تحليلي بر پرفروش ترين هاي سينماي /87 بخش دوم: بازيگران
|
باشگاه ميلياردي ها!
| |
|
|
آخرین وقایع و گزارشهای سینمایی و فوتبالی
|
باشگاه ميلياردي ها!
| |
|
|
کمدی ها فرشته اند!!

وحید ضرابی نسب
اکران 87 هم مثل خیلی چیزهای سینمایی سال گذشته، تمام شد تا باز وقتی جدول گیشه می بندی و با چرتکه، فروش فیلم ها را حساب می کنی، بتوانی روی یک نظریه اثبات شده و فرمول همیشه جواب پس داده سینمای وطنی انگشت بگذاری که " کمدی می فروشد" با این دنباله که "حالا هر خزعبل و کار نازلی هم بود بود!". قانونی که نه استثناء دارد و نه تبصره، اما و اگر هم در کارش نیست... تو یک کمدی بساز، حتی با یک دوربین خانگی، حتی بدون فیلمنامه، حتی اگر سینما را بلد نیستی، حتی اگر قرار باشد در هر پلان مقدار متنابهی گاف بدهی، حتی اگر به شعور مخاطب توهین کنی... فقط بخندان، آنهم از هر طریقی و البته رژه چند چهره تلویزیونی و سینمایی امتحان پس داده و یک رابطه قوی در مافیای اکران یادت نرود!! کار تمام است. تو می شوی فاتح گیشه های سینمای 88! (کسی هست با این ادعای من مشکلی داشته باشد؟!)
معمولا تعطیلات نوروز فرصت خوبی است تا فروش فیلم های سال گذشته را بگذارم روبه رو و با جدول کشی و درآوردن آمار و ارقام، نکته هایی را بیرون بکشم. کاری که متاسفانه آنچنان بین سینماگران یا سینمایی نویسان ما رسم نیست. انگار کار همه، وقتی فیلم از اکران پایین می آید پایان می یابد و نه مثل کشورهای دیگر که تازه اتمام فروش فیلم، آغاز تحلیل های آماری و رفتاری و مخاطب شناسی است. به هرحال سعی کردم تحلیل ها و آمارهای مختلف و همه جانبه ای را از فروش فیلم های سال 87 استخراج کنم و امیدوارم کمتر نکته ای از قلم افتاده باشد...
شاید اولین نکته ای که باید از گیشه سال گذشته اشاره کرد اکران اول 46 فیلم سینمایی باشد (چندتایی در شهرستان ها اکران نشد) که نسبت به سال 86 دو فیلم کمتر بود. اما نکته اصلی،مجموع فروش وسوسه انگیز سال بود که وادارمان می کند 87 را پر رونق ترین سال سینمایی از نظر گیشه بخوانیم. فروشی حدود 21 میلیارد و 200 میلیون تومان که نسبت به فروش 15 میلیارد و 500 میلیونی سال قبلترش 25 درصد افزایش نشان می دهد. به عبارتی متوسط فروش هر فیلم اکران شده در سال 87 مبلغی حدود 460 میلیون تومان را شامل شد که این رقم در سال قبلش نزدیک به 325 میلیون بود. و البته که باز پای کمدی ها در این گیشه میلیاردی در میان بود...

