآميز صوت...
ديشب آخرين قسمت سيزن اول بازي شاهانه(بازي تخت و تاج) game of throns رو هم ديدم تا يه بار ديگه لذت سينما و فيلم و هنر هفتم بپاشه تو وجودم. به دلايلي مدتهاست كه ديگه نقد نويسيو كنار گذاشتم اما اين دفعه نمتونم ننويسم. البته يادداشت كاملم رو چند روز ديگه آپ مي كنم اما فقط هرجوري هست اين سريالو ببينين. با شهامت پيشنهادش ميدم و مطمئنم وقتي ديدين نفرينم نمكنين. يه شاهكار ديگه از HBO.. 
بازي شاهانه(بازي تخت و تاج) شبيه هيچ سريالي كه قبلا ديدين نيست. نه بلوف ها و گاف هاي 24 و فرار از زندان رو داره و نه قصه الكي و سركاري دكستر و بينگ بنگ و اين خزعبلات...
يك افتتاحيه عظيم و نفس گير؛ صحنه هاي خارق العاده و چشم نواز؛ متن بي نقص و روايت درست؛ شخصيت پردازي دقيق هم براي بدها و هم خوب ها؛ پيچش هاي داستاني و كلي چيزهاي ديگر... از اون كارايي كه حدس زدن ادامه اش تقريبا غيرممكنه... كلي رودست خواهيد خورد و اتفاقا باورشان مي كنيد.
بازي خوب شان بين(با 20 كيليويي اضافه وزن) و آدم كوتوله سريال(نمشناسمش) بي نظيره...
سريالو ببينين. فصل اولش 10 قسمته... فصل دومش هم تو راهه... عاشقش مي شين...البته يه خورده صحنه هاي خشن (به معناي واقعي خشونت بربرانه و وحشي) و سكسي اش زياده... بالاخره فيلم تو قرون وسطي اس و اينا همه لازمه اون دوره بوده...

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 13:15  توسط وحید ضرابی نسب  | 

کدام فیلم ها گیشه سینمای 89 را از آن خود می کنند؟

زمانی برای پارو کردن پولها!

وحید ضرابی نسب

آنهایی که به لطف فروش های عجیب و غریب فیلمهای اکران امسال، سال 88 را بهترین سال سینمایی از لحاظ مجموع فروش بلیت سالنهای سینما می دانند قطعاً باید یک سال دیگر صبر کنند. درست است که فروش خیره کننده «اخراجی ها 2» تا مدت ها در سینمای ایران اتفاق نخواهد افتاد اما سال 89 به واسطه چند اکران پر سر و صدا و چند کمدی پر بازیگر گیشه ای قطعاً یکی از پر فروش ترین های چند سال اخیر محسوب خواهد شد . اینک در آخرین روز های سال 88 نیم نگاهی داریم به فیلمهایی که حتماً به فروش های خوبی در سال 89 می رسند و تهیه کنندگانشان را خوشحال تر از همیشه می کنند.

= بازار داغ کمدی ها یا بخندان و جیب خالی کن!

سال 89 را باید سال اکران کمدی های متعدد و پولساز خواند چرا که فیلم های در نوبت اکران و در نوبت اخذ پروانه نمایش با مایه های طنز از هر سال سینمای ایران بیشتراست. اتفاقاً اکثر این آثار در جشنواره نیز نمایش داده نشده اند و یک ر است راهی پرده نقره ای می شوند (دلیلش هم که روشن است!) یکی از اصلی ترین شانهای فروش سال و احتمالاً فیلمی که می تواند به یکی از پر فروش های چند وقت اخیر سینمای ایران بدل شود آخرین ساخته سعید سهیلی است.

 سهیلی پس از ساخت چند فیلم با موضوع جنگ و دفاع مقدس و بعدش چند اثر اجتماعی و بعدترش پلیسی و جنایی، در «چارچنگولی» برای اولین بار کمدی را تجربه کرد که اتفاقاً برایش «آمد» داشت. فروش عجیب و غریب جفت رضویان – شفیعی جم باعث شد تا او دوباره به سراغ کمدی برود و این بار با ترکیب بازیگرانی فوق العاده. «ازدواج در وقت اضافه» چند سورپریز دارد که قطعاً اولی اش بازی جمشید هاشم پور است. هاشم پور قبل تر یک نقش تحسین برانگیز طنز در «قاعده بازی» به عهده گرفته بود اما آن کمدی کلاسیک معتمدی کجا و این کمدی گیشه ای سهیلی کجا؟! باید دید هاشم پور در این بزرگ ترین ریسک حرفه ای اش توانسته همان بازیگر محبوب باشد یا در دام بازار مکاره کمدی های نازل افتاده؟ ترکیب مجید صالحی و علی صادقی و مهران رجبی با ماهایا پطورسیان و بهنوش بختیاری و بهاره افشاری و عکس های جالب توجه که از هم اکنون روی سایت ها و مجلات قرار گرفته شانس فروش «ازدواج در وقت اضافه» را به شدت افزایش می دهد.

اما اگر دنبال بازیگران طنز بیشتری هستید مخصوصاً از نوع تلویزیونی اش می توانید روی استقبال از «از ما بهترون» هم حساب کنید. فیلمی که به خاطر درگیری شغلی رضاعطاران چند بار به تعویق افتاد و دست آخر با حضور او کنار الناز شاکردوست و یک دوجین چهره آشنا از جمله برزو ارجمند، ارژنگ امیرفضلی، بیژن بنفشه خواه، بهنوش بختیاری، مریم امیر جلالی، نادر سلیمانی و ... کلید خورد. داستان یک روزنامه نگار که ناخواسته وارد فضای جن گیری و رمالی می شود و همین سوژه جالب هم می تواند به فروش فیلم مهرداد فرید (هم خونه) کمک کند. رضا عطاران یک فیلم دیگر نیز در نوبت اکران 89  دارد و آن «بعد از ظهر سگی سگی» ساخته مصطفی کیایی است که در آن با مجید صالحی، علی صادقی، مهران رجبی، بهاره رهنما، و امیر نوری هم بازی است . خیلی ها می گویند این فیلم که یک جورهایی به «بعد از ظهر سگی» آل پاچینو ربط دارد آخر خنده است و داستان دانشجویی که برای اثبات خود و خواسته هایش دست به گروگانگیری می زند! احتمال سال 89 سال فیلمهای بالای یک میلیارد تومان فروش است!

اما این حرف که کپی برابر اصل است شاید این جا هم مصداق پیدا کند و بدل «اخراجی ها» خوب بفروشد. جهانگیر جهانگیری که متخصص ساخت فیلم های مخاطب پسند دهه 70 بود فیلمی به تهیه کنندگی داریوش بابائیان ساخته به نام «افراطی ها»! فیلم در بهار اکران می شود و همه چیزش کپی فیلم ده نمکی است. از اسم گرفته تا قصه (داستان چند جوان که از زندان آزاد می شوند و اتفاقات بعد از آن) و حتی چند بازیگر مشترک از جمله اکبر عبدی، ارژنگ امیرفضلی، علی اوسیوند و ... به این ترکیب رضا شفیعی جم، فتحعلی اویسی، یوسف صیادی، مریم امیر جلالی و حدیث فولادوند را هم اضافه کنید تا بتوانید حدس بزنید چه فروشی نصیب کپی بردارها خواهد شد. البته «اخراجی ها» یک کپی دیگر هم داشت و آن «زمهریر» بود. فیلمی که شاید به خاطر حاشیه های جشنواره اش و ترکیب بازیگرانی چون شیلا خداداد، اکبرعبدی، علی صادقی، نیوشا ضیغمی، سارا خوئینی ها، رضا  رویگری، افسانه بایگان و ... بد نفروشد.( البته اگر مجوز اکران بگیرد)

نه! کمدی ها تمام شدنی نیستند! «سلام بر عشق» یکی از اکران های نوروز 89 که ترکیب بازیگرن مخاطب پسندی دارد را هم اضافه کنید. امین حیایی، نیکی کریمی، الناز شاکردوست، آتیلا پسیانی و احمد پورمخبر در محصول پویا فیلم و ساخته اصغر نعیمی (بی وفا) . فیلمی که اسم آن هم از فیلمی با همین نام ساخته عزیز بهادری و بازی فردین، مرجان و مرتضی عقیلی در سال 1353 (فیلمنامه سیروس الوند) گرفته شده و احتمال فروش بالای آن با توجه به فصل نوروز هست. اما وقتی فرزاد موتمن با آن سابقه اش به سراغ کمدی آن هم پر ستاره می رود حتما باید آن را دید مخصوصا که تنها نام فیلم فروش آن را تضمین می کند. «پوپک و مش ماشاا... » که قرار است در اکران دوم بهار به سالن ها بیاید. علاوه بر این نام جالب ترکیب امین حیایی، مهناز افشار، سروش صحت، فرهاد آییش، امیر جعفری، بهاره رهنما، مریم امیرجلالی و رابعه اسکویی و احتمال متفاوت بودن طنز موتمن آن هم با تهیه کنندگی منیژه حکمت را دست کم نگیرید.

«سه نفر روی خط» ساخته خسرو ملکان (مادر زن سلام) هم یک کار طنز دیگر با بازی زیبا بروفه، مهران غفوریان، فتحعلی اویسی، بهنوش بختیاری و مریم امیرجلالی (چند اسم در تمام این فیلم ها مشترک هستند؟!) «دلقک ماهی» با بازی حامد کمیلی و بهنوش بختیاری و مهران رجبی و شهرام قائدی و امیر نوری و رابعه اسکویی و احمد پورمخبر و البته «بستنی یخی» به کارگردانی آرش معیریان (کما) که حمید گودرزی، فتحعلی اویسی، یوسف صیادی و حدیث فولادوند در آن بازی می کنند را هم جزو پرفروش ها حساب کنیم.

=کمدی نیستند اما بهانه فروششان جور است!

البته قرار نیست سال 89 فقط کمدی ها بفروشند و چند فیلم اکران جشنواره از شانسهای خوبی برای قرار گرفتن در باشگاه میلیاردی ها و فروش بالا برخوردارند. اولین گزینه هم «به رنگ ارغوان» ابراهیم حاتمی کیا. با اینکه این فیلم  شروع خوبی در اکران نداشت (به دلیل فصل بد) اما احتمالاً در نوروز با افزایش مخاطب روبرو خواهد شد و نام حاتمی کیا و سوژه بکر فیلم و بازی های فرخ نژاد و توقیف چند ساله اش آن را به پر فروشترین فیلم سازنده بدل می کند. «دعوت» فیلم قبلی حاتمی کیا در تهران 850 میلیون فروخته بود.

اما دیگر اکران نوروزی «تسویه حساب» میلانی است . فیلمی که از همین الان می توانید روی فروش بالایش حساب کنید. میلانی نوروز 88 هم با «سوپراستار» در سینماها حضور داشت که عضو باشگاه میلیاردی ها شد و این یکی هم به دلیل توقیف 3 ساله، سوژه جالب و زنانه و ترکیب بازیگرانی چون مهناز افشار، اکبر عبدی، حامد بهداد، بهاره افشاری و لادن مستوفی و البته اکران نوروز می تواند بفروشد. هر چه باشد 2 فیلم آخر میلانی (آتش بس و سوپر استار) به تنهایی به اندازه 8 فیلم دیگر پرونده اش مخاطب داشته اند!

«شکلات داغ» اولین ساخته  حامد کلاهداری هم می تواند جزو گزینه های فتح گیشه باشد. به نظر من این فیلم یکی از بهترین cast های اخیر را دارد و ترکیب فریبرز عرب نیا، علیرضا خمسه، نیکی کریمی، داریوش ارجمند، حامد کمیلی عجیب آدم را به هوس می اندازد «شکلات داغ» را ببیند. اما اگر از من بخواهید پدیده سال 89 را «دموکراسی تو روز روشن» می دانم. فیلمی که بخاطر دستمزد روزی 30 میلیون تومان محمدرضا گلزار حسابی خبرساز شد و به خاطر همین و البته حضور گلزار در کنار نیکی کریمی  و محمدرضا فروتن و نیوشا ضیغمی و البته حمید فرخ نژاد می تواند به پر فروش ترین فیلم سال نیز بدل شود.

اما اگر بخواهیم چند گزینه دیگر را برای پر فروش های سال 89 عنوان کنیم باید به آخرین ساخته سامان مقدم اشاره کنیم. «صد سال به این سالها» با سوژه مخاطب پسند، پسوند توقیفی و مثلث بازیگران بی نظیرش یعنی پرویز پرستویی، رضا کیائیان و فاطمه معتمدآریا؛ «آدمکش» ساخته رضا کریمی و بازی بهرام رادان، مهتاب کرامتی، لیلا اوتادی و حامد بهداد و «کارناوال مرگ» با بازی بهرام رادان، فرامرز قریبیان، الناز شاکردست، از جمله فیلم هایی هستند که به استقبال مخاطب دل بسته اند.

حضور هدیه تهرانی در «هفت دقیقه تا پاییز»، نام داریوش مهرجویی بر تارک «طهران – تهران» و ترکیب لیلا حاتمی و محمدرضا فروتن در «چهل سالگی» هم می توانند بفروشند. از طرفی می توان روی گیشه خوب «پسر آدم – دختر حوا» ی رامبد جوان با بازی خودش، حامد کمیلی و مهناز افشار حساب کرد. البته شاید تجربه جدید سینمای ایران در ژانر وحشت یعنی «آل» بهرام بهرامیان به خاطر فضای ارمنستان و مصطفی زمانی و سکانس های خوش رنگ و لعابش و «کیفر» هم به خاطر حسن فتحی، جمشید هاشم پور و باز هم مصطفی زمانی خوب بفروشند.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:45  توسط وحید ضرابی نسب  | 

واسکار 2010 تعلق مي گيرد به...

جدال خانوادگي براي مجسمه طلايي



*وحيد ضرابي نسب


تا چند روز ديگر برندگان خوش شانس هشتاد و دومين دوره جوايز اسکار معرفي مي شوند تا بازي جذاب يک سال اخير در گمانه زني ها و پيش بيني ها پايان يابد. گرچه همه ساله آکادمي علوم و هنرهاي آمريکا با مجسمه کوچک طلايي اش دنياي سينما را تحت تأثير قرار مي دهد، اما اسکار 2010 انصافاً يکي از جذابترين دوره هاي اخير اين جشنواره سينمايي است.
تعداد فيلمهاي ممتاز و بالاتر از حد انتظار، افزايش فيلمهاي نامزد در بخش بهترين فيلم، رقابت فشرده در بخش بازيگري، يک جدال خانوادگي (! ) و يک دو جين کارگردان چهره، باعث شده اين اسکار را خيلي ها جدي تر بگيرند. به همين بهانه، نگاهي داريم به فيلمهايي که امسال مي توانند اسکاري شوند...

آواتار ( Avatar )






فيلمي که پرفروش ترين فيلم تاريخ سينما لقب بگيرد، سالنهاي سينما را پر از تماشاچي مشتاق بکند و راضي بيرون بفرستد، سيل نقدهاي مثبت و تحسين و تمجيد روانه اش بکند، جايزه گلدن گلوب در دستانش باشد؛ و اسکار را به خانه نبرد؟! محال ممکن است! از همين حالا آخرين ساخته جيمز کامرون را مي توان شانس اول اسکار 2010 خواند و از بابت خوانده شدن نام آواتارها ( AVATAR ) توسط مجري برنامه مطمئن بود. شک نکنيد، تصاوير اعجاب برانگيز و بازي بي نظير رنگ و نور و جلوه هاي ويژه و تمهيدات بصري، حتي بر فرهيخته ترين اعضاي آکادمي نيز تأثير گذاشته و خيلي سخت است که آنها احساسات خود را ناديده بگيرند و نام ديگري جز آواتار را بر کاغذهاي رأي بنويسند.
اصلاً همين هياهوي ايجاد شده و چندين هفته صدرنشيني گيشه فروش و ادامه سودآوري در بازارهاي جهاني و نزديک شدن به رقم افسانه اي 2/5 ميليارد دلار کافي است تا مخلوقات رايانه اي و آبي رنگ فضايي، موفقترينهاي سينماي چند سال اخير باشند. اگر اينها را قبول نداريد، يادآوري مي کنيم، آخرين ساخته همين آقاي جيمز کامرون 12 سال پيش، هم گيشه ها را جا به جا کرد و هم جوايز اسکار را درو نمود. پس «آواتار» مي تواند زنجيره ديگري از موفقيتهاي کامرون باشد.
اما بگذاريد چند نکته را همين جا بگوييم. اگر نام «آواتار» در مراسم امسال درنيامد، به حساب پيشگويي نادرست ما نگذاريد. چون از نظر سابقه تاريخي، اعضاي آکادمي عادت عجيبي دارند و آن اينکه همان قدر که از فيلمهاي کمدي رمانتيک متنفرند، به فيلمهاي فضايي تخيلي هم رأي نمي دهند. محض يادآوري اينکه، آخرين فيلم از اين گونه که جايزه اسکار را گرفت، « E . T » اثر تحسين شده اسپيلبرگ بود، آن هم مربوط به 28 سال ناقابل پيش!
بنابراين، درصدي هم براي اين بگذاريد که «آواتار» قصه ما کمي هم بدشانس باشد! حالا فکر مي کنيد رقيب اصلي اش براي باختن کيست؟! بله، فيلم همسر سابق همين آقاي کامرون يعني خانم «کاترين بيگلو» که با يک اثر تحسين شده بين المللي به اسکار پا مي گذارد...

گنجه درد ( Hurt locker )






کمتر فيلمي را ديده ام که متعلق به سينماي عام پسند نباشد و فروش خيره کننده اي هم کسب نکند، اما تمام منتقدان آن را بهترين فيلم سال بدانند و از همه انجمنها جايزه بگيرد. کاترين بيگلو با گنجه درد (ضامن)
( Hurt locker ) کاري کرد که تمام مجموعه هاي جايزه بره آمريکا و اروپا، هم مسير شوند. اين فيلم علاوه بر اينکه با نمره 94 در سايت معتبر متاکريتيک يکي از بالاترين نمره هاي تاريخ سينما را گرفت، اکثر جوايز امسال جهان را از آن خود کرد. از جايزه بفتا تا جايزه انجمن منتقدان، انجمن نويسندگان، انجمن کارگردانان و هر انجمن ديگر مورد تصور. (در اين ميان، تنها انجمن بازيگران جايزه اش را به «لعنتي هاي بي آبرو» داد)
به جرأت مي گويم، بهترين فيلمي که تاکنون درباره جنگ عراق و حضور نظاميان آمريکايي در اين کشور ساخته شده، همين اثر تحسين شده است. اصلاً يکي از بهترين فيلمهاي جنگي (يا بهتر بگويم ضد جنگ) چند دهه اخير. همراه شدن با يک گروه خنثي سازي بمب در دل فجايع عراق قطعاً يکي از بهترين خاطرات سينمايي شما خواهد شد.
به نظر شخص من، اگر اعضاي آکادمي عاقل باشند، اسير جلوه هاي رنگ و لعاب دار «آواتار» نخواهند شد و رأي را به نفع همسر سابق آقاي کامرون خواهند داد! به هر حال، خيلي ها منتظرند ببينند اين دعواي خانواده سابق و رقباي امروز به نفع خانم تمام مي شود يا آقا؟!
کلاً اعضاي آکادمي با فيلمهاي جنگي رابطه بدي ندارند، اما مشکل اينجاست که به قول «باب وريني» نويسنده ورايتي حتماً خيلي از آنها حوصله حتي ديدن چنين فيلمهايي را ندارند و ترجيح مي دهند «لعنتي هاي بي آبرو» يا «آواتار» را ببينند تا يک سوم «ضامن» را (! ) بنابراين، ممکن است مثل رد شدن آسان از خط عابر پياده از روي اين فيلم ارزشمند هم عبور کنند! و نکته ديگر اينکه آقايان و خانمهاي رأي دهنده با فيلمهاي کم فروش ميانه اي ندارند (! ) و فروش 50 ميليوني اثر خانم بيگلو آنها را مجاب خواهد کرد که اين فيلم با استقبال روبرو نشده و انتخاب اين فيلم يعني ايستادن مقابل خواسته مردم و اين يعني رأي به «آواتار» !
البته، قضاوت کمي زود است و بايد چند روزي منتظر ماند تا ميزان هوشمندي رأي دهندگان کاملاً روشن شود.

بالا در آسمان ( up in The air )






اگر اسکار به «آواتار» و «ضامن» روي خوش نشان نداد ] که بسيار بعيد است [ مطمئن باشيد گزينه بعدي «بالا در آسمان» جيسون ريتمن است. فيلمي که بسيار خيره کننده به بحران اقتصادي اين روزهاي جهان پرداخته و درباره شغلي است که براي ما ايراني ها عجيب است! کسي که خبر اخراج کارمندان يا حتي مديران شرکتها را برايشان مي برد (مثل اينکه در آمريکا نامه و تلفن و اي ميل وجود خارجي ندارد! ) علاوه بر بازي جالب توجه جرج کلوني، فضاي تيره همراه با طنز تحريک کننده فيلم و روايت کم نظير و ساختار هدفمند آن را نبايد دست کم گرفت.
با اينکه معتقدم بيشتر قدرت فيلم به خاطر کستينگ و بازيهاي فوق العاده اش است.
اگر اين فيلم به رقباي جدي امسال نمي خورد، قطعاً شانس بيشتري داشت اما به هر حال اينکه تنها انجمن نويسندگان آمريکا به اين فيلم روي خوش نشان دادند را بگذاريد به حساب نرسيدن به پاي مجسمه اسکار.
گرچه هيچ چيز عجيب نيست! به هر حال محتواي اخلاقي «بالا در آسمان» و اشارات جالب به بحران اقتصادي و باز هم تأکيد مي کنم ترکيب بازيگران (سه نفرشان نامزد اسکار شده اند) دلايل خوبي براي بالا رفتن «بالا در آسمان» است!

لعنتي هاي بي آبرو ( Inglouvious Basterds )






وقتي پاي «کوئنتين تارانتينوي» محبوب وسط باشد، نمي توان راحت و بي خيال از کنار ساخته اش گذشت. انصافاً من مدل چنين کارگرداني را در سينماي جهان سراغ ندارم و سبک فيلمسازي اش را منحصر به فرد مي دانم. براي همين هم دادن يک اسکار به او اصلاً چيز زيادي نيست، بخصوص اين فيلم ماليخوليايي و سرشار از خون و خشونت و حال به هم زني! هيچ کس نمي تواند مثل تارانتينو چنين فيلم خشن دوست داشتني و به اين شيريني بسازد که نتواني به هيچ بهانه اي از پايش بلند شوي. کاش کوئنتين سينماي امروز، سالي يک فيلم مي ساخت تا دلايل بيشتري براي دوست داشتن هنر هفتم مي داشتيم.
بله، او رقيبهاي جدي مثل زن و شوهر سابق هم دارد، اما فراموش نکنيد که اکثر رأي دهندگان اسکار از انجمن بازيگران هستند و اين انجمن هم جايزه خود را به «لعنتي هاي بي آبرو» داد. بنابراين، «تارانتينو» بايد در مراسم امسال آن جلوها بنشيند تا براي گرفتن جايزه اش نخواهد از روي صندلي ها رد شود (روبرتو بنيني که يادتان هست! ) قبول داريم فيلم، تلخ و سياه است و معمولاً آثار خشن اسکاري نمي شوند، اما بايد حساب اين يکي را کاملاً جدا کرد. فيلمنامه عالي (باز هم به پالپ فيکشن رؤيايي نمي رسد) و فرم و اجراي مؤلف تارانتينو، جان مي دهد براي مجسمه طلايي. همين!

يک مرد جدي ( A sevious man )

برادران کوئن هم از آن دست فيلمسازان شناخته شده و صاحب سبک سينمايي اند که مثل کامرون و تارانتينو حس زيباي فشردن اسکار را در دستان تجربه کرده اند.
گرچه «يک مرد جدي» در حد و اندازه هاي «پيرمردها سرزمين ندارند» و برخي شاهکارهاي اين دو برادر نيست، اما همان رگه هاي طنز بي نظير و انحصاري و شوخي هاي غم انگيز و نگاه فرازميني به آدمهاي زميني، بازهم آخرين اثرشان را در زمره کارهاي موفق سال قرار مي دهد. هميشه وقتي کوئن ها فيلم داشته اند، اعضاي آکادمي با احترام به آن نگريسته اند و همين شانس آنها را افزايش مي دهد، بخصوص اينکه در «يک مرد جدي» بحث سرنوشت و مسير زندگي و انتخاب آدمها پررنگ تر و طنزش تأمل برانگيزتر است.
اما نامزدهاي ديگر با اينکه شانس چنداني، ندارند ولي همه، نمره هاي بالاي 80 را در متاکريتيک گرفته اند و حرفهاي زيادي براي گفتن دارند. Up (بالا) يکي از محدود انيميشن هايي است که در چند سال اخير که نامزد بهترين فيلم شده و دلنشين ترين کارتوني است که در چند وقت اخير ديده ايد. جالب اينکه فيلمنامه اين انيميشن نيز در بخش بهترين سناريو نامزده شده تا نشان دهد کارتون ها چه قدر جدي اند و فقط براي سرگرم کردن کودکان نيستند، بلکه مي توانند حرفهاي سينمايي بزرگي هم ارائه دهند. فروش بالا و نقدهاي مثبت و اقبال عمومي را هم اضافه کنيد، اما در هر حال خيلي بعيد است يک انيميشن بهترين فيلم سال شود.
«منطقه 9 » هم با محور انسانها عليه بيگانگان و مضامين فلسفي و اخلاقي گنجانده شده در يک فضاي علمي تخيلي، «سمت کور» به عنوان تنها کمدي رمانتيک فهرست امسال با موضوع بخت و شانس (بله، در مايه هاي همان اسکار برده «ميليونر زاغه نشين»! )، «پرشس» يک فيلم جمع و جور اخلاق محور جوانانه و «تحصيلات» يک نيمه تراژدي عشقي البته با محوريت حال و هواي لندن را مي توانيد به عنوان کم شانس ترين ها در نظر بگيريد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 11:58  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهي به پرفروش ترين فيلمهاي سال 2009 ؛

انیمیشن، جلوه هاي ويژه و اندکي غافلگيري! 

 

* وحيد ضرابي نسب

سال 2009 ميلادي با تمام حاشيه هاي پررنگ و کم رنگش به پايان رسيد و انواع و اقسام فهرست «ترين ها» از سوي رسانه ها وانجمنها منتشر شد. بي شک يکي از جذابترين اين فهرستها را بايد در حوزه سرگرمي بويژه سينما يافت و عناويني چون «بهترين فيلمهاي سال، بدترين ها، پرفروش ترين ها، پرخرج ترين ها، بهترين بازيگران و کارگردانان و...» به همين بهانه رفتيم سراغ پرفروش ترين فيلمهاي سال 2009 ميلادي با اين توضيح که جدول آمار و ارقام و عددها از سايت هاي IMDB و Box Office گرفته شده و توضيح فيلمها کاملاً ايراني است.

1 - ترانسفورمرز- انتقام فالن:

شايد تصور اينکه پرفروشترين اکران آمريکاي شمالي در سال گذشته از آن يک چنين فيلمي باشد کمي غير قابل تصور بود، اما به هر حال اين تماشاچيان ينگه دنيا مثل هميشه غيرقابل پيش بيني اند. بويژه اگر پاي يک مشت روبات تغيير شکل دهنده و جلوه هاي ويژه آنچناني و مايکل بي و دو جوان خوش بر و رو در ميان باشد. قسمت اول ترانسفورمرز هم البته سال گذشته با فروش بسيار خوبي روبه رو شد، اما اين بار نسخه دوم با فروش تحسين برانگيز بيش از 402 ميليون دلار بهترين گيشه سال را داشت.

 

اين فروش از مجموع 4293 سينماي آمريکاي شمالي به دست آمد آن هم با يک افتتاحيه جالب 109 ميليون دلاري، (بيش از يک چهارم فروش فيلم در هفته اول به دست آمد). با اين فروش «ترانسفورمرز/ انتقام فالن» در جايگاه نهم جدول کل پرفروشترين هاي تاريخ سينما در آمريکاي شمالي قرار گرفت و با توجه به گيشه جهاني اش و فروش 835 ميليون دلاري، بيستمين فيلم پرفروش تاريخ سينماي جهان شد. گرچه منتقدان اصلاً روي خوشي به اين اثر ديجيتال با آن جلوه هاي بصري حيرت انگيز ندادند (و انصافاً هم فيلم هيچ چيز دندان گيري جز همين تمهيدات ويژه تصويري رايانه اي نداشت) اما به هر حال «مايکل بي» با آن سابقه پر و پيمان (اولين ترانسفورمرز، جزيره، پسران بد و آرما گدون) مي داند چطور مخاطب را به سينما بکشاند.

شيالابوف و مگان فاکس هم که در قسمت اول معرفي شده بودند اين بار در قامت ستاره هايي جوان در اين جيب خالي کردن(! ) مؤثر بودند. بودجه ساخت اين فيلم هم 200 ميليون دلار برآورد شده است.

2 - هري پاتر و شاهزاده دورگه:

 ششمين هري پاتر هم طبق پيش بيني ها عالي فروخت و گرچه رقابت داخلي را به ترانسفورمرزها باخت، اما با فروش جهاني بالاتر، سود بسيار خوبي را به جيب استوديو وارنر ريخت. «شاهزاده دو رگه» در اکران آمريکاي شمالي از مجموع 4455 سينما 302 ميليون دلار فروخت آن هم با افتتاحيه اي 78 ميليون دلاري. اما ديدن «دانيل رادکليف» و «اما واتسن» و «روبرت گرفيت» حالا جوان شده براي غير آمريکايي ها جذابتر بود و ششمين هري پاتر در مجموع فروش 929 ميليون دلاري داشت تا هشتمين فيلم پرفروش تاريخ دنيا شود. حالا فيلمهاي هري پاتر رکوردي عجيب زده اند و همه شان در بين 15 فيلم پرفروش تاريخ هستند و مي شود حدس زد چرا قسمت هفتم و آخر ماجراهاي اين پسرک عينکي را 2 فيلم مجزا کرده اند. ديويد ياتس که پنجمين هري پاترش پرفروش ترين فيلم سال 2008 شده بود فيلمي را روانه اکران کرد که گرچه 250 ميليون دلار هزينه داشت، اما هم منتقدان و هم تماشاچيان را راضي نگه داشت.

3 - بالا:

انصافاً اگر بخواهند بهترين پويانمايي تاريخ سينما را انتخاب کنند «بالا» بهترين گزينه است (البته قبلش بايد E - Wall را کنار بگذاريد چون تا سالها هيچ فيلم درامي هم به پاي آن نمي رسد) بي گمان اسکار امسال در بخش پويانمايي به اين اثر تحسين شد.

پت داکتر مي رسد و پيکسار قدم بزرگ ديگري را در راه تکتاز بودن در اين صنعت برخواهد داشت. پيکساري که با وال-اي، راتاتوي، يافتن نمو، شگفت انگيزها، داستان اسباب بازي و... و اينک با يکي از جذابترين تئاترهاي 2 نفره تاريخ، بخشي از صنعت سينماست.

قصه پيرمرد 78 ساله و پسرک 8 ساله و آن دنياي بي نظير و روابط کمتر ديده شده در سينما و آن بازي رنگ و تکنيک و روايت که با بودجه اي 175 ميليون دلاري خود در 3886 سينماي آمريکاي شمالي 293 ميليون دلار فروخت و با فروش کل 683 ميليون دلار جزو پرفروش ترين انيميشن هاي تاريخ شد.

4 - گرگ و ميش؛ ماه نو:

بعضي وقتها هم براي پرفروش شدن به پروداکشن عظيم و صدها ميليون دلار بودجه ساخت نياز نيست، بلکه يک فکر و ايده ناب و چند جوان خوش چهره حسابي پول پارو مي کنند. «گرگ و ميش» در سال 2008 يک اتفاق سينمايي شد و ايده تلفيق خون آشامي و انسان- گرگي با ماجراي عاشقانه اي پررنگ و بي بي فيس هاي امروزي حسابي جواب داد.حالا قسمت دوم با نام «ماه نو» و همان زوج حالا ستاره، کريستين استوارت و روبرت پانيستون توانست در بازار آمريکاي شمالي 284 ميليون دلار فروش کند و مهمتر از آن اينکه بالاترين فروش در روز اول اکران را با 73 ميليون دلار در کل تاريخ سينما از آن خود کرد. (بيش از يک چهارم از فروش کل) فيلم آقاي کريس ويتس (قطب نماي طلايي) در مجموع با 50 ميليون دلار بودجه ساخت، 666 ميليون دلار در جهان فروخت.

5 - خماري:

يک شگفتي براي هاليوود. يک اثر جمع و جور 35 ميليون دلاري و يکي از معدود کمدي هاي تاريخ سينما که با درجه R اکران شده اند. (کمدي با درجه R ؟! ) خماري را «تاد فيليپس» (نويسنده فيلمنامه بورات و کارگردان استارسکي و هاچ) با بازي چند مرد ميانسال که سرشناسترين آنها هيتر گراهام است، ساخته و داستان چهار دوست است که طي يک شب اتفاقاتي براي آنها مي افتد که البته هيچ کدام هيچ چيز يادشان نمي آيد (ياد يکي از قسمتهاي سريال مسافران نمي افتيد؟! ) خماري صبحگاهي با فروش 277 ميليون دلاري در 3540 سينماي آمريکاي شمالي و فروش کل 460 ميليوني پنجمين فيلم پرفروش سال شد.

6 - سفر ستاره اي:

بازسازي سريال مشهور دهه 70 توانست نسل گذشته را به سالنهاي سينما بکشاند. گرچه اصالت آن سريال را نداشت، اما جلوه هاي ويژه بي نظيرش مخاطبان را راضي کرد. جي جي آبرامز (مغز متفکر سريال لاست و کارگردان مأموريت غيرممکن 3 ) با بودجه اي 150 ميليون دلاري سفر ستاره اي را ساخت که در آمريکا 258 ميليون و در سطح جهان 386 ميليون دلار فروخت. در اين بازسازي لئونارد نيموي در نقش آقاي اسپاک ظاهر شده بود.

7 - آواتار:

ساختن فيلمي که با 2 هفته اکران جزو پرفروشترين هاي سال قرار بگيرد فقط از عهده يک نفر برمي آيد و آن هم کسي نيست جز «جيمز کامرون». خالق افسانه اي تايتانيک و نابودگر پس از 12 سال دوري از سينما با اثري خارق العاده بازگشته و مخلوقات ديجيتال و جلوه هاي ويژه بي نظيرش جامعه مخاطب و منتقدان را حسابي راضي کرده است. آواتار تنها در 2 هفته اکران در آمريکا 257 ميليون دلار فروخت و مجموع فروش جهاني اش 745 ميليون دلار شد تا در همين نقطه اکران، سي و پنجمين فيلم پرفروش تاريخ شود.

خيلي ها پيش بيني مي کنند آواتار به مرز 500 ميليون فروش داخلي و 1/2 ميليارد فروش بين المللي برسد و به دومين فيلم پرفروش تاريخ تبديل شود و اين يعني آقاي کامرون به تنهايي رده اول و دوم پرفروشترين فيلمهاي سينمايي جهان را به خود اختصاص داده است! کامرون ادعا کرده هيچ کس متوجه نمي شود کجاهاي فيلمش ديجيتال است، کجاهايش پويانمايي و کجاهايش زنده. بايد ديد و قضاوت کرد. او 5 سال روي «آواتار» کار و بيش از 350 ميليون هزينه کرده است.

8 - هيولاها عليه بيگانگان:

يک پويانمايي سرخوشانه از کنراد ورنين (شرک 2 ) و راب لنزمان (داستان کوسه اي) که حدود 200 ميليون دلار در آمريکاي شمالي و 385 ميليون در سطح جهان فروخته و البته 175 ميليون دلار هم بودجه ساخت برده است. رنگ و لعاب زيبا، قصه سرگرم کننده و مناسب سنين پايين و صداي ريز ديترسپون و کيفرساترلند در فروش اين اثر شاد و افتتاحيه 60 ميليون دلاري اش نقش زيادي داشته است.

9 - عصر يخبندان 3 - سقوط دايناسورها:

سومين پويانمايي فهرست پرفروشترين فيلمهاي 2009 که باز هم رد پاي راب لنزمن (کارگردان هيولاها عليه بيگانگان) و البته کارلوس سالوانا (عصر يخ 2 ) در آن ديده مي شود. اين فيلم گرچه در آمريکاي شمالي تنها 197 ميليون دلار فروخت، اما با فروش جهاني بي نظير 888 ميليون دلار به سيزدهمين فيلم پرفروش تاريخ تبديل شد. عصر يخ 3 که 90 ميليون هزينه داشته توليد ادامه هاي اين پويانمايي خوش ساخت و رؤيايي را تضمين مي کند. ديدن اين فيلم را به شما توصيه مي کنيم.

10 - سمت کوري:

بين اين همه فانتزي و انيميشن جاي يک درام خالي بود. يک کمدي رمانس ورزشي با بازي ساندرا پولاک و کارگرداني جان لي هانکوک که 192 ميليون دلار در آمريکاي شمالي فروخت در حالي که تنها 29 ميليون صرف ساختش شد. سودش نوش جان برادران وارنر!

* و غافلگيري سال:

بي شک غافلگيري امسال هيچ کدام از فهرست بالا نيست ، بلکه فيلم «فعاليتهاي غيرطبيعي» شگفتي 2009 نام گرفت. فيلمي که با عوامل کاملاً گمنام و آماتور و بودجه اندک 15 هزار دلاري (توجه کنيد، يعني يک دهم بودجه ساخت يک فيلم ايراني) ساخته شد، اما با حمايت اسپيلبرگ اکران عمومي شد و موفق شد 108 ميليون دلار فقط در آمريکاي شمالي بفروشد!