علاوه بر اینکه هر 4 فیلم پرفروش سال که بالای 6/1 میلیارد تومان فروختند کمدی بودند، تمام کمدی های اکران شده 87 در بین 15 فیلم بالای جدول فروش جای گرفتند. جالب تر اینکه مجموع فروش 8 فیلم کمدی اکران شده امسال 2/11 میلیارد تومان یعنی بیش از نصف کل فروش سال بوده است. این رقم گرچه در مقایسه با سال 86، دو میلیارد تومان بیشتر است اما سهم فروش 13 فیلم کمدی آن سال بیش از 60 درصد کل گیشه بوده است. (فروش عجیب و غریب اخراجی ها و توفیق اجباری و اکران تعداد تقریبا زیاد فیلم کمدی سال 86، در این سهم بالا نقش پررنگی داشت)
پرفروش ترین فیلم سال پیش همانطور که در زمان اکران جشنواره پیش بینی کردیم، آخرین اثر کمال تبریزی بود. همیشه پای یک زن در میان است با توجه به کستینگ خوب بازیگرانش به ویژه بازی فوق العاده رضا کیانیان و گلی فراهانی و البته سوژه ای بفروش و ساختاری گیشه پسند تمام المان های اول شدن را داشت. البته در این که همیشه پای .... خوش ساخت ترین کمدی چند سال اخیر بوده شکی نیست و همین لااقل کمی آرامش را به منتقدان و سینماروهای جدی منتقل می کند! فیلم تبریزی البته پرفروش ترین فیلم در اکران تهران نیست بلکه به خاطر اقبال بالا در شهرستانها (حتی بیشتر از اخراجی ها) موفق شد بالاتر از دایره زنگی و چهارچنگولی بایستد و 06/2 میلیارد تومان بفروشد.
سعید سهیلی این بار در مقام تهیه کننده ای گیشه شناس (پس از آن شکست های وحشتناک) از سوژه ای جالب و البته فیلمنامه ای نازل و شوخی هایی سخیف و با کمترین دردسر ممکن حدود 2 میلیارد تومان از این آب گل آلود پول جمع کرد! ترکیب شفیعی جم – رضویان در قالب دوقلوهایی به هم چسبیده با چند چهره نام آشنای کناره و البته شوخی های ممنوعه و فضای باز داستانی (که فقط در اختیار ده نمکی و سهیلی و امثالهم قرار می گیرد) پرفروشترین اکران تهران و دومین فیلم پرفروش سال با 95/1 میلیارد تومان بلیت فروشی شد. دایره زنگی فیلم اول و پر بازیگر پریسا بخت آور گرچه در شهرستان ها با اقبال خوبی مواجه نشد اما به لطف فروش بالا در تهران، توانست 82/1 میلیاردی شود. فیلمی که دوجین بازیگر کمدی و غیرکمدی سینما و تلویزیون را می توانستی در آن پیدا کنی، پس خیلی هم نمی باید در آن دنبال شخصیت پردازی و تعریف کاراکترها می رفتی چون هیچ چیز دستگیرت نمی شد. لحن بانمک و شوخی های خوشمزه و کستینگ خوب و چند بازی فوق العاده (امید روحانی–باران کوثری–صابر ابر–گوهر خیراندیش) اولین تجربه سینمایی همسر مرد برلینی! را شیرین کرده بود.
زن ها فرشته اند دومین ساخته شهرام شاه حسینی که سال گذشته فیلم پرفروش کلاغ پر را در گیشه داشت، با ترکیب جالبی از بازیگران زن و البته یک عدد امین حیایی همیشه بفروش، نام کارگردان خود را در راس فیلمسازان جوان پولساز سینمای وطنی جای داد. کمدی کلیشه – فرموله ای که 50 میلیون تومان از اثر جنجالی حاتمی کیا بیشتر فروخت. دعوت همانقدر که در بین منتقدان و سینمارو های حرفه ای مخالفان درجه یکی داشت، بخاطر لیست بلند بالای بازیگران و حواشی ساخت و البته نام کارگردانش توانست 6/1 میلیارد بفروشد و با پرفروشترین فیلم قبلی حاتمی کیا (به نام پدر) فاصله ای یک میلیاردی ایجاد کند.
دلداده صلح میرزایی و مجنون لیلی قاسم جعفری با فروش هایی رویایی سال را تمام کردند که اولی بی شک به خاطر مثلث رضویان – صالحی – عبدی فروخت و دومی تنها به لطف حضور رضا گلزار (هر چند کوتاه). اما به نظر من برگ برنده اکران 87 همایون اسعدیان و 10رقمی اش بودند. تله فیلمی که با هزینه ای 60 میلیون تومانی ساخته شد اما دست اندرکاران شبکه 3 تصمیم گرفتند بخت خود را در اکران هم بیازمایند و این مسابقه بخت آزمایی فروشی معادل 25/1 میلیارد تومان را نصیب تلویزیونی ها کرد. فروش 700میلیونی ده رقمی در شهرستانها (همپای دعوت و دایره زنگی و بالاتر از مجنون لیلی و کنعان) ثابت کرد مردم ستاره های تلویزیونی شان را بیشتر دوست دارند.