اين يعني اينکه سينماروها هنوز براي روايت و قصه و تعليق اهميت قائل مي شوند. اما دو مستند هم امسال توانستند فروشهاي خوبي بکنند. «زميني» با 109 ميليون دلار و «مايکل جکسون» با 253 ميليون دلار جزو موفقترين مستندهاي تاريخ سينما بودند. از آن طرف پويانمايي هاي پسر فضانورد، شاهزاده خانم قورباغه، سياره 51 و آقاي فاکس شگفت انگيز و فيلمهاي جعبه، تازه وارد، چيزهاي وحشي پنهان، آدمکش نينجا، مسابقه دهنده، پلنگ صورتي 2 ، گرفتن وود استاک و تصورش کن، جزو فيلمهاي شکست خورده سال شدند. 

  

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 14:36  توسط وحید ضرابی نسب  | 

تحليلي بر پرفروش ترين هاي سينماي /87 بخش دوم: بازيگران

 باشگاه ميلياردي ها!


*وحيد ضرابي نسب

در بخش اول اين مطلب، نگاهي داشتيم به فيلمهاي پرفروش و تهيه کنندگان خوشبخت سال گذشته و اينک قصد داريم بازيگران پولساز 87 را معرفي کنيم. براي يادآوري هم بد نيست بگوييم سال پيش همين موقع ها رضا عطاران و محمدرضا گلزار و نيوشا ضيغمي و باران کوثري و امين حيايي و اکبر عبدي و مهناز افشار را به عنوان ستاره هاي پولساز اکران 86 نام برديم. اما سال سينمايي 87 ...
براي گفتن اينکه «مهران مديري» نفر اول اين فهرست است، نيازي به عمليات رياضي و آماري آن چناني نيست، چون هر دو فيلمي که از او اکران شد فروش خيره کننده اي داشتند. اتفاقاً مي شود گفت خيلي ها فقط براي ديدن مهران مديري با آن گريم و لحن متفاوت به ديدن «هميشه پاي يک زن در ميان است» رفتند و بازي روان و شيرينش بود که مخاطب را به سالن هاي نمايش «دايره زنگي» کشاند. به هرحال اين کارگردان/ بازيگر طناز با فروش متوسط بيش از 1/95 ميليارد تومان براي هر فيلمش، پولسازترين بازيگر سال گذشته بود.
اتفاقاً نفر دوم اين فهرست نيز يک چهره محبوب تلويزيوني است. «جواد رضويان» که اگر همزمان چند فيلم هم در اکران داشته باشد، به گيشه هيچ کدام لطمه اي نمي خورد! (اتفاقي که براي «دلداده» و « 10 رقمي» افتاد). رضويان سال پيش 3 فيلم روي پرده داشت که همه ميلياردي شدند و حضور او، تأثيري مستقيم در اين فروشهاي رؤيايي داشت. متوسط فروش هر فيلم او کمي بيش از 1/55 ميليارد تومان بود. نفر سوم و چهارم بازيگران پرفروش، ستاره هايي نيستند که مخاطب به صرف حضور آنها روانه سينما شود، اما به هر حال نقشهاي مکملي که در پرفروشهاي 87 (به ويژه «دايره زنگي») بازي کردند باعث شد نامشان در اين قسمت فهرست بيايد: «بهاره رهنما» و «نيما شاهرخ شاهي». البته باز تماشاچي تصورات تلويزيوني کميکي از رهنما دارد اما مطمئنم براي خيلي از سينماروها هنوز «شاهرخ شاهي» (که اتفاقاً در سال 86 ، فيلم پرفروش «پارک وي» را داشت) شناخته شده نيست. متوسط فروش فيلمهاي اين دو نفر حدود 1/5 ميليارد تومان بود.
«مهناز افشار» همچنان سالي دو سه فيلم نمايش داده شده پرمخاطب دارد و در سال 87 هم با «انعکاس» و «دعوت»، جايگاه خود را در بين ستارگان معدود سينماي ايران حفظ کرد. او حالا انتخابهاي درست تر و بازيهاي به مراتب بهتري هم دارد و همين نکته، خيلي ها را(علاوه بر تهيه کنندگان! ) به آينده هنري اش اميدوارتر مي کند. متوسط فروش فيلمهاي افشار در سال پيش 1/3 ميليارد تومان بود. «گوهر خيرانديش» هم با بازي در 3 فيلم پرمخاطب سال و متوسط فروشي کمتر، رده بعدي را دارد، با اين تفاوت که نام او مثل مهناز افشار کسي را به سينما نمي کشاند و او بيشتر مکمل فوق العاده اي است براي ستارگان پولساز.


اما نامهاي بعدي اين سياهه هر کدام به نوعي سرشناسند. «امين حيايي» بازيگري که در چند سال اخير بدون استثنا فيلمهاي پرفروشي داشته و نامش در بهترين جاي ليست ستاره هاي سودآور بوده است. حتي آنها که پيش بيني مي کردند چهره امين حيايي براي مخاطب تکراري شود هم در اشتباه بودند چون نام او هنوز مخاطب را به سينما مي کشاند. حيايي در سال 87 سه فيلم در اکران داشت که متوسط فروش 1/2 ميليارد تومان را براي او رقم زد. (اگر «ستاره مي شود» در زمان بهتر و با تبليغات بيشتري اکران مي شد، اين رقم خيلي بيشتر از اينها مي شد) و بعيد است حالا حالاها تهيه کنندگان از اين معدن گنج دست بکشند. اما سال گذشته، بهترين سال سينمايي «رضا کيانيان» از نظر گيشه بود. نقش آفريني متفاوت او در «هميشه پاي...» براي او که تاکنون توانمنديهاي فوق العاده اش را در عرصه هاي جديتر سينما آزموده بود، کفايت کرد تا نامش باز سر زبان ها بيفتد. هر چند نقش کوتاهي هم در «سه زن» داشت اما فروش بالاي فيلم کمال تبريزي، متوسط فروش 1/2 ميلياردي را برايش رقم زد. (کيانيان طناز و کميک را به اندازه همان کيانيان جدي و درام دوست داشتيم).
«گلشيفته فراهاني» هم به خاطر همين فيلم و البته به لحاظ شکست تجاري «ديوار» متوسط فروش 1/1 ميلياردي در سال گذشته داشت، درست شبيه «آناهيتا نعمتي» که او هم به خاطر «زن دوم» و حضور کوتاهش در «دعوت» براي اولين بار به باشگاه ميليارديها پيوست.
«محمدرضا شريفي نيا» که اين روزها همه کاره سينماي ما شده و اگر فيلم بدنه اي بدون او توليد شود بايد تعجب کرد، هم فراموش نشود! او سال خوبي را با نمايش 4 فيلم داشت که متوسط فروش هر فيلم او هم همان 1/1 ميليارد تومان بود. «باران کوثري» نيز به سرنوشت گلشيفته فراهاني دچار شد و شکست ناجور «کتوني سفيد» سبب شد با همان «دايره زنگي» و فروش متوسط کمتر از يک ميليارد تومان سال را به پايان ببرد.
اما 87 ، سال خوبي براي «نيکي کريمي» بود. او که پس از تمرکز روي کارگرداني و ترجمه و نوشتن و البته حضور در فستيوالهاي خارجي، بازيگري را جديتر ادامه داد، مورد توجه مخاطبان هم قرار گرفت و بايد گفت بخشي از فروشهاي خوب «زنها فرشته اند» و «زن دوم» به خاطر او بوده است. متوسط فروش 920 ميليوني براي ستاره سالهاي دور سينما رضايت بخش است. ديدن نام «يوسف تيموري» و «الهام حميدي» هم در اينجاي فهرست و آن هم با فروش متوسط 900 ميليون، کمي عجيب است اما به هرحال اين قوانين نانوشته کمدي و بده بستانهاي مخاطب با چهره هاي محبوب تلويزيوني اش، هميشه در گيشه سينما تأثير گذار بوده است.
اما فکر مي کنيد بيشترين فيلم اکران شده از يک بازيگر در سال پيش مربوط به چه کسي بوده است؟ مطمئنم درست حدس زديد! آقايان و خانمها... اين شما و اين هم «مهران رجبي» با 6 فيلم! اگر «روز برمي آيد» و «ميناي شهر خاموش» را از فهرست او حذف مي کرديم، جايگاه او در اين فهرست، حتي از مهناز افشار هم بالاتر مي رفت! اما به هرحال به لطف 3 فيلم ميلياردي اش در گيشه، متوسط هر فيلم مهران رجبي 850 ميليون تومان بود و براي همين است که سينمايي ها و تلويزيوني ها براي حضور او در فيلمهايشان جنگ و دعوا دارند!


«محمدرضا فروتن» هم از فيلم هايش حتماً راضي است. جز تجربه شکست خورده «خاک سرد» (با 20 ميليون فروش! ) او 3 فيلم ديگر روي اکران داشت که فروشهاي خوبي داشتند و هر چند مخاطب اصلاً بازي اش را در «دعوت» نپسنديد، اما «کنعان» و «زن دوم» او را دوست داشت. حالا مي شود گفت فروتن پس از چند سال انتخابهاي بد، بازگشته تا تهيه کننده ها هم دوباره رويش حساب باز کنند. برسيم به «مهتاب کرامتي» که هم «آتش سبز» ضد مخاطب را داشت و هم «زنها فرشته اند» که يک پاشنه فروشش روي او چرخيد و البته «حس پنهان» که تلفيقي از هر دو بود و در نهايت متوسط فروش فيلمهايش به 700 ميليون تومان هم نرسيد. از «افسانه بايگان» که بگذريم و «اکبر عبدي» را با متوسط فروش 600 ميليون براي 3 فيلم، بازيگر تقريباً موفق گيشه بخوانيم، «حميد گودرزي» يکي از بدترين سالهاي سينمايي اش را داشت. از او 5 فيلم اکران شد که فقط «انعکاس»اش فروخت که در آن نقش مکمل داشت. تمام نقش اولهاي او در سال 87 شکست خوردند و حتي تهيه کننده ها که قصد داشتند از زوج سينمايي او و «نيوشا ضيغمي» (که هر دو در سالهاي قبل، فيلمهاي پرفروشي داشتند) و تکرارش براي مخاطب، پول پارو کنند، ناجور پشيمان شدند. گودرزي و ضيغمي 3 فيلم مشترک بر پرده داشتند که بيشترينش فقط 370 ميليون فروخت!
براي «رضا عطاران» هم چنين اتفاقي افتاد و با شکست «قرنطينه» و استقبال کم از «تيغ زن»، مي شود گفت حتي از اعتبار سينمايي اش کاسته هم شد. «شهاب حسيني» نيز به خاطر اينکه مجموع فروش 3 فيلم اکران شده اش در 87 به 200 ميليون هم نرسيد حتماً آن را به عنوان بدترين خاطره سينمايي اش اعلام خواهد کرد. مخاطب سال گذشته از آخرين تصويرهاي مرحوم شکيبايي هم استقبال نکرد و هر دو فيلم وي شکست خورد. «عزت ا... انتظامي» و «پگاه آهنگراني» و... هم سال بدي را در گيشه تجربه کردند.
*بعد از تحرير: در اين تحليل بازيگراني در نظر گرفته شده بودند که حداقل 2 فيلم اکران شده در سال داشتند، بنابراين محمدرضا گلزار،رضا شفيعي جم، ترانه عليدوستي، کامبيز ديرباز، مريلا زارعي و چند نفر ديگر، با وجود فروش بالاي تک فيلم هايشان، در اين فهرست غايبند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:32  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهی به پرفروش ترین های سینمای87/ بخش اول:فیلمها

 کمدی ها فرشته اند!!

وحید ضرابی نسب

 اکران 87 هم مثل خیلی چیزهای سینمایی سال گذشته، تمام شد تا باز وقتی جدول گیشه می بندی و با چرتکه، فروش فیلم ها را حساب می کنی، بتوانی روی یک نظریه اثبات شده و فرمول همیشه جواب پس داده سینمای وطنی انگشت بگذاری که " کمدی می فروشد" با این دنباله که "حالا هر خزعبل و کار نازلی هم بود بود!". قانونی که نه استثناء دارد و نه تبصره، اما و اگر هم در کارش نیست... تو یک کمدی بساز، حتی با یک دوربین خانگی، حتی بدون فیلمنامه، حتی اگر سینما را بلد نیستی، حتی اگر قرار باشد در هر پلان مقدار متنابهی گاف بدهی، حتی اگر به شعور مخاطب توهین کنی... فقط بخندان، آنهم از هر طریقی و البته رژه چند چهره تلویزیونی و سینمایی امتحان پس داده و یک رابطه قوی در مافیای اکران یادت نرود!! کار تمام است. تو می شوی فاتح گیشه های سینمای 88! (کسی هست با این ادعای من مشکلی داشته باشد؟!)

معمولا تعطیلات نوروز فرصت خوبی است تا فروش فیلم های سال گذشته را بگذارم روبه رو و با جدول کشی و درآوردن آمار و ارقام، نکته هایی را بیرون بکشم. کاری که متاسفانه آنچنان بین سینماگران یا سینمایی نویسان ما رسم نیست. انگار کار همه، وقتی فیلم از اکران پایین می آید پایان می یابد و نه مثل کشورهای دیگر که تازه اتمام فروش فیلم، آغاز تحلیل های آماری و رفتاری و مخاطب شناسی است. به هرحال سعی کردم تحلیل ها و آمارهای مختلف و همه جانبه ای را از فروش فیلم های سال 87 استخراج کنم و امیدوارم کمتر نکته ای از قلم افتاده باشد...

شاید اولین نکته ای که باید از گیشه سال گذشته اشاره کرد اکران اول 46 فیلم سینمایی باشد (چندتایی در شهرستان ها اکران نشد) که نسبت به سال 86 دو فیلم کمتر بود. اما نکته اصلی،مجموع فروش وسوسه انگیز سال بود که وادارمان می کند 87 را پر رونق ترین سال سینمایی از نظر گیشه بخوانیم. فروشی حدود 21 میلیارد و 200 میلیون تومان که نسبت به فروش 15 میلیارد و 500 میلیونی سال قبلترش 25 درصد افزایش نشان می دهد. به عبارتی متوسط فروش هر فیلم اکران شده در سال 87 مبلغی حدود 460 میلیون تومان را شامل شد که این رقم در سال قبلش نزدیک به 325 میلیون بود. و البته که باز پای کمدی ها در این گیشه میلیاردی در میان بود...

علاوه بر اینکه هر 4 فیلم پرفروش سال که بالای 6/1 میلیارد تومان فروختند کمدی بودند، تمام کمدی های اکران شده 87 در بین 15 فیلم بالای جدول فروش جای گرفتند. جالب تر اینکه مجموع فروش 8 فیلم کمدی اکران شده امسال 2/11 میلیارد تومان یعنی بیش از نصف کل فروش سال بوده است. این رقم گرچه در مقایسه با سال 86، دو میلیارد تومان بیشتر است اما سهم فروش 13 فیلم کمدی آن سال بیش از 60 درصد کل گیشه بوده است. (فروش عجیب و غریب اخراجی ها و توفیق اجباری و اکران تعداد تقریبا زیاد فیلم کمدی سال 86، در این سهم بالا نقش پررنگی داشت)

پرفروش ترین فیلم سال پیش همانطور که در زمان اکران جشنواره پیش بینی کردیم، آخرین اثر کمال تبریزی بود. همیشه پای یک زن در میان است با توجه به کستینگ خوب بازیگرانش به ویژه بازی فوق العاده رضا کیانیان و گلی فراهانی و البته سوژه ای بفروش و ساختاری گیشه پسند تمام المان های اول شدن را داشت. البته در این که همیشه پای .... خوش ساخت ترین کمدی چند سال اخیر بوده شکی نیست و همین لااقل کمی آرامش را به منتقدان و سینماروهای جدی منتقل می کند! فیلم تبریزی البته پرفروش ترین فیلم در اکران تهران نیست بلکه به خاطر اقبال بالا در شهرستانها (حتی بیشتر از اخراجی ها) موفق شد بالاتر از دایره زنگی و چهارچنگولی بایستد و 06/2 میلیارد تومان بفروشد.

سعید سهیلی این بار در مقام تهیه کننده ای گیشه شناس (پس از آن شکست های وحشتناک) از سوژه ای جالب و البته فیلمنامه ای نازل و شوخی هایی سخیف و با کمترین دردسر ممکن حدود 2 میلیارد تومان از این آب گل آلود پول جمع کرد! ترکیب شفیعی جم – رضویان در قالب دوقلوهایی به هم چسبیده با چند چهره نام آشنای کناره و البته شوخی های ممنوعه و فضای باز داستانی (که فقط در اختیار ده نمکی و سهیلی و امثالهم قرار می گیرد) پرفروشترین اکران تهران و دومین فیلم پرفروش سال با 95/1 میلیارد تومان بلیت فروشی شد. دایره زنگی فیلم اول و پر بازیگر پریسا بخت آور گرچه در شهرستان ها با اقبال خوبی مواجه نشد اما به لطف فروش بالا در تهران، توانست 82/1 میلیاردی شود. فیلمی که دوجین بازیگر کمدی و غیرکمدی سینما و تلویزیون را می توانستی در آن پیدا کنی، پس خیلی هم نمی باید در آن دنبال شخصیت پردازی و تعریف کاراکترها می رفتی چون هیچ چیز دستگیرت نمی شد. لحن بانمک و شوخی های خوشمزه و کستینگ خوب و چند بازی فوق العاده (امید روحانی–باران کوثری–صابر ابر–گوهر خیراندیش) اولین تجربه سینمایی همسر مرد برلینی! را شیرین کرده بود.

زن ها فرشته اند دومین ساخته شهرام شاه حسینی که سال گذشته فیلم پرفروش کلاغ پر را در گیشه داشت، با ترکیب جالبی از بازیگران زن و البته یک عدد امین حیایی همیشه بفروش، نام کارگردان خود را در راس فیلمسازان جوان پولساز سینمای وطنی جای داد. کمدی کلیشه – فرموله ای که 50 میلیون تومان از اثر جنجالی حاتمی کیا بیشتر فروخت. دعوت همانقدر که در بین منتقدان و سینمارو های حرفه ای مخالفان درجه یکی داشت، بخاطر لیست بلند بالای بازیگران و حواشی ساخت و البته نام کارگردانش توانست 6/1 میلیارد بفروشد و با پرفروشترین فیلم قبلی حاتمی کیا (به نام پدر) فاصله ای یک میلیاردی ایجاد کند.

دلداده صلح میرزایی و مجنون لیلی قاسم جعفری با فروش هایی رویایی سال را تمام کردند که اولی بی شک به خاطر مثلث رضویان – صالحی – عبدی فروخت و دومی تنها به لطف حضور رضا گلزار (هر چند کوتاه). اما به نظر من برگ برنده اکران 87 همایون اسعدیان و 10رقمی اش بودند. تله فیلمی که با هزینه ای 60 میلیون تومانی ساخته شد اما دست اندرکاران شبکه 3 تصمیم گرفتند بخت خود را در اکران هم بیازمایند و این مسابقه بخت آزمایی فروشی معادل 25/1 میلیارد تومان را نصیب تلویزیونی ها کرد. فروش 700میلیونی ده رقمی در شهرستانها (همپای دعوت و دایره زنگی و بالاتر از مجنون لیلی و کنعان) ثابت کرد مردم ستاره های تلویزیونی شان را بیشتر دوست دارند.

البته انعکاس هم برگ برنده ای برای رضا کریمی و حاجی میری بود. فیلم به خاطر مهناز افشار و ترکیب جالبش با دیرباز و چند چهره مطرح خوب فروخت و آخرین عضو گروه میلیاردی های 87 شد. دو فیلم بعدی جدول فروش البته فیلم های سنگینی برای مخاطب بودند که به لطف حضور ستاره ها و تبلیغات شفاهی پرفروش شدند. به هرحال حضور همزمان رادان و فروتن و ترانه علیدوستی یعنی تضمین فروش کنعان، هر چند مانی حقیقی کارگردان باشد و مضمون فیلم خاص. از آنطرف باز همبازی شدن نیکی کریمی و فروتن و البته اکران عید، توانست تا حدودی ریتم کند و تایم طولانی و لحن سنگین زن دوم را جبران کند و آن را بالاتر از کمدی های صرف (و حتما نازل) خواستگار محترم و تیغ زن قرار دهد.

حس پنهان رزاق کریمی که اتفاقا کم ستاره نداشت و سه زن دومین ساخته منیژه حکمت و محیای کم ادعا و خوب را کنار بگذارید. به همین سادگی را هم همینطور و البته فرزند خاک (هر دو متعلق به سینمای خاص و یک جورهایی ضد مخاطب که اتفاقا از سوی مخاطب مورد توجه قرار گرفت) بقیه فیلم ها در اکران فاجعه به بار آوردند. قرنطینه با آن سوژه جالب و کستینگ خوب و رضا عطارانی با آن گریم متفاوت فقط 370 میلیون فروخت که می توانید با احتساب سهم سینمادار و درصد پخش کننده و باقی کسورات مرسوم،حساب کنید فیلم اول منوچهر هادی حتی نیمی از خرجش را هم درنیاورد. یا تلافی که یک فیلم صد در صد کلیشه ای برای فتح گیشه ها بود و البته شکست سختی خورد. دیوار گرچه پرفروشترین فیلم محمدعلی طالبی تاکنون بوده اما لااقل به خاطر داستان متفاوت و حضور گلی فراهانی و نقدهای مثبت، انتظار فروشی بسیار بیشتر از 220 میلیون برایش می رفت. 87 سال فیلم های پلیسی و جنایی یا اکشن (اگر اصلا چنینی ژانری در ایران داشته باشیم!!) یا کودک (یاد دهه 60 و اوایل70 بخیر) نبود و فاصله زیاد بین تولید تا نمایش و زمان بد اکران باعث نابود شدن ستاره می شود و احضار شدگان و مخمصه و گناه من و خواب زمستانی شد و آخرین حضورهای مرحوم شکیبایی هم توفیقی نداشتند و تبلیغات ضعیف و مافیای اکران و عدم شناخت مخاطب نیز فروش های نازلی را برای خیلی از فیلم ها رقم زد. گرچه قهر مخاطب با برخب فیلمها حقشان بود و خزعبلاتی مثل سربلند و پرچم های قلعه کاوه و پاپیتال و ... نباید هم می فروختند.

بد نیست اینجا نگاهی هم به دنیای پر حرف و حدیث پخش کنندگان فیلمها بیاندازیم. موفق ترین توزیع کننده سال شاید لقب هدایت فیلم باشد که هر 3 فیلمش پرفروش شد. شایسته ها با چهارچنگولی و دایره زنگی و کنعان سال خوبی را پشت سر گذاشتند (آنها سال 86 با رییس و قاعده بازی شکست خورده بودند) و البته نمایشگران هم خیلی کم نیاورد و از بابت دعوت و دلداده و 10 رقمی سود خوبی به جیب زد. شکوفا فیلم همانقدر که پرفروش هایی مثل همیشه پای .... و خواستگار محترم را داشت اما نسکافه داغ داغ و شبی در تهران هم برایش شکست محسوب می شدند. پویا فیلم که سال 86 دو فیلم پرفروش داشت، سال پیش به زنها فرشته اند قناعت کرد و فیلمیران به عنوان پرکارترین پخش کننده 87 در رویای فروش اخراجی هایش ماند و جز مجنون لیلی بقیه 6 فیلمش شکست خوردند. حوزه هنری و سبحان فیلم هم مثل هرسال کنار یک فیلم پر مخاطب فروش های نا امید کننده ای هم داشتند.

در کل گرچه سال 86 همچنان به خاطر دو فیلم 4/2 میلیاردی در خاطره ها می ماند اما سال گذشته رویایی ترین گیشه را داشت و حضور 9 فیلم یک میلیاردی خبر خوبی برای سینما بود، گرچه نیمی از آنها را با صد ها کیلو عسل هم نمی توان تحمل کرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط وحید ضرابی نسب  | 

پرونده ای کوچک برای سینمای جهان در سالی که گذشت...

تک خال هایی برای لذت بردن

*وحیــــد ضرابی نسب

 برای یک ویژه نامه آخر سال آنهم نزدیک روزهای عید، هیچ چیزی بهتر از دوباره خوانی پرونده سینمای جهان و فیلمهای اکران شده و البته اتفاقات سال گذشته نیست. البته این واکاوی و تحلیل که قرار است خیلی چیزها را شامل شود حتما خود یک ویژه نامه جداگانه می طلبد اما به جبر مکان و زمان، از حجم مطالب کاستیم تا در نگاهی اجمالی تر تقریبا تمام آنچه مورد تیاز است را برایتان بیاوریم. پرونده کوچک ما را با تمام کاستی هایش پذیرا باشید...

یک ) گیشه را رها نکن

بازهم سوپر قهرمان ها... و بازهم دوخته شدن چشمان میلیون ها نفر به آسمان تا یک super hero از راه برسد و همه برایش کف بزنند و سوت بکشند... البته این بار آقایان خیالی نباید دختری را از چنگال جناب بدمن نجات می دادند و یا از یک شهر در برابر تهاجم شیاطین محافظت کرده و ناجی کره زمین می شدند، بلکه این بار وظیفه ای دیگر داشتند... رهایی استودیوهای هالیوود از گرداب بحران اقتصادی همه گیر دنیا ؛ و البته که چقدر خوب از پس آن برآمدند.

در شرایطی که صنایع آمریکا و اروپا یکی یکی ورشکست می شدند و بی پولی (منظورمان فیلم حمید نعمت ا... نیست!) بحران را تا یک قدمی صنعت فیلمسازی نیز آورد اما آقایان آسمانی همچون بتمن و آیرون من و هنکاک و هالک و هل بوی و البته معادل های زمینی تری مثل جیمز باند و ایندیانا جونز و شاهزاده کاسپیین توانستند گلیم هالیوود را از این بحران جهانی طوری بیرون بکشند که سینما در آمریکا صنعتی نام گیرد که کمترین اثرات گردباد اقتصادی این کشور را پذیرفته باشد.

فروش9.6 ميليارد دلاری فیلم های 2008 در آمریکا البته بدون این سوپر قهرمان ها تصور نشدنی بود و البته که این ماجرا  یک رابطه دو سر برد، هم برای استودیوهایی بود که جیب هایشان پرتر و پرتر می شد و هم برای مخاطب بحران زده و سرگردانی که چند ساعت جدا از مشکلات اقتصادی بیرون سالن، پاپ کورن می خورد و با خیال پردازی های تصویری و دروغ های بزرگ سینمایی حال می کرد. (فروش سال 2007 فیلم ها البته با بلیت هایی ارزانتر همین9.6 ميليارد دلار بود) اگر می خواهید حساب کنید پهلوان پنبه های تخیلی چه کمک بزرگی به استودیوهای جناب هالیوود کرده اند فقط کافیست بدانید فیلمهای همیشه پرطرفدار و گیشه ساز کمدی در مجموع تنها  1.2 ميليارد دلار فروخته اند( و آنها که سینمایی اند می دانند این یعنی چه) در حالیکه فقط مجموع 8 فیلم سوپر قهرمانانه سال بیش از 2 میلیارد دلار بوده است.

البته در این فروش چشمگیر نمی توان جایگاه انیمیشن را نادیده گرفت. شخصیتهای چهار فيلم( وال-ای و کونگ فو پاندا و ماداگاسکار2 و هورتون) از 10 فيلم پرفروش امسال از دنیای کارتون بودند و با احتساب فیلم بیستم یعنی بولت،  فروشی نزدیک یک میلیارد دلار نصیب استودیوها کرده اند و این یعنی زنده باد انیمیشن! از آنطرف ژانر همیشه محبوب وحشت ( از زامبی ها و ارواح و خونخوارها بگیرید تا قاتلان روانی) هم سال پیش شکست خورد و تنها  گرگ و میش (Twilight) توانست خودش را توی لیست پرفروش ها جای دهد. فیلم های اکشن و حادثه ای و کمدی- رمانتیک ها هم وضعی بهتر از این نداشتند.

البته 2008  شکست ها و پیروزی های دیگری هم داشت. از تحقیر فيلم اسپيد ريسر که براداران واچوفسكي (ماتریکس) با 120ميليون دلار هزینه ساختند و تنها 31 میلیون دلار فروش كرد تا مجموعه دروغ‌ها که دي كاپريو و راسل كرو و ريدلي اسكات و 80 ميليون دلار  بودجه داشت اما نتوانست  فروشش را به 40 تا برساند. حتی كمدي ورزشی هایی چون كله چرمي‌ها با بازي جورج كلوني و نیمه حرفه ای با حضور ويل فرل نیز شکست های کاملی بودند... در میان استودیوها اما برادران وارنر (شواليه تاريكي، جنسيت و شهر) با فروش كلي 77/1 ميليارد دلار سود آورترین استودیو نام گرفت و کمپانی پارامونت(آيرون من ،چهارمین ايندياناجونز) با 58/1 ميليارد دومین. انیمیشن های كونگ فو پاندا و ماداگاسكار2 هم باعث شد كمپاني دريم وركز  بالاتر از سوني و فاکس و بوئناویستا قرار گیرد.

به هرحال به نظر می رسد تک خال 2008 کسی نباشد جز جناب بتمن که با شوالیه تاریکی اش سینما را به تسخیر خود درآورد. فروش خیره کننده 533 میلیون دلاری در آمریکای شمالی (دومین فیلم پرفروش بعد از تایتانیک) و 998میلیون دلار در سراسر جهان (چهارمین فیلم پرفروش تاریخ پس از تایتانیک، ارباب حلقه ها3 و دزدان دریایی کاراییب2) تا سال ها دست نیافتنی است و کریستوفر نولان و وارنرها باید از این بابت حسابی به خود ببالند. البته اگر بخواهید می توانید فروش بيش از 10 ميليون دي وي دي‌ فیلم در هفته اول توزیع و درآمد سرشار از بابت محصولات جانبی اش را هم در نظر بگیرید تا متوجه جایگاه مرد خفاشی در سینمای سال گذشته شوید. گرچه علاوه بر تمام مزیت های فیلم و جذابیت سوپر قهرمانانه آقای بتمن و نگاه ویژه نولان و اینجور چیزها، اصلا نباید از مرگ شوک آور هیث لجر گذشت که نقش مهمی در فروش رفتن بلیتهای شوالیه تاریکی داشت.

دو ) برگ هایی برای بردن

سینمای 2008 گرچه شاهد شاهکار یا فیلمی به معنای کلمه به یادماندنی و جاودانه نبود اما برگ برنده هایی هم داشت که تحسین منتقدان و اهالی سینما و البته مخاطبان را به همراه داشت. درواقع تک خال های سال گذشته معمولا فیلم های کم ادعایی بودند که تازه بعد از نامزدی گلدن گلاب یا اسکار، نگاه تماشاگران به سمتشان رفت و گیشه ای شدند. سرآمد همه آنها آخرین ساخته دنی بویل انگلیسی بود. میلیونر زاغه‌نشین که چه به خاطر روایت و شخصیت پردازی و چه به دلیل کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین تمام المان‌های لازم را برای گرفتن عنوان بهترین فیلم سال دارد. وقتی واژه ها و مفاهیمی چون تقدیر و سرنوشت، فقر، اعتقادات و مذهب، سنت و مدرنیسم، نیاز و بی نیازی، عشق، آرزو و غرور و خیلی چیزهای دیگر، درست و در استاندارد تصویری اش معنی می شوند، نتیجه کار یک اثر رئال خوش ساخت می شود که علاوه بر رعایت تمام اصول سینمایی، مخاطب را نیز به شدت دچار حس همذات پنداری می کند. به علاوه میلیونر زاغه‌نشین بهترین مستندی است که درباره کشور هند دیده اید!! اگر فکر می کنید این جمله غلوآمیز است فیلم را تماشا کنید تا متوجه شوید هیچ اثری اینگونه هند را جامعه شناسی نکرده و پرده از بیسوادی و فقر و خرافه های دینی و جنگ های قبیله ای و فرصت طلبی ها و در عین حال عشق به سینما و آرزوهای بلندپروازانه و رقص و آواز هندی ها برنداشته است...

 

جوانی فقیر اهل بمبئی به نام جمال از روی اتفاق در مسابقه “چه کسی می خواهد میلیونر شود؟” شرکت می کند. او در کمال تعجب به همه سوالات، پاسخ می‌دهد اما زمان مسابقه به پایان می رسد و مجری مجبور می شود دو سئوال پایانی را در برنامه فردا بپرسد و اگر جمال به آنها هم مثل قبلی ها پاسخ دهد برنده جایزه رویایی ۱۰ میلیون روپیه ای می شود. اما برگزارکنندگان مسابقه و پلیس عقیده دارند یک جوان تقریبا بی‌سواد و فقیر هیچ طوری نمی تواند پاسخ آن همه سئوال را بداند جز بوسیله تقلببنابراین همان شب او را به مقر پلیس می برند و جمال زیر شکنجه اعتراف می کند چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. فلاش بک‌هایی به زندگی گذشته او و اوج هنرنمایی دنی بویل کارگردان و سایمن بوفوی فیلمنامه نویس. از بویل فیلمهایی چون نور خورشید و 28روز بعد را به یاد داریم و بوفوی هم فیلمنامه تحسین شده فول مانتی را نوشته است.

اما اگر دنبال متفاوت ترین فیلم سال یا بهتر بگویم عجیب ترین فیلم تمام دوران ها می گردید فقط می توان یک پیشنهاد داشت : مورد عجیب بنجامین باتن ... حتی با شنیدن ایده یک خطی فیلم ( داستان مردی که پیر به دنیا می آید و نوزاد می میرد. هر چه در اطراف اوست و تمام کسانی که می شناسد و دوستشان دارد، رو به پیری می روند و او جوان می شود) هم به وجد می آیید چه برسد که آن را ببینید و بیشترین تحسین ممکن را نثار دیوید فینچر و و اریک راث و البته براد پیت کنید. فینچر قبلا هم نشان داده کارگردان روایت های پیچیده و غریب است و لااقل چندتا از بهترین فیلم های پستوی ذهنتان متعلق به اوست. (هفت، بازی و البته تک خال همیشه مورد علاقه من: باشگاه مبارزه). او پس از ساخت زودیاک که مثل سایر آثارش سر و صدا نکرد به سراغ عجیب ترین داستان ممکن بشری رفته و البته به جای ساخت یک فانتزی سرخوشانه، یک تراژدی رمانتیک حیرت آور خلق کرده که علاوه بر اینکه تا مدتها تصاویرش را از یاد نمی بری آن را حتما در لیست ده فیلم محبوبت جای می دهی. گرچه نقش اریک راث  فیلمنامه نویس آثار تحسین شده ای چون خودی،چوپان خوب و شاهکار فارست گامپ و همچنین اسکات فیتز جرالد خالق داستان اصلی را نیز نباید نادیده گرفت.احتمالا مورد عجیب بنجامین باتن بازی اسکار را به میلیونر زاغه‌نشین خواهد باخت اما شک نکنید طعم خوشش را هیچگاه فراموش نمی کنید.

در سال ۱۹۱۸، در خانواده‌ی باتن‌ها پسری به دنیا می‌آید که جادوی ساعت بر او اثر کرده است (در آن سال ساعت سازی که قرار بوده ساعت بزرگ میدان شهرداری را بسازد به خاطر اینکه بتواند زمان را به عقب بازگرداند تا سربازانی که در جنگ جهانی کشته شده اند دوباره بازگردند ساعتی می سازد که برعکس کار می‌کند) او نوزادی ۸۰ ساله است. پس از مرگ مادر ، کودک زیر پله‌ی خانه‌ زوج سیاه‌پوستی رها می‌شود و آنها هم نامش را بنجامین می‌گذارند. بنجامین کم‌کم بزرگ می‌شود ولی سنش به عقب باز می‌گردد، او آرزو دارد مثل تمام بچه‌های ۶،۷ ساله باشد ولی ظاهر او پیرمردی ۷۵ ساله است. در همان حال با دخترکی زیبا به نام دیزی آشنا می‌شود، به روسیه می‌رود و با زنی انگلیسی به نام الیزابت رابطه‌ای عاطفی شکل می دهد،پس از بازگشت به خانه دیزی را که در نیویورک بالرین را ملاقات می‌کند  و … بد نیست گفتار متن انتهای فیلم که جزو یادگارهای تاریخ سینماست را نیز بیاوریم آنجا که می گوید: ” بعضی از مردم برای زندگی کردن کنار رودخانه به دنیا می‌آیند، بعضی برای کشته شدن با صاعقه، بعضی برای شنیدن موسیقی، بعضی برای شنا کردن، بعضی برای ساخت دکمه، بعضی برای شکسپیر شدن، بعضی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن!”