البته انعکاس هم برگ برنده ای برای رضا کریمی و حاجی میری بود. فیلم به خاطر مهناز افشار و ترکیب جالبش با دیرباز و چند چهره مطرح خوب فروخت و آخرین عضو گروه میلیاردی های 87 شد. دو فیلم بعدی جدول فروش البته فیلم های سنگینی برای مخاطب بودند که به لطف حضور ستاره ها و تبلیغات شفاهی پرفروش شدند. به هرحال حضور همزمان رادان و فروتن و ترانه علیدوستی یعنی تضمین فروش کنعان، هر چند مانی حقیقی کارگردان باشد و مضمون فیلم خاص. از آنطرف باز همبازی شدن نیکی کریمی و فروتن و البته اکران عید، توانست تا حدودی ریتم کند و تایم طولانی و لحن سنگین زن دوم را جبران کند و آن را بالاتر از کمدی های صرف (و حتما نازل) خواستگار محترم و تیغ زن قرار دهد.
حس پنهان رزاق کریمی که اتفاقا کم ستاره نداشت و سه زن دومین ساخته منیژه حکمت و محیای کم ادعا و خوب را کنار بگذارید. به همین سادگی را هم همینطور و البته فرزند خاک (هر دو متعلق به سینمای خاص و یک جورهایی ضد مخاطب که اتفاقا از سوی مخاطب مورد توجه قرار گرفت) بقیه فیلم ها در اکران فاجعه به بار آوردند. قرنطینه با آن سوژه جالب و کستینگ خوب و رضا عطارانی با آن گریم متفاوت فقط 370 میلیون فروخت که می توانید با احتساب سهم سینمادار و درصد پخش کننده و باقی کسورات مرسوم،حساب کنید فیلم اول منوچهر هادی حتی نیمی از خرجش را هم درنیاورد. یا تلافی که یک فیلم صد در صد کلیشه ای برای فتح گیشه ها بود و البته شکست سختی خورد. دیوار گرچه پرفروشترین فیلم محمدعلی طالبی تاکنون بوده اما لااقل به خاطر داستان متفاوت و حضور گلی فراهانی و نقدهای مثبت، انتظار فروشی بسیار بیشتر از 220 میلیون برایش می رفت. 87 سال فیلم های پلیسی و جنایی یا اکشن (اگر اصلا چنینی ژانری در ایران داشته باشیم!!) یا کودک (یاد دهه 60 و اوایل70 بخیر) نبود و فاصله زیاد بین تولید تا نمایش و زمان بد اکران باعث نابود شدن ستاره می شود و احضار شدگان و مخمصه و گناه من و خواب زمستانی شد و آخرین حضورهای مرحوم شکیبایی هم توفیقی نداشتند و تبلیغات ضعیف و مافیای اکران و عدم شناخت مخاطب نیز فروش های نازلی را برای خیلی از فیلم ها رقم زد. گرچه قهر مخاطب با برخب فیلمها حقشان بود و خزعبلاتی مثل سربلند و پرچم های قلعه کاوه و پاپیتال و ... نباید هم می فروختند.
بد نیست اینجا نگاهی هم به دنیای پر حرف و حدیث پخش کنندگان فیلمها بیاندازیم. موفق ترین توزیع کننده سال شاید لقب هدایت فیلم باشد که هر 3 فیلمش پرفروش شد. شایسته ها با چهارچنگولی و دایره زنگی و کنعان سال خوبی را پشت سر گذاشتند (آنها سال 86 با رییس و قاعده بازی شکست خورده بودند) و البته نمایشگران هم خیلی کم نیاورد و از بابت دعوت و دلداده و 10 رقمی سود خوبی به جیب زد. شکوفا فیلم همانقدر که پرفروش هایی مثل همیشه پای .... و خواستگار محترم را داشت اما نسکافه داغ داغ و شبی در تهران هم برایش شکست محسوب می شدند. پویا فیلم که سال 86 دو فیلم پرفروش داشت، سال پیش به زنها فرشته اند قناعت کرد و فیلمیران به عنوان پرکارترین پخش کننده 87 در رویای فروش اخراجی هایش ماند و جز مجنون لیلی بقیه 6 فیلمش شکست خوردند. حوزه هنری و سبحان فیلم هم مثل هرسال کنار یک فیلم پر مخاطب فروش های نا امید کننده ای هم داشتند.