البته خیلی فیلم های دیگر را می شد اینجا نوشت. اما می خواهم شانس را به یکی از کارگردانان محبوبم (هرچند خیلی ها با من مخالفم) بدهم... خانمها؛ آقایان؛ این شما و این وودی آلن... جدا از اینکه همواره او را به خاطر رگه های وحشتناک طنز و کمدی های غریب و تامل برانگیز و زبان نیش دار و فرم رئال و حتی سور رئال در پول را بردار و فرار کن یا آنی هال و منهتن و ساختارشکنی هری و ... ستوده ام اما اینکه بالاخره نیویورک را رها کرد و تعدادی از فیلمهای محبوب من و خیلی های دیگر را ساخت از او متشکرم! چه امتیاز نهایی، چه خبر داغ و چه همین ويكي كريستينا بارسلونا ... فیلم قصه دو زن آمریکایی، ویکی و کریستیناست که به دعوت دوستی برای گذران تعطیلات و تحقیف پایان نامه به بارسلونا آمده اند و در هنگام بازدید از یک گالری همزمان دلباخته یک نقاش می شوند و هردوی آنها رابطه ای عاطفی با او برقرار می کنند، غافل از اینکه همسر سابق این هنرمند که همچنان دل در گروی او دارد، به زودی وارد ماجرا می شود. تم آثار غیر نیویورکی آلن تقریبا مشابه است.. عشق و روابط عاطفی که بر بسترهای متزلزلی بنا شده و تردید در ادامه دادن این احساسات و روابط و ورود آدم های جدید و اتفاقات پیش بینی نشده که روند داستان و تصمیم شخصیت ها را به کلی دگرگون می کند و همین باعث می شود مخاطب نتواند جلوتر از کارگردان قدم بردارد و انتهای داستان را حدس بزند، چون بازهم اتفاقی دیگر در راه است... اینجاست که منطقی ترین آدم ها احساسی ترین تصمیمات را می گیرند و وفادارترین ها نارو می زنند و غیر اعتمادترین ها عاشق می شوند و دلداده ترین ها، قاتل!... ويكي كريستينا بارسلونا را این بار از زاویه شخصیت پردازی و واکاوی کاراکترها در شرایط مختلف ببینید تا متوجه شوید چرا فیلم را بالاتر از بقیه آوردم...

 

اما می شود به سراغ جاده انقلابی هم رفت. از سام مندس پیشتر آثار خوبی چون زیبای آمریکایی و جاده‌ای به سوی تباهی را به یاد داریم و درام- تراژدی جدید او که یکی از نامزدهای اسکار  وگلدن گلاب هم بود دست کمی از آنها ندارد... جاده انقلابی روایت تباه شدن مفاهیمی چون زندگی و خانواده و خوشبختی  بوسیله دروغ‌ها و روابط پنهانی است در پوشش شیک آرامش... داستان تراژیک خیانت و روزمرگی و درامی نشانگر بی سرانجامی زندگی های مشترکی که با رویاهای آمریکایی درآمیخته است. فیلم داستان یک زوج جوان آمریکایی و دو فرزندشان در دهه ۵۰ است که چارچوب فکری و علایق کاملا متفاوتی با همسایگان و ساکنان محله انقلابی هیل دارند. درست در شرایطی که به نظر می رسد پس از یکسری مشکلات اقتصادی زندگی ویلرها به سوی خوشبختی می رود، فرانک با منشی اش رابطه عاطفی برقرار می کند و اپریل هم در واکنش، به یکی از همسایگان رو می آورد. در حالی که همه همسایه ها به روابط ظاهری این زوج و خوشبختی آنها حسادت می کنند زندگی مشترک ویلرها ویران شده و هرروز به گستردگی خرابه های این رابطه اضافه می شود.... این فیلم بر اساس رمانی با همین نام نوشته ریچارد یاتس ساخته شده و علاوه بر فیلمنامه و کارگردانی خوب و فیلمبرداری و طراحی هنری تحسین برانگیز، گوشه ای از قدرت بازیگری کیت وینسلت را نیز دارد. کسی که حقش در سینما بیش از اینهاست و به نظر خیلی ها در این فیلم و هم در خواننده بهترین نقش آفرینی خود را ارائه داده است.

بگذارید به این لیست چند فیلم خوب دیگر2008 را هم اضافه کنیم: شک ساخته جان پاتریک شانلی(کنگو) و بازی مریل استریپ و فیلیپ سیمور هافمن، فراست / نیکسن اثر ران هوارد(رمز داوینچی) و بازی مایکل شین و فرانک لنگلا ، خواننده(reader) به کارگردانی استفن دالدری(ساعتها) و بازی کیت وینسلت و رالف فاینس، الكي خوش ساخته مایک لی(ورادریک) و بازی درخشان سالی هاوکینز، پس از خواندن بسوزان برادران کوئن(پیرمردها کشوری ندارند) و بازی براد پیت و جرج کلونی، شواليه تاريكي اثر کریستوفر نولان(بی خوابی) وبازی کریستین بیل و هیث لجر، ميلك به کارگردانی گاس ون سنت(پارانویید پارک) و بازی شون پن و همسرش، در بروژ  ساخته مارتین مکدانا و البته وال ـ ای انیمیشن محبوب برای تمام دوران ها... البته دست آخر انتخاب ویژه ای هم داریم که خیلی دیده نشد: چه (Che) فیلمی‌ حماسی از یکی از شمایل‌های محبوب قرن بیستم.  ویسنته چه گوارا پزشک آرژانتینی که به یار فیدل کاسترو در انقلاب کوبا تبدیل شد و سپس برای حمایت از انقلابیون به آمریکای جنوبی سفر کرد. بنیسیو دل تورو در این فیلم که شامل بعضی وقایع نامانوس و غیر عادی از زندگی چه گورا است، بطور تحسین برانگیزی نقش او را اجرا کرده است و  استیون سودربرگ این بار در فیلمی4 ساعته باز هم می درخشد...

 

سه) خداحافظی های تلخ

نمی خواهم به رسم یادنامه ها به وقایع نگاری سینمای سال گذشته بپردازم اما بد نیست مطلب را با برخی از اتفاقات مهم 2008 به پایان ببرم و  شاید درگذشتگان سینمایی اولی تر باشند. حتما خبر یک سال مرگ هیث لجر بود که بالاتر به آن اشاره کردم. این بازيگر 28 ساله استرلیایی که به خاطر نقش آفرینی در کوهستان بروکبک نامزد 15 جایزه از جمله اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده بود اوایل 2008  به دلیل آنچه مصرف تصادفی مخلوطی از داروهای خواب آور، مسکن و ضد اضطراب گزارش شد، در نیویورک جان باخت. آخرین بازی وی که اثاری چون سفارش، ندکلی، 10چیزی که به خاطر آنها از تو متنفرم و شیرینی را در کارنامه داشت، تصورات دکتر پراناسوس است که در سال 2009 اکران می شود.

اما برای ما خبر بد سال درگذشت آخرین اسطوره از نسل جاودانه های سینما پل نیومن بود.او پس از سالها مبارزه با سرطان سال گذشته در ۸۳ سالگی درگذشت یادآور برترین فیلم ها و نقش آفرینی های پستوخانه تصویری خیلی ها بود چه بیلیارد باز و رنگ پول و چه بوچ کسیدی و ساندنس کید و  گربه روی شیروانی داغ... درباره نیومن آنقدر نوشته اند که هرچه بگویم تکرار مکررات است...همین... چارلتون هستون بازيگر دیگری از همین نسل طلایی نیز از رفتگان 2008 بود. گرچه به خاطر حمایت های وی از حملاسلحه گرم در امریکا او اواخر عمر شخصیت محبوبی نبود اما بازی هایش در  بن هور، ال سید و ده فرمان او را به یکی از ماندگارترین چهره های های هالیوود تبدیل کرد.

آنتونی مینگلای انگلیسی یکی از بهترین عاشقانه سازهای اخیر و برنده‌ی جایزه اسکار برای «بیمار انگلیسی» هم مارس گذشته در ۵۴ سالگی بر اثر خونریزی شدید در لندن درگذشت. حتما رمانس جنگی  بیمار انگلیسی برای شما هم یکی از جاودانه های تاریخ سینماست یا رمانس جنایی آقای ریپلی با استعداد و درام رمانس بی نظیر کوهستان سرد و البته شکستن و بیرون کشیدن. او را یکی از بهترین  شاعران رمانتیک سینمایی تمام دوران ها می دانند.. آرتور سی کلارک، نویسنده بریتانیایی داستان های بزرگ علمی، تخیلی که اودیسه کوبریک از کتاب او برداشت شد و یوسف شاهین، کارگردان مصری نیز در سال گذشته با دنیای هنر خداحافظی تلخی داشتند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 12:16  توسط وحید ضرابی نسب  | 

پخش «ماجراهاي خانه آبي» از تلویزیون در نوروز 88

خبرگزاري فارس: مجموعه آموزشي تلويزيوني «ماجراهاي خانه آبي» به تهیه کنندگی وحیدضرابي‌نسب ايام نوروز از سيماي خراسان رضوي و شبکه سراسري پخش مي‌شود.

تهيه كننده اين مجموعه امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در مشهد گفت: با هدف ترويج مصرف بهينه آب و آموزش فرهنگ صحيح استفاده از اين مايه حيات، «ماجراهاي خانه آبي» به سفارش شركت آب و فاضلاب مشهد، در قالبي جديد و با مايه‌هاي طنز ساخته شده است.
وحيد ضرابي‌نسب افزود: 10 قسمت ابتدايي اين مجموعه كه حال و هواي نوروز دارد در تعطيلات عيد همزمان از شبكه استاني خراسان رضوي و يكي از شبكه‌هاي سراسري تلويزيون پخش مي‌شود.
وي ضمن قدرداني از نگاه هنرمندانه مديران شركت آب و فاضلاب مشهد، اظهار اميدواري كرد سري دوم اين مجموعه در تابستان سال آينده آماده پخش شود.
عوامل برنامه «ماجراهاي خانه آبي» تهيه ‌كننده: وحيد ضرابي‌نسب، نويسنده: علي حميدي، كارگردان: جواد عليزاده، مدير نور و تصوير: محمدحسن صفايي، تدوين: سعيد ملتجي، طراح صحنه و لباس: وحيده محمودي، برنامه‌ريز و دستيار كارگردان: سيمرا سلطاني،موسيقي: مهدي حسني، بازيگران: عليرضا ضياچمني، مهري شمس، رضا جلاليلان، فاطمه جلايي هستند.
87/12/20 - 16:18   شماره:8712201065

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:14  توسط وحید ضرابی نسب  | 

کم کم داریم یاد می گیرم چگونه به جشنواره فجر عشق بورزیم!!

 چند سئانس بیست و چندمین جشنواره در یک سئانس

*وحید ضرابی نسب

 صفر: مثلا مقدمه

کات... تمام شد... یک جشنواره بین المللی درجه یک ستاره دار جریان ساز گوگوری مگوری دنیا هم به پایان رسید تا خیل همیشه منتظر وعشاق سینه چاک سینمای جهان یکسال دیگر مشغول مکیدن سماق گردند تا جشنواره ای دیگر و اتفاقی دیگر در عالم سینماتوگراف!.. اصلا این عادت ما وطنی هاست که چشم دیدن هیچ چیز ایرانی را نداریم و فکر می کنیم همیشه مشابه های فرنگی بهتر و گل و بلبل ترند... مثلا همین جشنواره فیلم فجر خودمان که اصلا تحویلش نمی گیریم و فکر می کنیم سال به سال فیلمهایش ضعیفتر و فیلمسازانش نا امید کننده تر می شوند... به جای اینکه بگوییم وای به حال آن سال سینمایی که بهارش این فیلم ها باشند باید برای هنر هفتم وطنی اسپند دود کنیم تا اجنبی ها چشمش نزنند... اصلا جشنواره امسال سفیر امید2 بود برای ما که به آسمان سینمای جهان فرستادیم و کن و ونیز و مونترال و برلین را ترکاندیم!!

یک: فرم بهتر است یا روایت!؟

شاید اولین موضوع انشایی که در دنیای سینما ارائه می شود این باشد که همانطورکه بچه دبستانی های ما ناچارند بین علم و ثروت  یکی را انتخاب می کنند، کارگردانان ما هم عمرا بتوانند ساختار و قصه را باهم کنار یک سفره بنشانند. امسال فرم در فیلمهای جشنواره فجر بیداد می کرد. توجه اکثر فیلمسازان قدیم و جدید سینمای ما به چارچوب تصویری و تاویل های بصری تا آنجا پیش رفت که برای اولین بار در یک سال چند فیلم تمام فرمال داشته باشیم. اتفاقا این رویداد مبارکی است برای سینمای کاملا روایت محور و داستانی ما که قصه های خوب در بسته بندی های تصویری ناجور به خورد مخاطب داده می شود. اما باز ماجرای افتادن از آن ور بام است و حالا ما در چارچوب های قشنگ و بسته بندی های شیک و قاب ها و نماها و کادرهای استاندارد هیچ حرفی نداریم و هیچ محتوایی ارائه نمی دهیم و اسمش را هم می گذاریم سینمای مدرن و پست مدرن و روشنفکرانه ( حالم از این کلمه روشنفکر همیشه بهم می خورده چون تاریک و روشن تقسیم بندی کردن فکر فقط  کار ابلهان است) نمی خواهم مثال هایی بر فیلمهای فرمال ضد قصه و بی محتوا  و فیلمخانه ای امسال بیاورم که خودشان از چند فرسخی داد می زنند اما بگذارید "شبانه روز" و "عیار14" و "زادبوم" و اپیزود آخر "دوزخ،برزخ،بهشت"  و در درجه بعدی "صداها" و "7:05" و حتی "بی پولی" را به عنوان نمونه های تقریبا خوب از یک بسته بندی شیک و استاندارد تصویری با محتوا و روایت متقاطع بگویم که اتفاقا به همه آنها اجحاف شد ( متاسفانه در بین فیلم های جشنواره "درباره الی" راندیدم و نمی دانم باید آن را هم در این لیست قرار دهم یا نه) بقیه فیلم های امسال البته همه ما را نا امید کردند. 

  

دو: "سینما سینماست" یا "سلام سینما" یا "ستاره است و می شود و خواهد بود" یا چیزی در همین مایه ها

قصه فیلم در فیلم های ملالت آوری که امسال در فجر خودمان دیدیم مثال آن آش شوری بود که حال پزنده و خورنده را با هم به هم زد! نمی دانم این حرکت انتحاری از قبل بین مدیران هنری و تهیه کنندگان هماهنگ شده بوده که اینچنین مخاطب را سینمازده و سرگردان کنند و از سالن سینما گیج و عصبانی بفرستند بیرون یا فقط از ذهن مثلا خلاق و جسور کارگردانان پیر و جوان ما تراوش کرده!.. وقتی "همه خوابیم" و "شبانه روز" و "صندلی خالی" و "سوپر استار" و "بیست" و .... که یا فیلم در فیلم هایی بودند که بعد از جلو رفتن خوب روند فیلم با یک فرمان کات، شلیک نهایی روانه تماشاگر می کردند یا به نوعی قصه اصلی یا فرعی یا یکی از روایت های خود را از دل سینما و فیلم بیرون می کشیدند. بی شک سینما جذاب است و پشت صحنه و آدم های آن جذاب تر اما این رویکرد معمولا ضد روایت و یا به قول دوستی ضد حال!آنهم با این تعدد نه به سینما کمکی خواهد کرد، نه به مخاطب و نه به هیچ کس و چیز دیگر... همه فریدون جیرانی نیستند که حدیث نفس های سینمای اش آنچنان دلنشین و استاندارد باشد...

سه: بازهم تو داوری!؟

می دانم این یک مورد را باید جزو مسائل لاینحل بشری بگذارم که هروقت قانون نسبیت عینی شد و یا انسان توانست در خارج از منظومه شمسی آب پرتقال بخورد داوری های جشنواره فجر هم درست می شود، اما نمی توانم از کج سلیقگی و البته انتخاب های بعضا شخصی داوران خوش نام این دوره جشنواره بگذرم. اصلا به نظر شما داوران محترم فیلمها را دیده اند یا اول و آخرش را آنهم موقع شام با خانواده تماشا کرده و فرم امتیازاتش را پر کرده اند! آیا آقایان با سابقه یادشان رفته "شبانه روز" هم جزو فیلمهای بخش مسابقه بوده یا چون دو جوان کمتر شناخته شده آن را ساخته اند، حال نکرده اند ببینندش!؟ کارگردانی این فیلم آیا از سطح استاندارد سینمای ایران بالاتر نبود؟ (شاید هم به همین دلیل آن را کنار گذاشتند!) پلان سکانس های فوق العاده و دکوپاژ حساب شده و کادرها و قاب ها و زبان تصویری و فرم روایت و همه چیز سرجای خودش را در کجا جز "شبانه روز" دیدند که حتی نامزدش هم نکردند؟ یعنی فیلم نازل و خزعبل "پستچي سه بار در نمي‌زند" و یا اثر کاملا معمولی و بی مایه "سوپر استار" بهتر بودند یا مثلا "بیست" یک سروگردن بالاتر بود؟( فیلم بیضایی را فاکتور می گیرم چون اگر بگویم هیچ چیز نداشت و همه اش افه روشنفکری بود نه این مطلب چاپ می شود و هم تمام دوستان سینمایی ام را از دست می دهم) داوران محترم در فیلمهای ضعیف میلانی و فتحی و روایت عادی کاهانی چه دیدند که مثلا در این یکی نبود؟ چرا کارگردانی تحسین برانگیز پرویز شهبازی حتی نامزد هم نشد و آیا حق "زادبوم" همین قدر بود؟ یعنی کارگردانی داوودی در این نیمه شاهکار سینمایی حتی به یک کاندیدا شدن هم نمی ارزید و میلانی و فتحی بله!.. می شود بگویید فیلمنامه های "بیست" و "سوپراستار" روی کدام اصول نوشتاری و دیداری و ساختاری نامزد شدند و یا  اصلا داوران بی طرف قصه ما "7:05" و "دوزخ،برزخ،بهشت" و "بی پولی" را دیدند و به روی مبارک نیاوردند یا چون اینکه چون فیلم عسگرپور در لیون می گذشته انها فکر کرده اند خارجی است و از فیلم میرباقری هم چون سردرنیاوردند گذشتند!؟ آیا واقعا "تردید" بهترین فیلم جشنواره امسال بود؟ این همه بازی خوب در "شبانه روز" و البته "بی پولی" چه شد؟ آن نقش آفرینی فوق العاده حامد بهداد را ندیدند و نگار جواهریان را و مهتاب کرامتی را و بهرام رادان و حبیب رضایی و البته مهناز افشار و نیکی کریمی، حتی اگر دوستشان نداشته باشیم... قبول کنید امسال هم سلیقه و نگاه شخصی جای خیلی چیزها را گرفت و "شبانه روز" و "عیار14" و "زادبوم" به حق خودشان نرسیدند و"7:05" و "دوزخ،برزخ،بهشت" و "صداها" و "بی پولی" دیده نشدند تا استاد ها نامزد شوند و جایزه بگیرند و قدیمی های این سینما از خجالت هم در بیایند و کدورت های گذشته برطرف شود و پای امثال حسن فتحی ها به سینما بازتر شود... مبارک است ، یک کف مرتب!! 

مجيد مجيدي، حسن بلخاري و ابراهيم حاتمي كيا داوران بخش سوداي سيمرغ

چهار: ما هم فیلم روحی و ماورایی می سازیم از آنها بهتر!!

 اصولا ما می توانیم اریژینال ترین فیلم های سینمای جهان را بسازیم که همه بگویند خود جنس است! برای همین هم امسال تا دلتان بخواهد روح و جن و موجودات ماورایی ریختند توی دل جشنواره فجر، اما خب ما چون باز اصولا آدم های نترسی هستیم به جای ترسیدن مجبور شدیم بخندیم! این وسط کپی کاری های انصافا مو به مویی مثل "حریم" و "کلبه" داشتیم تا کار آوانگاردتری چون "سایه وحشت" بود یا خزعبلی مثل "پستچي سه بار در نمي‌زند" و البته اپیزود فوق العاده بهشت در کار بیژن میرباقری... شاید هم بتوان فانتزی بازی ها و مرده زنده های "صندلی خالی" را اینجا اضافه کرد. به هرحال هم می توانیم خوشحال باشیم که سینمای ما دارد ژانرها و روایت های دیگری را هم هر چند ضعیف و تقلیدی تجربه می کند و هم کلی انتقاد کرد از این ساده انگاری و بیسواد تصویری فرض کردن مخاطب... شاید اگر روزی کمدی و طنزهای نازل حرف اول را در سینمای ایران می زد حالا نوبت ترسناک های وطنی است که بترکانند! جالب که امسال دو گونه همیشه محبوب سینمای ما یعنی کمدی و اجتماعی(با تاکید بر ملودرام) آن چنان جایی در جشنواره نداشتند که شاید بتوان از آن به نوعی پوست اندازی موضوعی و ساختاری یاد کرد.

پنج:این بازیگران تکراری و باقی قضایا...

سینمای ما به مشکل دیگری خورده است و آنهم کمبود بازیگر یا تکرار بازیگر... در جشنواره امسال آنقدر محمدرضا فروتن و مهتاب کرامتی و بهرام رادان و باران کوثری و شهاب حسینی و آتیلا پسیانی و شریفی نیا و... را دیدیم که ستاره زده شدیم! البته در توانایی نقش آفرینی آنها شکی نیست اما اینکه تهیه کنندگان و کارگردانان ما ترجیح می دهند از تعداد معدودی بازیگر استفاده کنند و حتی به این منظور پروژه هایشان را عقب و جلو بیاندازند، خبر خوبی برای سینمای وطنی نیست... چند وقت است بازیگر جدیدی در ایران معرفی نشده است؟ (لطفا چهره های فتوژنیک مانکنی را جزو بازیگرها نیاورید!) چرا دیگر فیلمسازان ما ریسک استفاده از بازیگران جدید یا چهره های کمتر مشهور را ندارند؟ نقش انبوه فیلم های تلویزیونی در این ماجرا چیست؟

و یک چیز دیگر... امسال داوران در همه بخش ها سخاوتمندتر شده بودند و نگذاشتند احدی دلخور از تالار وحدت بیرون برود!.. افزایش چشمگیر تعداد سیمرغ ها که به شدت از جذابیت داستان کاسته بود به کنار، اینکه نامزدها از سوی داورها لوح افتخار باران شدند هم در نوع خود جالب بود. فقط همین یک نمونه را داشته باشید که در یکی از بخش ها از 5 نامزد یکی شان سیمرغ و سه تا لوح افتخار گرفتند!! 

نکته های دیگری هم از جشنواره مانده است. علاقه کارگردانان به نماهای بالا یا آورشات های متعدد که در نیمی از فیلمهای جشنواره ناجور توی ذوق می زد، اضافه کردن دغدغه های شخصی تر و حدیث نفس از سوی فیلمسازان، عدم جذابیت افتتاحیه و اختتامیه و آن چیزهایی که شما دیدید و ما یا ندیدیم یا از آن صرفنظر کردیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:39  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهي به «يتيم خانه» به بهانه اکران در جشنواره فيلم فجر؛

گذشته را با ارواح مرور کن... !



*وحيد ضرابي نسب

 


يتيم خانه( The Orphanage )
کارگردان: خوان آنتونيو بايونا / فيلمنامه: سرجيو سانچز / مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا / تدوين: النا روئيز / بازيگران: جرالدين چاپلين، بلن رودا، فرناندو کايو، مابل ريورا / محصول: /2007 011 دقيقه/ مکزيک، اسپانيا
***
«لورا» که پيش از قبول شدن به فرزند خواندگي، کودکي خود را در يک يتيم خانه مي گذرانده، پس از گذشت 03 سال همراه با شوهر و پسرش به همان يتيم خانه بر مي گردد تا آن را بازسازي کند، اما در يتيم خانه اتفاقهاي عجيبي مي افتد. مثلاً بچه هاي آنجا يکي يکي ناپديد مي شوند و پليس ها هم هيچ سرنخي از ربايندگان احتمالي نمي يابند. «لورا» بعد از اندکي پي مي برد که در آنجا مي تواند روح همبازيهاي قديمي اش را ببيند و با آنها ارتباط برقرار کند. پسرش سيمون هم دوستاني خيالي براي خود پيدا مي کند که يکي از آنها پسري است که در دوران کودکي، لورا را بسيار آزار مي داده است. سيمون بعد از ملاقات با اين پسر مي فهمد که فرزند لورا نيست. با گم شدن سيمون اما، همه چيز به هم مي ريزد...
***

اين روزها ارواح به يکي از مدلهاي فيلمسازي در جهان تبديل شده اند و فيلم ترسناک يا سينماي وحشتي که روح در آن نقشي نداشته باشد از مد افتاده است ! اما از کپي هاي بي رنگ و رو و مضحک هاليوودي گذشته، اروپاي لاتين (بويژه اسپانيايي ها و آسياي شرقي بويژه کره جنوبي و ژاپن) هميشه در زمينه فيلمهاي ژانر وحشتي که مستقيماً با روح سر و کار دارند، آثار درخور و تحسين شده اي توليد کرده اند.( و اين شايد به خاطر فرهنگ شفاهي و سنتهاي بومي شان باشد).
«يتيم خانه» يکي از اين دست فيلمهاست که انصافاً لذت ديدنش دست کمي از آثار موفقي چون «ديگران» ندارد. اگر چه شايد، هم وزن کردن فيلم «خوان آنتونيو بايونا» با اثر مرعوب کننده «آلخاندرو آمنابار» کمي اجحاف در حق «ديگران» باشد، اما طعم خوش «يتيم خانه» تا مدتها زير زبانتان خواهد ماند. به نظرم سينماي اسپانيا (به همراه مکزيک) در چند سال اخير، گوي سبقت را از ساير کشورها ربوده و چه در توليد آثار کيفي و چه صدور ! کارگردانان صاحب سبک به هاليوود رو دست نداشته است.
«يتيم خانه» تمام ويژگي ها را براي ترساندن مخاطب و بردن او به دل وحشت دارد. از آن کارهايي که به جاي نشان دادن لشگر ارواح يا يک دو جين موجود حال به هم زن چندش آور و يا تأکيد اعصاب خرد کن روي افکت هاي صوتي و جلوه هاي سطح پائين بصري، با استفاده از تکنيک هاي غافلگيري، فاصله گذاري و اصل هميشه پرهيجان «نگاه با چشمهاي اول شخص»( زاويه ديد نقش اصلي فيلم) احساس ترس و وحشت را در دل تماشاچي مي آفريند. اين اتفاق، قدرت پيش بيني يا حدس و گمان را از ما مي گيرد و نمي توانيم مثل انبوه فيلمهاي مثلاً ترسناک هاليوودي تا ته قصه را بخوانيم. در واقع، فيلم در خلاف جهت فيلمهاي معمول ماورايي و روحي و ترسناک، به جاي گذاشتن انرژي روي چند صحنه وحشت آور و مهيج، حس هيجان و ترس را در سراسر فيلم پخش کرده و همين ويژگي باعث مي شود شاهد فيلمي ممتاز درباره ارواح باشيم. در طول فيلم بارها از خود مي پرسيم «واقعاً آن يتيم خانه قديمي شبح و روح دارد يا همه چيز ساخته ذهن پريشان لورا ست؟ شايد هم توطئه اي در کار است و حتي ممکن است همه چيز يک شوخي بي مزه باشد» ! . از طرفي مخاطب به شدت با کاراکترها حس همذات پنداري مي کند و در برخي جاها، خودش را به جاي لورا يا سيمون در وسط ماجرا مي بيند، هرچند نمي توان منکر نقش مؤثر آنتونيو بايونا به عنوان کارگرداني خوشفکر و جوان در «يتيم خانه» شد اما حتما موفقيت اين فيلم را بايد به تهيه کننده آن هم ربط داد. «گيلرمو دل تورو»ي دوست داشتني که او را حداقل به خاطر بهترين فيلم سال6002 يعني «لابيرنت پن» خواهيم ستود. ردپاي انديشه هاي اين فيلمساز مکزيکي و نوع نگاه و فرم تصويري اش را مي شود در کليت فيلم بايونا ديد. در هر صورت، اين ترکيب تمام لاتين، حسابي جواب داده و با فيلمبرداري و نورپردازي فوق العاده که فضايي رعب آور و مرموز آفريده يکي از بهترين فيلمهاي ماورايي چند سال اخير را در برابر چشمان مخاطب مي گذارد.

بد نيست بدانيد «يتيم خانه» نخستين اثر بلند اين فيلمساز 33 ساله اهل بارسلوناست. اين فيلم در جشنواره هاي کن، لندن، تورنتو، نيويورک، سائوپولو، سالونيکا و ... به نمايش درآمده و جوايز متعددي دريافت کرده و در سال 7002 نامزد 41 رشته و برنده 8 جايزه گويا (اسکاراسپانيايي ها) شد.
«راجر ايبرت» درباره «يتيم خانه» مي گويد: اين فيلم مثال خوبي است براي اينکه بفهميم چرا منتظر بودن براي اتفاقي، از ديدن آن ترسناک تر است. انگار بمبي در زير «يتيم خانه» قرار دارد که ما را معلق نگه مي دارد و هر لحظه منتظر وقوع اتفاقي هستيم. «لو لومنيک» هم در نيويورک پست مي نويسد: «يتيم خانه» از آن دسته فيلمهايي است که از همان صحنه هاي ابتدايي، به زير پوست بيننده نفوذ مي کند و کم کم تمام بدن انسان را در بر مي گيرد. و «آنتوني لين» نيز عقيده دارد : «يتيم خانه» از بسياري فيلمهاي وحشتناک خوش ساخت تر است و «بايونا» به عنوان اولين تجربه کارگرداني اش فيلم خوبي ساخته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:34  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهی به "قتل موجه" به بهانه اکران در جشنواره فجر

 مصائب پلیس های پیری که اسطوره بوده اند!؟

 *وحید ضرابی نسب

 قتل موجه (قتل عادلانه) Righteous Kill

کارگردان: جان آونت. فیلمنامه: راسل جیوریتز. مدیر فیلمبرداری: دنیس لنوار. تدوین: پل هیرش. ‏ بازیگران: رابرت دنیرو، آل پاچینو ، 50 ‏سنت، دنی والبرگ،100 ‏دقیقه،جنایی پلیسی 2008 آمریکا.

*خلاصه فیلم

ترك (رابرت دنیرو) و روستر (آل پاچینو) بازرسان ‌باسابقه پلیس نیویورك که طی سالها وقایع و فسادهای ناجوری را در سیستم قضایی و پلیسی نیویورک شاهد بوده اند این روزها معترضان سرسخت قاضی های فاسد و دادستان های رشوه خوار و وکلای لابی باز شده اند.از طرفی با اینکه آنها درحال بازنشستگی اند اما گویا یادشان رفته باید به زودی هفت تیرها و جلیقه ها و یونیفرم هایشان را در بیاورند و هنوز مثل پلیس های جوان و تازه کار به دنبال موش و گربه بازی و ماموریت های پر ریسک هستند. در همین حین سر و کله یک قاتل زنجیره ای مرموز هم در نیویورک پیدا می شود که بی هیچ سرنخی هر چند روز یک جنایت جدید انجام می دهد و اتفاقا قربانیانش قاتلانی هستند که به ضرب رشوه و لابی اکنون آزادانه می گردند و البته قاتل در صحنه جرم شعرهایی به جا می‌گذارد تا به پلیس و افکار عمومی بفهماند قتل‌ها‌یش عادلانه بوده و مقتول‌انش مستحق مرگ ‌اند.حالا به نظر شما پلیس نیویورک چه کسانی برای پیگیری این پرونده بهتر از ترک و روستر خواهد داشت!؟ هرچه تحقیقات جلو می رود و با ورود دو کارآگاه جوان، نقش یک افسر ارشد پلیس در این قتل ها بیشتر روشن می شود و بله! یکی از این دو بازرس خوش نام همان قاتل زنجیره ای است و آن یکی دیگر باید وی را بازداشت کند... 

*نگاه

 برای هر سینما دوستی دیدن اسطوره های بازیگری در کنار هم روی پرده نقره ای هیجان و لذت خاصی دارد که بعضی وقتها به خود فیلم و درجه کیفی و اسم و رسم کارگردان و خیلی چیزهای دیگر می چربد. مخصوصا اگر کسانی باشند که خیلی سابقه هم بازی شدن نداشته باشند. بنابراین وقتی می خواهی فیلمی ببینی که در آن قرار است رابرت دنیرو و  آل پاچینو ده ها دقیقه رو به روی هم دیالوگ بگویند و با هم کلنجار بروند به هم بپرند قند توی دلت آب می شود.  پاچینو و دنیرویی که در "پدر خوانده" فرصت هم بازی شدن باهم را نیافتند و در"مخمصه" (مایكل مان 1996) در سکانس پایانی رو در روی هم قرار گرفتند و آنجا یکی در آغوش دیگری جان داد و حالا  پس از 13سال در "قتل موجه"یکی باید دست آن یکی را که اتفاقا دوستش است رو کند. اما خب حتما به غیر از دیدن آل 68ساله و رابرت 65ساله در قالب دو پلیس پیر و ایده آلیست و البته فرز و ماهر چیز دیگری از قتل موجه گیرتان نخواهد آمد.

اولین نقطه ضعف مشهود فیلم ( مثل تمام فیلم های چند سال اخیر هالیوود) فیلمنامه سر هم بندی شده و راحت الحلقوم و داستان کلیشه ای و قابل پیش بینی آن است. حتی یک بیننده عادی فیلم های پلیسی- جنایی هم می داند طرح معما و ایجاد گره و آفریدن چند نقطه اوج و چینش پازلی اتفاقات و اصل غافلگیری، عادی ترین ویژگی ژانری است که باید در این دسته فیلم ها رعایت شود اما گویا فیلمنامه نویس قتل موجه ( راسل جیوریتز که اتفاقا سناریوی خوب فیلم نفوذی را نوشته) حتی به همین نکته هم واقف نبودند! اصلا در اینکه چیزی به اسم سناریو وجود داشته که آونت آن را به عوامل نشان بدهد شک داریم! مثل اینکه کارگردان به پاچینو و دنیرو زنگ زده و گفته باشد: بچه ها یه چند تا ماجرا و کاراکتر داریم سر و تهش معلوم نیس. بیاین با شماها یه جوری جمعش کنیم چون جور دیگه ای اصلا نمی شه!

 فکر نمی کنم از نیمه فیلم که هم قاتل و هم مقتول و هم کارآگاه و هم انگیزه جنایت و هم خیلی چیزهای دیگر مشخص می شود، کسی باشد که حتی به زور هم خودش را ترغیب کند تا پایان فیلم را ببیند. فرم تصویری قتل موجه هم آنچنان تعریفی ندارد و چیزی بیشتر از کلیشه های معمول فیلم های پلیسی ندارد.از جان آونت تهیه کننده و کارگردان متوسط هالیوود فیلم "88دقيقه"( با بازی آل پاچينو و لي‌لي سوبيسكي) را به یاد داریم . یک اثر معمولی بود که بدون در نظر گرفتن بازیگر زن و مرد آن نمی شد دیدش. بنابراین دنبال زیبایی شناسی بصری و اثر انگشت کارگردان یا ساختار و صحنه های به یاد ماندنی هم نباشید. گویا آونت و جیوریتز بیشتر به فکر کپی کاری از فیلمهای پلیسی مشهور (به ویژه آنهایی که کارآگاه هایی پا به سن گذشته را به تصویر می کشند) و استفاده از پشتوانه زوج افسانه ایشان  بوده اند تا تلاش برای ثبت فرم روایی و محتوایی ماندگار. در این فیلم، 50 سنت، خواننده مشهور سیاه پوست هم در نقش اسپایدر صاحب یک کافه حضور دارد تا خیال سازندگان از بابت استقبال عمومی راحت باشد (که البته اینگونه نشد).

 به نظرم تمام تلاش فیلم این است که در به دری و روند اضمحلال یک پلیس خوب را پس از سالها تلاش صادقانه به تصویر بکشد. کسی که از رشوه خواری سیستم قضایی و آدم های مشهور اطرافش به تنگ امده و خود مجبور می شود به اجرای عدالت بپردازد. کسی که می توانست با درجه ارشدی بازنشسته شود و برای همیشه در تالار افتخارات پلیس نیویورک بماند اما به خاطر جبران فساد بی پایان  دیگران خود به فسادی می افتد و البته سعی می کند کارش را هم توجیه نماید.در واقع به قول خود فیلم "وقتي كار اشتباهي را براي رسيدن به هدف درست انجام مي‌دهي." لااقل از این یک منظر می شود قتل موجه را موفق نامید. گرچه اکثر منتقدان آمریکایی فیلم را اثری ضعیف نامیده اند. شیکاگو تریبون فیلم را «سرد مثل یخ و افسرده کننده مثل جهنم!» می خواند و لس‌آنجلس تایمز می نویسد «چگونه یک قدرت افول می‌کند ». تایم به اسطوره ها لقب «پلیس‌های ترشروی پیر » می دهد و البته بقیه هم با واژه هایی چون کسالت آور و نا امید کننده به سراغ قتل موجه رفته اند!

 و می ماند یک سئوال؛ آیا دوران غول ها به پایان رسیده است یا هنوز می شود به آنها دل بست!؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:40  توسط وحید ضرابی نسب  | 

کوتاه درباره سينماي «مايک لي» به انگيزه بزرگداشت وی در جشنواره فجر

 يکي از آخرين بازماندگان !


*وحيد ضرابي نسب

 

Mike Leigh directs MGM's All or Nothing


سينماي انگلستان با پشتوانه اي عظيم و کارنامه اي درخشان گرچه اين روزها از استعدادهاي جوان و تازه نفس خالي شده، اما همچنان تعداد کمي از خوش نام ترين و صاحب سبک ترين فيلمسازان جهان، مهر «محصول بريتانيا» ! بر پيشاني خود دارند.پس از مرگ «آنتوني مينگلا»ي دوست داشتني که گستره درام ها و رومانس هاي ماجرايي اش، هاليوود را تسخير کرده بود، اينک «کن لوچ» و «مايک لي» کارگردانان پيشرو و کاربلد انگليسي به شمار مي آيند که اتفاقاً وجه مشترک هر دو، محبوبيت و درو کردن جوايز جشنواره هاي مختلف، بخصوص از نوع اروپايي است.
در مورد «کن لوچ» حتماً در فرصت ديگري خواهيم نوشت، اما از «مايک لي» که امسال قرار است بزرگداشتي در جشنواره فجر داشته باشد، به عنوان يکي از بهترين فيلمسازان چند دهه اخير بريتانيا و حتي اروپا نام مي برند. اگر با کارهاي او آشنا باشيد، مي توانيد شباهتهاي جالبي بين او و «لوچ» بويژه در نوع نگرش سياسي و اجتماعي و لحن اعتراضهاي تصويريشان بيابيد. «مايک لي» به عنوان يک پاي ثابت جريان چپگراي سينماي بريتانيا، بسيار واضح به تضاد طبقاتي و تفاوتهاي اجتماعي طبقه کارگر و جامعه سرمايه داري انگلستان مي پردازد و گاه در قالبي سرشار از رئاليته و گاهي در فضايي بشدت نمادين، روابط شخصيتهاي قصه هايش را در بطن اختلافات طبقاتي و تفاوتهاي اجتماعي و نژادي و رفاه زدگي و سياست بازي و دروغ پردازي مي آفريند.