در کل گرچه سال 86 همچنان به خاطر دو فیلم 4/2 میلیاردی در خاطره ها می ماند اما سال گذشته رویایی ترین گیشه را داشت و حضور 9 فیلم یک میلیاردی خبر خوبی برای سینما بود، گرچه نیمی از آنها را با صد ها کیلو عسل هم نمی توان تحمل کرد...

تک خال هایی برای لذت بردن

*وحیــــد ضرابی نسب
برای یک ویژه نامه آخر سال آنهم نزدیک روزهای عید، هیچ چیزی بهتر از دوباره خوانی پرونده سینمای جهان و فیلمهای اکران شده و البته اتفاقات سال گذشته نیست. البته این واکاوی و تحلیل که قرار است خیلی چیزها را شامل شود حتما خود یک ویژه نامه جداگانه می طلبد اما به جبر مکان و زمان، از حجم مطالب کاستیم تا در نگاهی اجمالی تر تقریبا تمام آنچه مورد تیاز است را برایتان بیاوریم. پرونده کوچک ما را با تمام کاستی هایش پذیرا باشید...
یک ) گیشه را رها نکن
بازهم سوپر قهرمان ها... و بازهم دوخته شدن چشمان میلیون ها نفر به آسمان تا یک super hero از راه برسد و همه برایش کف بزنند و سوت بکشند... البته این بار آقایان خیالی نباید دختری را از چنگال جناب بدمن نجات می دادند و یا از یک شهر در برابر تهاجم شیاطین محافظت کرده و ناجی کره زمین می شدند، بلکه این بار وظیفه ای دیگر داشتند... رهایی استودیوهای هالیوود از گرداب بحران اقتصادی همه گیر دنیا ؛ و البته که چقدر خوب از پس آن برآمدند.
در شرایطی که صنایع آمریکا و اروپا یکی یکی ورشکست می شدند و بی پولی (منظورمان فیلم حمید نعمت ا... نیست!) بحران را تا یک قدمی صنعت فیلمسازی نیز آورد اما آقایان آسمانی همچون بتمن و آیرون من و هنکاک و هالک و هل بوی و البته معادل های زمینی تری مثل جیمز باند و ایندیانا جونز و شاهزاده کاسپیین توانستند گلیم هالیوود را از این بحران جهانی طوری بیرون بکشند که سینما در آمریکا صنعتی نام گیرد که کمترین اثرات گردباد اقتصادی این کشور را پذیرفته باشد.

فروش9.6 ميليارد دلاری فیلم های 2008 در آمریکا البته بدون این سوپر قهرمان ها تصور نشدنی بود و البته که این ماجرا یک رابطه دو سر برد، هم برای استودیوهایی بود که جیب هایشان پرتر و پرتر می شد و هم برای مخاطب بحران زده و سرگردانی که چند ساعت جدا از مشکلات اقتصادی بیرون سالن، پاپ کورن می خورد و با خیال پردازی های تصویری و دروغ های بزرگ سینمایی حال می کرد. (فروش سال 2007 فیلم ها البته با بلیت هایی ارزانتر همین9.6 ميليارد دلار بود) اگر می خواهید حساب کنید پهلوان پنبه های تخیلی چه کمک بزرگی به استودیوهای جناب هالیوود کرده اند فقط کافیست بدانید فیلمهای همیشه پرطرفدار و گیشه ساز کمدی در مجموع تنها 1.2 ميليارد دلار فروخته اند( و آنها که سینمایی اند می دانند این یعنی چه) در حالیکه فقط مجموع 8 فیلم سوپر قهرمانانه سال بیش از 2 میلیارد دلار بوده است.
البته در این فروش چشمگیر نمی توان جایگاه انیمیشن را نادیده گرفت. شخصیتهای چهار فيلم( وال-ای و کونگ فو پاندا و ماداگاسکار2 و هورتون) از 10 فيلم پرفروش امسال از دنیای کارتون بودند و با احتساب فیلم بیستم یعنی بولت، فروشی نزدیک یک میلیارد دلار نصیب استودیوها کرده اند و این یعنی زنده باد انیمیشن! از آنطرف ژانر همیشه محبوب وحشت ( از زامبی ها و ارواح و خونخوارها بگیرید تا قاتلان روانی) هم سال پیش شکست خورد و تنها گرگ و میش (Twilight) توانست خودش را توی لیست پرفروش ها جای دهد. فیلم های اکشن و حادثه ای و کمدی- رمانتیک ها هم وضعی بهتر از این نداشتند.
البته 2008 شکست ها و پیروزی های دیگری هم داشت. از تحقیر فيلم اسپيد ريسر که براداران واچوفسكي (ماتریکس) با 120ميليون دلار هزینه ساختند و تنها 31 میلیون دلار فروش كرد تا مجموعه دروغها که دي كاپريو و راسل كرو و ريدلي اسكات و 80 ميليون دلار بودجه داشت اما نتوانست فروشش را به 40 تا برساند. حتی كمدي ورزشی هایی چون كله چرميها با بازي جورج كلوني و نیمه حرفه ای با حضور ويل فرل نیز شکست های کاملی بودند... در میان استودیوها اما برادران وارنر (شواليه تاريكي، جنسيت و شهر) با فروش كلي 77/1 ميليارد دلار سود آورترین استودیو نام گرفت و کمپانی پارامونت(آيرون من ،چهارمین ايندياناجونز) با 58/1 ميليارد دومین. انیمیشن های كونگ فو پاندا و ماداگاسكار2 هم باعث شد كمپاني دريم وركز بالاتر از سوني و فاکس و بوئناویستا قرار گیرد.

به هرحال به نظر می رسد تک خال 2008 کسی نباشد جز جناب بتمن که با شوالیه تاریکی اش سینما را به تسخیر خود درآورد. فروش خیره کننده 533 میلیون دلاری در آمریکای شمالی (دومین فیلم پرفروش بعد از تایتانیک) و 998میلیون دلار در سراسر جهان (چهارمین فیلم پرفروش تاریخ پس از تایتانیک، ارباب حلقه ها3 و دزدان دریایی کاراییب2) تا سال ها دست نیافتنی است و کریستوفر نولان و وارنرها باید از این بابت حسابی به خود ببالند. البته اگر بخواهید می توانید فروش بيش از 10 ميليون دي وي دي فیلم در هفته اول توزیع و درآمد سرشار از بابت محصولات جانبی اش را هم در نظر بگیرید تا متوجه جایگاه مرد خفاشی در سینمای سال گذشته شوید. گرچه علاوه بر تمام مزیت های فیلم و جذابیت سوپر قهرمانانه آقای بتمن و نگاه ویژه نولان و اینجور چیزها، اصلا نباید از مرگ شوک آور هیث لجر گذشت که نقش مهمی در فروش رفتن بلیتهای شوالیه تاریکی داشت.