 


هنر «مايک لي» اين است که سرگشتگي آدمها، هويت طلبي و از بين رفتن اصالت طبقاتي و فردي، توده هاي حاشيه شهر و بيماريهاي اجتماعي از قبيل زياده خواهي و فرصت طلبي را در برابر تلاش و تقلاي روزانه مردم عادي و حس ترحم و شفقت و مفهوم پر رنگ خانواده و گروه هاي کوچک بويژه در طبقات کارگري قرار مي دهد که اوج همه آنها «ورادريک» و «رازها و دروغ ها» است. «لي» مي خواهد ثابت کند که پشت اين زندگي هاي زرق و برق دار و تميز انگليسي، چه زشتي هايي خوابيده و در پس نقاب تمدن و دموکراسي و رفاه چه رنجها و چالشهايي جاي گرفته است، بنابراين نتيجه فيلمهايش، معمولاً درام هايي تيره و تار مي شوند.
البته يادمان نرود ، «مايک لي» سالها تئاتر کار کرده و اصلاً يک محصول صد در صدي سالنهاي نمايش انگلستان است و همين تئاتري شدن برخي صحنه ها و حتي بعضي فيلمهايش، بشدت محسوس و به عقيده برخي ها تحسين برانگيز است.
از طرفي با تمام اين اوصاف فيلمهاي «لي» معمولاً غيرقابل پيش بيني اند و آدمهاي چند شخصيتي و کاراکترهاي چند وجهي او در طي اتفاقات متناوب و شرايط متفاوت تعاريفي از خود ارائه مي دهند که دست مخاطب را براي حدس و گمان مي بندد.اما آخرين ساخته لي «الکي خوش» برگ برنده ديگري براي اوست. اين فيلم از فضاي تلخ کارهاي اخيرش بويژه اثر سياه «ورادريک» فاصله مي گيرد و حتي برخي جاها به يک کمدي پر رنگ مي زند ! (شوخي هاي بامزه مدرسه اي اش را به ياد بياوريد) «الکي خوش» قصه اي ساده و انساني را در يک فضاي بصري درخشان و يک چارچوب روايي رئال به تصوير مي کشد.داستان يک خانم معلم لندني که از زندگي خود راضي و خوشحال است و با هر مشکلي به راحتي کنار مي آيد، اما در جريان زندگي روزمره خود با افرادي که درگير مشکلات مختلفي هستند، ارتباط پيدا کرده و ناخواسته درگير مشکلات آنان مي شود. فيلمي سرخوشانه که گرچه زمان طولاني 2 ساعت و نيمه دارد، اما شما را خسته نمي کند.

Mike Leigh All or Nothing Photos Cannes Film Festival


*کوتاه از لي
مايک لي، متولد بيستم فوريه 1943 . او در آکادمي سلطنتي هنرهاي دراماتيک تحصيل و بازيگري را با گروه تئاتر سلطنتي شکسپير تجربه کرد. لي در دهه 60 به عنوان نمايشنامه نويس و کارگردان تئاتر فعاليت حرفه اي خود را آغاز نمود و در دهه 70 به بازي و نوشتن تله تئاترهاي تلويزيوني روي آورد. وي پس از ساخت چند فيلم در اواخر دهه 80 و اوايل 90 به چهره اي بين المللي تبديل شد.
از جمله مهمترين جوايزي که لي به دست آورده، مي توان به نخل طلاي کن براي «رازها و دروغ ها» و «برهنه»، پلنگ طلاي لوکارنو براي «لحظات سرد و سوزناک »جايزه انجمن منتقدان فيلم لس آنجلس براي «رازها و دروغ ها»، جايزه انجمن منتقدان نيويورک و شير طلاي جشنواره و نيز براي فيلم «ورادريک» اشاره کرد. مايک لي با احتساب آخرين اثرش«الکي خوش» تا کنون چهار بار نامزد دريافت جايزه اسکار نيز بوده است.
*فيلم شناسي
«لحظات نااميدي»( 1971 )، «اعمال شاقه»( 1973 )، «ديوانه اي در ماه مه»( 1976 )، «سينماي ابي گيل»( 1977 )، «بوسه مرگ»( 1977 )، «افراد سرشناس«( 1978 )، «بزرگسالان»( 1980 )، «محيط گرم خانواده»( 1982 )، «چهار روز در ژوئيه»( 1984 )، «برهنه»( 1993 )، «رازها و دروغ ها»( 1966 )، «بي سروته»( 1999 )، «همه يا هيچ»( 2002 ) ،«ورادريک»( 2004 ) و«الکي خوش»( 2008 ).

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط وحید ضرابی نسب  | 

به بهانه بزرگداشت فرانسيس فورد کاپولا در جشنواره فجر

 پدرخوانده اقتباس ها !


*وحيد ضرابي نسب 


کمتر کسي است که حداقل يکي از فيلمهايش را نديده باشد. حتي اگر خيلي هم اهل فيلمهاي کلاسيک نباشيد و کمدي رمانسها و اکشن ها و ترسناکهاي تهوع آور امروزي را مي ستاييد، براي چشم و همچشمي هم که شده حتماً تريلوژي «پدرخوانده» يا فيلم «اينک آخرالزمان» را تماشا کرده ظايد و حتماً متوجه شده ايد که معناي شاهکار چيست ! ؟ شايد با اين حرف، طرفداران «همشهري کين» را بيازارم، اما مثل خيلي ها معتقدم «پدر خوانده» برترين فيلم تاريخ سينماست و البته فرانسيس فورد کاپولا هم يکي از سه کارگردان برتر(بگوييم بهترين ! ؟).
نوشتن و گفتن درباره کاپولا تقريباً کار بيهوده اي است؛ چون همه ما با «سرهنگ ويلارد» و «دون کورلئونه» و «والتر کورتز» و «مايکل» و «ويتو کورلئونه» و براندو و پاچينو و دنيرو زندگي ها کرده ايم، اما به هرحال بگذاريد من هم بار ديگر بگويم که بي شک او پدرخوانده اقتباس کنندگان ادبي در کل تاريخ سينماست و هيچ کس نتوانسته با آثار ارزشمند ادبي، چنين شاهکار هاي بزرگ سينمايي خلق کند.


بگذاريد از «پدرخوانده» شروع کنم که خاطرات خوبي از آن داريم. چه از روايت و وقايع و شخصيتهاي بي نظيري که «ماريو پوزو»ي ايتاليايي خلق کرده بود، چه کارگرداني فوق العاده کاپولا با آن حس عجيب و مرعوب کننده صحنه ها و ساختار بصري تکان دهنده و البته لذت آور (حظ اولين بار ديدن کورلئونه ها تا کي با شما همراه بود؟) چه ارتباطات پر رنگ و باورپذير انساني و عاطفي بين خانواده کورلئونه ها در عين مافيايي و جنايتکار بودنشان (چند جاي فيلم دلتان براي آنها سوخت ! ؟) چه بازي هاي مسحور کننده و يک عدد «مارلون براندو»ي جادوگر و يک «آل پاچينو»ي شعبده باز و کلي تردست و ساحر ديگر ! (که روند بازيگري در سينما را عوض کردند) و چه موسيقي مست کننده «نينو روتا» که حتماً جزو 5 موسيقي فيلم برتر تاريخ سينماست. ( فقط کافي است «والس پدرخوانده» را در جلسه برقراري صلح و آشتي ميان خانواده هاي ايتاليايي به ياد بياوريد).
لازم است بگويم که ماجراي فيلم بين سالهاي 1945 تا 1955 اتفاق مي افتد و داستان هم درباره خانواده مافيايي کورلئونه است و يا اينکه در قسمت دوم فيلم، «مايکل» را در قبل از انقلاب کوبا و «دون ويتو»ي جوان را هنگام مهاجرت از سيسيل به آمريکا و چگونگي رسيدنش به قدرت مي بينيم؟ !
برويم سراغ «اينک آخرالزمان»؛ نقدي انسان گرايانه بر جنگ و اقتباس پر حرف و حديث از رمان مشهور «قلب تاريکي» نوشته جوزف کنراد. گرچه رمان، ماجراي سفر مرموز دريانوردي اروپايي به اعماق جنگلهاي کنگو است، کاپولا در اقتباسي غير عادي، يک افسر ارتش آمريکا را به جنگلهاي ويتنام مي فرستد. البته اين فيلم در گيشه شکست بدي خورد، ولي هر چه بيشتر زمان گذشت، بيشتر ارزش گنج گونه اش کشف شد و حالا بهترين فيلم جنگي تاريخ سينماست (با احترام به «نجات سرباز رايان» و «غلاف تمام فلزي»! )شايد در هيچ اثري اين چنين تأثيرات ويرانگر رواني جنگ به تصوير کشيده نشده باشد،آن هم با اين ديالوگ عجيب: «اين پايان است ! »


و البته اقتباسهاي ديگري از او: «مکالمه» برداشتي از کتاب «رامبل فيش» اثر «اي. اس. هينتون»، قصه اي که به رابطه دو برادر و تناقضهاي موجود ميان آنها مي پردازد. «باغهاي سنگي» اثر «نيکلاس پرافيت» نويسنده آمريکايي و «باران ساز» اقتباسي از رمان از «جان گريشام» که چندان مورد استقبال منتقدان و تماشاگران سينما هم قرار نگرفت.
اما وي اقتباس موفق ديگري هم دارد و آن «دراکولاي برام استوکر» که بر اساس کتاب «کنت دراکولا» اثر «آبراهام استوکر» نويسنده ايرلندي قرن نوزدهم ساخته شد. «دراکولا»ي کاپولا تفاوتهاي زيادي با بقيه دراکولاهاي سينما داشت و اين بار مباحث فلسفي و روان شناسي به قصه جناب آقاي خونخوار ! اضافه شده بود. و البته آخرين اثر او «جواني بدون جواني» که اقتباسي است از کتابي به همين نام، نوشته نويسنده رومانيايي «ميرچيا الياده». قصه فيلم درباره پروفسوري است که در روزهاي قبل از حادثه جنگ جهاني دوم از محل کار خود فرار مي کند و تعقيب و گريزهاي مختلف، اين پروفسور را به کشور روماني و بعد از آن سوئيس ، مالت و هند مي کشاند. فيلمي که به عقيده کارشناسان، هم شبيه ديگر فيلمهاي او هست و هم نيست !
در پايان ضمن اينکه پيشنهاد مي کنم هر نسخه اي از کتاب «کاپولاها: پشت صحنه فيلمها، همراه با خانواده فيلمساز کاپولا» نوشته «الينور کاپولا»(همسر کاپولا) گير آورديد، بخوانيد. جمله اي از آخرين مصاحبه کاپولا را مي خوانيم: وقتي زمان مرگم فرا برسد، به خودم نخواهم گفت: «اي کاش اين کار يا آن کار را انجام مي دادم»؛ چون همه آنها را انجام دادم. در زمينه فيلمسازي هم هيچ فيلمي نيست که نخواهم دوباره آن را بسازم؛ چون مي دانم در آن صورت باز هم نمي توانم هر بار يک فيلم کامل و بي عيب و نقص بسازم.»

کوتاه از کاپولا
«فرانسيس فورد کاپولا» در 1939 در ديترويت و در خانواده اي آمريکايي/ ايتاليايي متولد شد. پدرش آهنگساز و مادرش بازيگر بود. او مدرک خود را در ادبيات گرفت و سپس در دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس به تحصيل فيلمسازي پرداخت. او کار خود را در سينما با دستياري «راجر کورمن» شروع کرد و در چند فيلم به عناوين مختلف، او را ياري کرد. در سال 1963 اولين فيلم خود را ساخت و در چهار سال بعد از آن، مشغول فيلمنامه نوشتن شد. او توانست درسال 1966 برنده اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي شود. در سال 1966 کمپاني مستقل فيلم «زئوتروپ» را همراه با «جورج لوکاس» تأسيس کرد.


کاپولا در سال 1966 فيلم «حالا تو بچه بزرگي هستي» را کارگرداني کرد که نامزد نخل طلاي جشنواره کن 1967 شد، اما سه گانه «پدر خوانده» بود که براي کاپولا شهرت جهاني به همراه آورد. اولين فيلم اين مجموعه در سال 1973 برنده اسکار فيلمنامه اقتباسي و نامزد اسکار کارگرداني شد و در سال 1975 کاپولا توانست برنده اسکار کارگرداني براي «پدر خوانده 2 » شود و همچنين اسکار بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه اقتباسي را از آن خود کند.
اين سال براي کاپولا با موفقيت ديگري نيز همراه بود: فيلم «مکالمه» محصول سال 1974 نامزد اسکار بهترين فيلم و فيلمنامه غير اقتباسي شد.
«پدر خوانده 3 » هم در سال 1991 نامزد اسکار بهترين فيلم و بهترين کارگرداني شد. «اينک آخرالزمان» ( 1979 ) نيز در سال 1980 نامزد اسکار کارگرداني، بهترين فيلم و فيلمنامه اقتباسي و همچنين برنده نخل طلا و جايزه فيپرسکي جشنواره کن 1979 شد.

گزيده فيلم شناسي
حالا تو بچه بزرگي هستي ( 1966 ) پدرخوانده ( 1972 ) مکالمه ( 1974 ) پدرخوانده: قسمت دوم ( 1974 ) اينک آخرالزمان ( 1979 ) پدرخوانده: قسمت سوم ( 1990 ) دراکولاي برام استوکر ( 1992 ) باران ساز ( 1997 ) جواني بدون جواني ( 2007 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:31  توسط وحید ضرابی نسب  | 

درباره « مه » آخرين اثر فرانك دارابونت؛


چرا نمی توانید غافلگیر نشوید!؟


* وحيد ضرابي نسب

اول)اگر جزو مخاطبان جدي سينما باشيد و فيلمهاي روز جهان را پيگيري كنيد حتماً تاكنون يا «مه» را ديده ايد، يا درباره اش شنيده وخوانده ايد. البته اينكه چرا ما با يك اختلاف زماني چند ماهه سراغ اين فيلم رفته ايم را بگذاريد به حساب مجموعه فيلمهاي سوپر قهرمانانه و اكشن و فانتزي كه اين چند وقت اجازه ديدن «مه» را از ما گرفتند! به هر حال هاليوود است ديگر و وقتي مي زند توي كار سري دوزي يك ژانر، بقيه كناره مي مانند. تا همين چند وقت پيش فيلمهاي ژانر وحشت (Horrer) پشت سر هم اكران مي شدند و دسته دسته تماشاچيان را به سالنهاي سينما مي كشاندند، اما در چند ماه اخير غير از دو سه فيلم ضعيف (جز همين «مه») فيلمي از اين گونه اكران نشد و بورس فيلمهاي Super Hero و ادامه سازي هاي هاليوودي و كمدي هاي نازل، سينماهاي جهان را تحت تأثير قرار داد .

دوم)گرچه دنياي كتاب و نويسنده ها در ينگه دنيا اصلاً با اين ور بازار (يعني ايران!) قابل مقايسه نيست و براي خودش بر و بيا و متن و حاشيه هايي پررنگ دارد، اما تعداد نويسندگان بين المللي و پرمخاطبي كه مورد علاقه تهيه كنندگان هاليوود و استوديوهاي فيلمسازي قرار مي گيرند، زياد هم نيستند. بي شك يكي از اين چهره هاي سرشناس «استفن كينگ» است. نمي دانم تاكنون كتابي از او خوانده ايد يا نه؟ (كلاً كينگ در ايران نويسنده پرطرفداري نيست) اما حتماً چند فيلم مشهور كه از روي رمانها و داستانهاي كوتاه او ساخته شده است را ديده ايد.جالب كه وقتي در سايتهاي سينمايي نام او را جستجو مي كنيد با چند عدد عجيب و غريب روبه رو مي شويد: 108 مورد اقتباس سينمايي، تلويزيوني و ويدئويي از كتابها و قصه هايش! 17 بار بازيگري در سينما و تلويزيون! 9 تهيه كنندگي و حتي يك مورد كارگرداني!

به هر حال اين اعجوبه نويسندگي ايالات متحده كه او را يكي از اصلي ترين ستونهاي ژانر وحشت و كتابهاي ترسناك، وهم انگيز و شيطان / روح / ماورائي مي دانند (حتي همپاي جان گريشام بزرگ) نامش پاي چند اثر معروف سينما ديده مي شود. سرآمد همه آنها «تلالو «(The Shining) شاهكار «استنلي كوبريك» است كه با اين اقتباس سينمايي، «استفن كينگ» را بيشتر سر زبانها انداخت. و البته «مسير سبز»، «رهايي از شاوشنگ»، «1408»، «منطقه خلا»، «بوگي من» و حتي «بچه هاي مزرعه ذرت»، «پروژه هاي «X و...

اما «مه» ... در واقع داستاني كوتاه از «كينگ» مي باشد كه سومين همكاري او با «فرانك دارابونت» را رقم زده است.


سوم) «فرانك دارابونت» را نه مي توان يك فيلمساز مستقل به شمار آورد و نه يك كارگردان صرف استوديويي. او يك جورهايي بين اين و آن است! فيلمهاي او داراي مفاهيم و ارزشهايي بديع و تأثيرگذار از جنس سينماي مؤلف و مستقل هستند با تركيبي از عوامل تجاري استوديويي هاليوود، اما آن چيزي كه در اين ميان مهمتر جلوه مي كند ماندگاري و تأثيرگذاري و مفاهيم و پيامهاي بي نظير انساني / اخلاقي / ديني آثار اوست كه در اين برهوت اخلاقيات و ارزشها در سينما، غنيمتي بزرگ است.«رهايي از شاوشنگ» را به ياد بياوريد. سیماي «تيم رابينز» و آن ماجراها و رفتارها و اتفاقها و «مورگان فريمن» را فراموش خواهيد كرد؟ آيا «مسير سبز» يكي از بهترين هاي تاريخ سينما برايتان نخواهد بود؟[ ديدن حداقل سالي يك بار «مسير سبز» را حتماً در برنامه سينمايي تان بگذاري]  اما پس از يك تجربه ناموفق و ساخت «مجستيك»[ با بازي «جيم كري» در نقش مردي كه حافظه اش را از دست مي دهد و با فرد ديگري اشتباه گرفته مي شود] فرانك دارابونت به سراغ «استفن كينگ» رفته تا سومين پروژه مشتركشان، باز بر سر زبان ها بيفتد.