دو ) برگ هایی برای بردن
سینمای 2008 گرچه شاهد شاهکار یا فیلمی به معنای کلمه به یادماندنی و جاودانه نبود اما برگ برنده هایی هم داشت که تحسین منتقدان و اهالی سینما و البته مخاطبان را به همراه داشت. درواقع تک خال های سال گذشته معمولا فیلم های کم ادعایی بودند که تازه بعد از نامزدی گلدن گلاب یا اسکار، نگاه تماشاگران به سمتشان رفت و گیشه ای شدند. سرآمد همه آنها آخرین ساخته دنی بویل انگلیسی بود. میلیونر زاغهنشین که چه به خاطر روایت و شخصیت پردازی و چه به دلیل کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین تمام المانهای لازم را برای گرفتن عنوان بهترین فیلم سال دارد. وقتی واژه ها و مفاهیمی چون تقدیر و سرنوشت، فقر، اعتقادات و مذهب، سنت و مدرنیسم، نیاز و بی نیازی، عشق، آرزو و غرور و خیلی چیزهای دیگر، درست و در استاندارد تصویری اش معنی می شوند، نتیجه کار یک اثر رئال خوش ساخت می شود که علاوه بر رعایت تمام اصول سینمایی، مخاطب را نیز به شدت دچار حس همذات پنداری می کند. به علاوه میلیونر زاغهنشین بهترین مستندی است که درباره کشور هند دیده اید!! اگر فکر می کنید این جمله غلوآمیز است فیلم را تماشا کنید تا متوجه شوید هیچ اثری اینگونه هند را جامعه شناسی نکرده و پرده از بیسوادی و فقر و خرافه های دینی و جنگ های قبیله ای و فرصت طلبی ها و در عین حال عشق به سینما و آرزوهای بلندپروازانه و رقص و آواز هندی ها برنداشته است...
|
|
جوانی فقیر اهل بمبئی به نام جمال از روی اتفاق در مسابقه “چه کسی می خواهد میلیونر شود؟” شرکت می کند. او در کمال تعجب به همه سوالات، پاسخ میدهد اما زمان مسابقه به پایان می رسد و مجری مجبور می شود دو سئوال پایانی را در برنامه فردا بپرسد و اگر جمال به آنها هم مثل قبلی ها پاسخ دهد برنده جایزه رویایی ۱۰ میلیون روپیه ای می شود. اما برگزارکنندگان مسابقه و پلیس عقیده دارند یک جوان تقریبا بیسواد و فقیر هیچ طوری نمی تواند پاسخ آن همه سئوال را بداند جز بوسیله تقلببنابراین همان شب او را به مقر پلیس می برند و جمال زیر شکنجه اعتراف می کند چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. فلاش بکهایی به زندگی گذشته او و اوج هنرنمایی دنی بویل کارگردان و سایمن بوفوی فیلمنامه نویس. از بویل فیلمهایی چون نور خورشید و 28روز بعد را به یاد داریم و بوفوی هم فیلمنامه تحسین شده فول مانتی را نوشته است.
اما اگر دنبال متفاوت ترین فیلم سال یا بهتر بگویم عجیب ترین فیلم تمام دوران ها می گردید فقط می توان یک پیشنهاد داشت : مورد عجیب بنجامین باتن ... حتی با شنیدن ایده یک خطی فیلم ( داستان مردی که پیر به دنیا می آید و نوزاد می میرد. هر چه در اطراف اوست و تمام کسانی که می شناسد و دوستشان دارد، رو به پیری می روند و او جوان می شود) هم به وجد می آیید چه برسد که آن را ببینید و بیشترین تحسین ممکن را نثار دیوید فینچر و و اریک راث و البته براد پیت کنید. فینچر قبلا هم نشان داده کارگردان روایت های پیچیده و غریب است و لااقل چندتا از بهترین فیلم های پستوی ذهنتان متعلق به اوست. (هفت، بازی و البته تک خال همیشه مورد علاقه من: باشگاه مبارزه). او پس از ساخت زودیاک که مثل سایر آثارش سر و صدا نکرد به سراغ عجیب ترین داستان ممکن بشری رفته و البته به جای ساخت یک فانتزی سرخوشانه، یک تراژدی رمانتیک حیرت آور خلق کرده که علاوه بر اینکه تا مدتها تصاویرش را از یاد نمی بری آن را حتما در لیست ده فیلم محبوبت جای می دهی. گرچه نقش اریک راث فیلمنامه نویس آثار تحسین شده ای چون خودی،چوپان خوب و شاهکار فارست گامپ و همچنین اسکات فیتز جرالد خالق داستان اصلی را نیز نباید نادیده گرفت.احتمالا مورد عجیب بنجامین باتن بازی اسکار را به میلیونر زاغهنشین خواهد باخت اما شک نکنید طعم خوشش را هیچگاه فراموش نمی کنید.
در سال ۱۹۱۸، در خانوادهی باتنها پسری به دنیا میآید که جادوی ساعت بر او اثر کرده است (در آن سال ساعت سازی که قرار بوده ساعت بزرگ میدان شهرداری را بسازد به خاطر اینکه بتواند زمان را به عقب بازگرداند تا سربازانی که در جنگ جهانی کشته شده اند دوباره بازگردند ساعتی می سازد که برعکس کار میکند) او نوزادی ۸۰ ساله است. پس از مرگ مادر ، کودک زیر پلهی خانه زوج سیاهپوستی رها میشود و آنها هم نامش را بنجامین میگذارند. بنجامین کمکم بزرگ میشود ولی سنش به عقب باز میگردد، او آرزو دارد مثل تمام بچههای ۶،۷ ساله باشد ولی ظاهر او پیرمردی ۷۵ ساله است. در همان حال با دخترکی زیبا به نام دیزی آشنا میشود، به روسیه میرود و با زنی انگلیسی به نام الیزابت رابطهای عاطفی شکل می دهد،پس از بازگشت به خانه دیزی را که در نیویورک بالرین را ملاقات میکند و … بد نیست گفتار متن انتهای فیلم که جزو یادگارهای تاریخ سینماست را نیز بیاوریم آنجا که می گوید: ” بعضی از مردم برای زندگی کردن کنار رودخانه به دنیا میآیند، بعضی برای کشته شدن با صاعقه، بعضی برای شنیدن موسیقی، بعضی برای شنا کردن، بعضی برای ساخت دکمه، بعضی برای شکسپیر شدن، بعضی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن!”
البته خیلی فیلم های دیگر را می شد اینجا نوشت. اما می خواهم شانس را به یکی از کارگردانان محبوبم (هرچند خیلی ها با من مخالفم) بدهم... خانمها؛ آقایان؛ این شما و این وودی آلن... جدا از اینکه همواره او را به خاطر رگه های وحشتناک طنز و کمدی های غریب و تامل برانگیز و زبان نیش دار و فرم رئال و حتی سور رئال در پول را بردار و فرار کن یا آنی هال و منهتن و ساختارشکنی هری و ... ستوده ام اما اینکه بالاخره نیویورک را رها کرد و تعدادی از فیلمهای محبوب من و خیلی های دیگر را ساخت از او متشکرم! چه امتیاز نهایی، چه خبر داغ و چه همین ويكي كريستينا بارسلونا ... فیلم قصه دو زن آمریکایی، ویکی و کریستیناست که به دعوت دوستی برای گذران تعطیلات و تحقیف پایان نامه به بارسلونا آمده اند و در هنگام بازدید از یک گالری همزمان دلباخته یک نقاش می شوند و هردوی آنها رابطه ای عاطفی با او برقرار می کنند، غافل از اینکه همسر سابق این هنرمند که همچنان دل در گروی او دارد، به زودی وارد ماجرا می شود. تم آثار غیر نیویورکی آلن تقریبا مشابه است.. عشق و روابط عاطفی که بر بسترهای متزلزلی بنا شده و تردید در ادامه دادن این احساسات و روابط و ورود آدم های جدید و اتفاقات پیش بینی نشده که روند داستان و تصمیم شخصیت ها را به کلی دگرگون می کند و همین باعث می شود مخاطب نتواند جلوتر از کارگردان قدم بردارد و انتهای داستان را حدس بزند، چون بازهم اتفاقی دیگر در راه است... اینجاست که منطقی ترین آدم ها احساسی ترین تصمیمات را می گیرند و وفادارترین ها نارو می زنند و غیر اعتمادترین ها عاشق می شوند و دلداده ترین ها، قاتل!... ويكي كريستينا بارسلونا را این بار از زاویه شخصیت پردازی و واکاوی کاراکترها در شرایط مختلف ببینید تا متوجه شوید چرا فیلم را بالاتر از بقیه آوردم...