چهارم)«مه» جزو آن دسته فيلمهايي است كه به تعداد طرفدارانش، مخالف دارد! مطمئنم برخي از آنها (حتي منتقدان و اهالي جدي سينما) كه فيلم را ديده اند اصلاً از آن خوششان نيامده و آن را يك فيلم معمولي در ژانر وحشت دانسته اند، آن هم از نوع كليشه اي و دست پايين...

البته واقعيتش هم، آخرين همكاري دارابونت - كينگ از نگاه ژانري، چنان آش دهان سوزي نيست. «مه» در برابر آثار موفق گونه وحشت و سينماي دلهره و فيلمهاي رازآلود ماورايي چيز جديدي ندارد. باز هم تعدادي انسان كه در شرايطي غيرزميني و سخت قرار مي گيرند و بايد براي نجات جانشان تلاش كنند و مصيبت بكشند. اما همه «مه» اين نيست. اصلاً اگر اين فيلم را فرانك دارابونت نمي ساخت، مي شد ناديده اش گرفت، اما همين نگاه مؤلف و ديدگاه مذهبي - انساني مبتني بر اخلاقيات است كه "The Mist" را غافلگير كننده كرده است.راحت بگويم اگر سكانس نهايي و پايان بندي بي نظير فيلم نمي بود شايد امروز نمي شد «مه» را اين قدر جدي گرفت. حتماً تاكنون با چنين فيلمهايي مواجه شده ايد كه تمام معنا و مفهوم و حرفهاي نويسنده و كارگردان در صحنه پاياني به تماشاچي القا مي شود و اين بار نيز با چنين غافلگيري روبه رو خواهيد شد.


پنجم)پس از وقوع يك طوفان كه خسارتهايي به شهر ساحلي رسانده است، «ديويد» به همراه فرزندش براي خريد مايحتاج روزانه به سوپرماركت بزرگ شهر مي روند. در شرايطي كه تقريباً همه چيز به جز تعداد زياد سربازان و ماشين هاي نظامي طبيعي است، يكي از اهالي شهر هراسان و زخمي وارد سوپرماركت مي شود و خبر از جلو آمدن يك مه غليظ و وهم ناك مي دهد كه يكي ديگر از اهالي شهر را خورده است!

رسيدن مه به سوپرماركت شروع تنش ها، اضطراب ها و جدال براي مرگ و زندگي است. در واقع موجودات عجيب و غريب و نيمه دريايي / نيمه زميني كه خيلي هم نمايش داده نمي شوند (و معلوم مي شود به خاطر يك آزمايش علمي و شكست مكان، از سياره هاي ديگر پا به دنياي ما گذاشته اند) بهانه اي مي شوند براي درگيري هاي بين آدمهاي حاضر در سوپرماركت. حالا هر كسي براي زنده ماندن تلاش مي كند. مادري براي نجات فرزندانش در خانه، تنها بيرون مي رود. گروهي به رهبري ديويد قصد شكست دادن و غلبه بر اين موجودات را دارند، عده زيادي به سركردگي زني يهودي به نام «كارمودي» براي نجات يافتن از اين فاجعه، قرباني مي كنند و گروهي هم به همراه همسايه سياه پوست «ديويد» كه همه اين اتفاقها را طبيعي و وحشت بي پايه مي خواند به ميان مه مي روند... اما سرانجام همه اين آدمها آن طوري نيست كه بشود پيش بيني كرد...


ششم)در بسياري از صحنه هاي «مه» خبري از موجودات فرازميني نيست و «دارابونت» زيركانه با دستمايه قرار دادن آنها، به موقعيت شناسي آدمها و تعريف كاراكترها و برخوردها و تنشها و درگيري هاي شخصيتها با پس زمينه پررنگ مذهبي پرداخته است. در اين جا خانم كارمودي و رفتارها و عقايدش نقش اساسي و هشداردهنده اي دارد. يك يهودي متعصب و خرافه پرست كه در يك لحظه مثل «فاوست» با شيطان (و به تصور او خدا) قرارداد مي بندد و با بيان اينكه از سوي خدا براي نجات مردمان آنجا مأموريت دارد رهبري فكري شان را برعهده مي گيرد و جالب كه با وعده وعيدها و حرفهاي تحريك برانگيز و موقعيت شناسانه، اكثر كساني كه ابتدا با او مشكل دارند را وارد تيم خود مي كند. خرافه ها و عقايد شيطاني او باعث مي شود يارانش!دست به قرباني كردن آدمها براي رضاي خدا! بزنند و حتي براي نجات خود، قصد جان «ديويد» بي ايمان!را بكنند.

(البته اين قسمت قضيه كاركرد بيروني هم دارد و آن اشاره به مردمان آمريكاست كه بسيار زود و بي منطق، تحت تأثير سخنراني ها و بيانيه هاي به اصطلاح «مذهبي» قرار مي گيرند و به نام ايمان و دين، احمقانه ترين خرافات و عقب ماندگي هاي اخلاقي انساني به خوردشان داده مي شود... در همين شبكه هاي ماهواره اي، چند ده شبكه با موضوع خدا و مذهب و نجات وجود دارد كه تماماً كلاهبرداري هاي ديني، اجتماعي و سياسي و سوء استفاده از احساسات احمقانه مردمان آمريكاست!) در كل، صحنه هاي متعلق به سخنراني هاي «كارمودي» و فعال كردن زنان و مردان محبوس در سوپرماركت فوق العاده اند. بايد ببينيد تا متوجه شويد «دارابونت» ماهرانه وحشت حاضر در فيلمش را از موجودات فرازميني بيروني به خود آدمهاي داخل سوپرماركت سوق داده و حالا ديگر «مه» ترسناك و مرگ آور نيست، بلكه اين خود آدمها هستند كه به خاطر رهايي از مرگ، به موجوداتي پست و پيغام آوران مرگ تبديل شده اند.


هفتم)اما همه فيلم يعني سكانس پاياني آن. جزو هر دسته از تماشاچيان حرفه اي يا معمولي، مخاطب خاص و عام سينما كه باشيد توقع چنين پايان بندي فوق العاده اي را نداريد. البته اين پايان ديگر اثرانگشت شخص فرانك دارابونت است و «استفن كينگ» هم حتماً موقع ديدن فيلم جا خورده است!

نمي خواهم پايان فيلم را تعريف كنم چون معتقدم اين يكي را حداقل بايد ببينيد. اما همين بس كه تمام حرفهاي دارابونتي !و آن مفاهيم مذهبي اخلاقي «مسير سبز» و «رهايي از شاوشنگ» را در همين سكانس مي شود ديد. جلوه زيبايي از پوچي و بي اعتقادي مردمان آمريكا و نااميد شدن و دست برداشتن از تلاش درست در زماني كه نجات و رهايي پشت در خانه ماست. اينجاست كه ايمان و انسانيت باعث مي شود همان زني كه در اوج مه گرفتگي، براي نجات فرزندانش از سوپرماركت بيرون زده، به همراه آنها زنده بماند، اما براي ديويد و همراهيانش كه براي زنده ماندن آن قدر تلاش و مبارزه كردند چنان سرنوشت تراژيكي رقم بخورد !به هر حال «مه» فيلم تعريف كردني نيست. بايد آن را ببينيد تا معناي فيلم خوب و غافلگيركننده دستتان بيايد. (باز هم تأكيد مي كنم آخرين اثر «دارابونت» بدون سكانس پاياني كار چندان ارزشمندي نيست(.

و كلام آخر هم درباره تفاوت معنايي "Mist" و ..."Fog"   در اكثر ديكشنري ها و دائرة المعارف ها "Mist" يك نوع از "Fog" است  وهم ناك و با سر منشأيي نامعلوم که شرايط عادي ندارد... همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:8  توسط وحید ضرابی نسب  | 

يادداشتي كوتاه درباره "دعوت"

ببخشید! حاتمی‌کیا کجا بود؟!

* وحید ضرابی‌نسب

اول) «دعوت» یکی از خبرسازترین فیلم‌های یکی دو سال اخیر سینمای ایران است. چه به خاطر مطرح شدن اسم محمدرضا گلزار و هدیه تهرانی به عنوان بازیگران کار(که نشد)، چه به خاطر اینکه کارگردان«آژانس شیشه‌ای» حالا با مهناز افشار کار می‌کند، چه به خاطر لشکر بازیگران خوش‌نامش، چه به خاطر سوژه‌اش و چه به خاطر ابراهیم حاتمی‌کیایش...

اصلاً حرف دیدن اثری از حاتمی‌کیا خود یک جذابیت آشکار برای ترغیب‌شدن و بلیت‌خریدن و نشستن روی صندلی‌های غیراستاندارد سالن‌های غیراستاندارد است، حتی اگر او با «به نام پدر» ناامیدتان کرده باشد یا به خاطر «حلقه سبز»ش کلی تأسف خورده باشید...

اما دیدن «دعوت» مجابتان می‌کند دیگر نباید منتظر تکرار اتفاق‌هایی مثل «آژانس شیشه‌ای»، «ارتفاع پست» و «بوی پیراهن یوسف» و «از کرخه تا راین» باشید.

دوم) نقطه قوت «دعوت» چیست؟ کارگردانی؟ فیلم‌نامه؟ پرداخت؟ ساختار؟ فرم؟ محتوا؟ بازی‌ها؟ (بگذارید گزینه «هیچ‌کدام» را نیز به این چند مورد اضافه کنم.) سئوالی از این مهم‌تر، اثر انگشت، امضا و مهر ابراهیم حاتمی‌کیا کجای این اثر ثبت و ضبط شده است؟ به نظر شما از کجای «دعوت» می‌شود فهمید این فیلم مال حاتمی‌کیاست؟ (وجود یک سمبل مثل «برف» و تکرار آن در اپیزودها یعنی تمام سینمای حاتمی‌کیا؟)

اگر مثلاً به شما بگویند«دعوت» را سیروس الوند یا علیرضا داوودنژاد یا یک کارگردان اجتماعی‌ساز دیگر ساخته چه دلیلی می‌آورید که «نه! این فیلم کار حاتمی‌کیاست؟!» شاید با این حرفم مخالفان درجه یکی پیدا کنم اما می‌خواهم بگویم«دعوت» ضعیف‌ترین ساخته ابراهیم حاتمی‌کیاست (البته به همراه «به نام پدر»).

کدامیک از ۵ اپیزود فیلم از نظر سوژه و فیلم‌نامه تأثیرگذار و تحسین‌برانگیز بود؟ کارگردانی کدام سکانس یا صحنه از استانداردهای سینمای وطنی سرتر بود؟ اصلاً چه ارتباطی بین اپیزودها جز یکی دو کاراکتر تکرار شده وجود داشت؟ به غیر از گوهر خیراندیش(و کمی مریلا زارعی) کدامیک از بازیگران از عهده نقش خود برآمده بودند؟

اصلاً ببخشید حاتمی‌کیایش کجا بود؟ (البته به غیر از آن چند پلانی که عشق بازیگری این بار هم او را مثل «بوی پیراهن یوسف» ول نکرده بود.)

سوم) مطمئنم اگر حتی تهمینه میلانی به عنوان نماینده فمینیست‌های سینمای ایران می‌خواست «دعوت» را کارگردانی کند اینقدر دذوب در حمایت از زن‌ها نمی‌شد. مطمئنم حاتمی‌کیا در روزهایی که خیلی از کارگردان‌ها مثل ده‌نمکی گیشه‌ها را فتح کرده‌اند خواسته بگوید «من هم بلدم فیلم پرفروش بسازم» وگرنه هیچ وقت حاضر نمی‌شد چنین معجون بدطعمی بسازد. مطمئنم زن‌ها حسابی از این فیلم لذت خواهند برد. مطمئنم حاتمی‌کیا اجتماعی‌ساز خوبی نیست مگر اینکه به همان دغدغه‌های همیشگی‌اش یعنی جنگ و آدم‌های جنگ برگردد(ارتفاع پست نمونه‌ای بسیار موفق از یک سینمای موفق اجتماعی با پس‌زمینه جنگ بود یا حتی «بوی پیراهن یوسف» را نیز می‌توان با اندکی اغماض جزو فیلم‌های اجتماعی حساب آورد.) اما مطمئن نیستم حاتمی‌کیای «دیده‌بان» و «مهاجر» دغدغه‌هایش عوض شده باشد و مطمئن نیستم باید از حاتمی‌کیا هم مثل خیلی‌ فیلمسازان خوش‌سابقه (از جمله کیمیایی) دل کند و ناامید شد یا نه... .

کاش حاتمی‌کیا دوباره ما را به همان سینمای دوست‌داشتنی دهه ۷۰ «دعوت» کند. کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:48  توسط وحید ضرابی نسب  | 

هشداري كه خيلي ها جدي نگرفته اند ؛

ناقوس مرگ سينماي وطني به صدا در آمده است

   وحيد ضرابي نسب 


۱) احتمالاً شما هم مثل من با ديدن اين خبر روي سايت يكي از خبرگزاريها، يا دهان به دهان چرخيدن آن، متعجب و البته نااميدتر از قبل شديد. فكرش را مي شد كرد كه چنين ميخهايي بر تابوت سينماي وطني كوبيده شده باشد، اما بالا بودن آمار و اختلافهاي فاحش، خيلي ها را به تأمل اندر احوالات سينماي بيمار ما واداشت. 
منظورمان خبر افت 30 تا 40 ميليوني تعداد تماشاچي هاي فيلمهاي داخلي در يك دوره زماني حدوداً 15 ساله است. 

البته خيلي روي اصالت اين آمارها نمي توان تمركز كرد كه اين سينماي بي در و پيكر و باري به هر جهت چه چيز اصولي و مشخصي دارد كه بخواهد آمار و گزارش دهي مدون و قابل اعتمادي داشته باشد!...

۲) چقدر در طول سه چهار سال اخير در باد فروشهاي چند صد ميليوني تك فيلمهايي معلوم الحال خوابيديم و دلخوش كرديم، به صفهايي كه 5 شنبه ها و جمعه ها براي تعدادي از كمدي هاي آبكي سينمايي بسته شد و مي شود !چه قدر آمار فروش آثار ضعيفي چون «اخراجي ها»، «توفيق اجباري»، «آتش بس» و «هميشه پاي يك زن در ميان است» را سرمستانه با هم مقايسه كرديم كه كدام پر فروش ترين فيلم وطني است؟ اينكه تحفه اي مثل «زن ها فرشته اند» توي جدول فروش بالاتر قرار مي گيرد يا خزعبلي مثل «ده رقمي» و يا فيلمهاي محمد رضا گلزار چقدر فروخته و بهرام رادان چقدر و مهناز افشار چه...! 
باد در غبغب مي انداختيم و مي اندازيم كه صنعت فيلمسازي ما به سمت جذب مخاطب و آشتي با سينماروها رفته و طرح نيمه بها كردن بليت، سينماي ملي را نجات داده و سالنها پر شده اند از چشمهاي مشتاق و عشق فيلم و ذائقه شناسي تهيه كنندگان و كارگردانان ما درست كار مي كند و حال همه ما خوب است !اما اين آمار هر چند غير رسمي، خبر از فاجعه اي دارد كه سينماي ما را به مرده اي متحرك تبديل خواهد كرد. 


3) يادم مي آيد سالهاي 73 و 74 كه چطور با برخي از همكلاسي ها از دبيرستان جيم مي شديم (اميدوارم بدآموزي نداشته باشد) و براي ديدن جمشيد هاشم پور يا فرامرز قريبيان يا (...) مشتاقانه مسير دبيرستان تا سينما را مي پيموديم . اين را گفتم تا برسم به قيمت بليت سينماي آن موقع كه 20 تا 30 تومان بود و مقايسه كنم با الان كه قيمت نيم بهاي اين بليت آن هم در شهرستانها 15 برابر شده است !پس مي شود حدس زد كه فروشهاي چند صد ميليوني برخي فيلمهاي امروز ما نه به خاطرافزايش مخاطب كه به دليل افزايش قيمت بليت است. 
اما اينكه مخاطب پنجاه و چند ميليوني به زير 20 ميليون برسد (متوسط سالانه بيش از 2 ميليون ريزش) غافلگير كننده بود. 
اگر بخواهيم آماري تر نگاه كنيم، يعني تعداد مخاطب در سالهاي اخير با احتساب سينما روهايي كه بيش از يك بار در هفته، ماه يا سال به سينما مي روند، مي شود كمتر از 5 ميليون نفر تماشاچي در سال !به نظر شما اينكه 70 ميليون ايراني در طول سال حتي يك بار هم سينما نمي روند چيزي جز مرگ هنر هفتم در كشور ماست؟ باز هم تأكيد مي كنم گول برخي فروشها و سر و صداها را نخوريد كه به طور متوسط از 40 فيلم اكران اول در سال، فقط 10 فيلم مي توانند گليم خود را از آب بكشند و بقيه نه تنها سودي به جيب تهيه كنندگانشان نمي ريزند كه حتي نيمي از اين فيلمها اكران شده فروشهاي غيرقابل باور زير 50 ميليون دارند (با توجه به اينكه حداقل و پايه هزينه براي ساخت يك فيلم سينمايي بدون احتساب تبليغات 200 ميليون تومان است و با احتساب 50 درصد سهم سينمادار و سهم توزيع كننده و شهرداري و ماليات و ...) متوجه مي شويد اين روزها تهيه كننده ها را بايد جزء قابل ترحمها دانست. 


به هر حال، هيچ جوري نمي شود به اين سينما دل بست. گر چه كمدي هاي آبكي و نازل اين روزها با بليت 1500 و  2000 توماني، «پر فروش» لقب مي گيرند اما ريزش چند ده ميليوني سينماروها كه همچنان هم ادامه دارد، نشان از روزهاي طوفاني و ابري سينماي ملي دارد. حال دليل اين قهر مردم با سالنها را هر چه مي خواهيد عنوان كنيد... كيفيت پايين و ضعيف فيلمهاي توليد داخل كه بيشتر كمديهاي نحيف هستند و جهت خنداندن، عدم تنوع در فيلمهاي اكران شده (حساب كنيد چند وقت است سينماي اجتماعي، سينماي سياسي، سينماي كودك، سينماي اكشن و خيلي ژانرهاي ديگر نماينده اي در نوبت نمايش نداشته اند و همه فيلمها يكدست شده است)، فيلمنامه اي سوراخ سوراخ و بازيگران تكراري و عدم نوآوري و خلاقيت در فيلمها، تبليغات ضعيف، سالنهاي نمايش غيراستاندارد، پيشتازي تلويزيون و اقبال عمومي به فيلمها و سريالهاي سيما، دغدغه هاي پر رنگ تر مردم كه مجال 2 ساعت وقت را براي تماشاي فيلم نمي دهد، قيمت بليت، در دسترس بودن CDفيلمها و گسترش شبكه هاي ماهواره اي و ... نمي دانم هر چيز ديگري هم مي خواهيد مي توانيد اينجا بگوييد... مهم اين است كه زنگ خطري براي سينماي ايران به صدا درآمده و همين روزهاست كه ناقوس مرگش به صدا درآيد و براي حلاليتش دست به دعا برداريم و حلوايش را نوش جان كنيم... همين.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:56  توسط وحید ضرابی نسب  |