|
|

اما می شود به سراغ جاده انقلابی هم رفت. از سام مندس پیشتر آثار خوبی چون زیبای آمریکایی و جادهای به سوی تباهی را به یاد داریم و درام- تراژدی جدید او که یکی از نامزدهای اسکار وگلدن گلاب هم بود دست کمی از آنها ندارد... جاده انقلابی روایت تباه شدن مفاهیمی چون زندگی و خانواده و خوشبختی بوسیله دروغها و روابط پنهانی است در پوشش شیک آرامش... داستان تراژیک خیانت و روزمرگی و درامی نشانگر بی سرانجامی زندگی های مشترکی که با رویاهای آمریکایی درآمیخته است. فیلم داستان یک زوج جوان آمریکایی و دو فرزندشان در دهه ۵۰ است که چارچوب فکری و علایق کاملا متفاوتی با همسایگان و ساکنان محله انقلابی هیل دارند. درست در شرایطی که به نظر می رسد پس از یکسری مشکلات اقتصادی زندگی ویلرها به سوی خوشبختی می رود، فرانک با منشی اش رابطه عاطفی برقرار می کند و اپریل هم در واکنش، به یکی از همسایگان رو می آورد. در حالی که همه همسایه ها به روابط ظاهری این زوج و خوشبختی آنها حسادت می کنند زندگی مشترک ویلرها ویران شده و هرروز به گستردگی خرابه های این رابطه اضافه می شود.... این فیلم بر اساس رمانی با همین نام نوشته ریچارد یاتس ساخته شده و علاوه بر فیلمنامه و کارگردانی خوب و فیلمبرداری و طراحی هنری تحسین برانگیز، گوشه ای از قدرت بازیگری کیت وینسلت را نیز دارد. کسی که حقش در سینما بیش از اینهاست و به نظر خیلی ها در این فیلم و هم در خواننده بهترین نقش آفرینی خود را ارائه داده است.
بگذارید به این لیست چند فیلم خوب دیگر2008 را هم اضافه کنیم: شک ساخته جان پاتریک شانلی(کنگو) و بازی مریل استریپ و فیلیپ سیمور هافمن، فراست / نیکسن اثر ران هوارد(رمز داوینچی) و بازی مایکل شین و فرانک لنگلا ، خواننده(reader) به کارگردانی استفن دالدری(ساعتها) و بازی کیت وینسلت و رالف فاینس، الكي خوش ساخته مایک لی(ورادریک) و بازی درخشان سالی هاوکینز، پس از خواندن بسوزان برادران کوئن(پیرمردها کشوری ندارند) و بازی براد پیت و جرج کلونی، شواليه تاريكي اثر کریستوفر نولان(بی خوابی) وبازی کریستین بیل و هیث لجر، ميلك به کارگردانی گاس ون سنت(پارانویید پارک) و بازی شون پن و همسرش، در بروژ ساخته مارتین مکدانا و البته وال ـ ای انیمیشن محبوب برای تمام دوران ها... البته دست آخر انتخاب ویژه ای هم داریم که خیلی دیده نشد: چه (Che) فیلمی حماسی از یکی از شمایلهای محبوب قرن بیستم. ویسنته چه گوارا پزشک آرژانتینی که به یار فیدل کاسترو در انقلاب کوبا تبدیل شد و سپس برای حمایت از انقلابیون به آمریکای جنوبی سفر کرد. بنیسیو دل تورو در این فیلم که شامل بعضی وقایع نامانوس و غیر عادی از زندگی چه گورا است، بطور تحسین برانگیزی نقش او را اجرا کرده است و استیون سودربرگ این بار در فیلمی4 ساعته باز هم می درخشد...
سه) خداحافظی های تلخ
نمی خواهم به رسم یادنامه ها به وقایع نگاری سینمای سال گذشته بپردازم اما بد نیست مطلب را با برخی از اتفاقات مهم 2008 به پایان ببرم و شاید درگذشتگان سینمایی اولی تر باشند. حتما خبر یک سال مرگ هیث لجر بود که بالاتر به آن اشاره کردم. این بازيگر 28 ساله استرلیایی که به خاطر نقش آفرینی در کوهستان بروکبک نامزد 15 جایزه از جمله اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده بود اوایل 2008 به دلیل آنچه مصرف تصادفی مخلوطی از داروهای خواب آور، مسکن و ضد اضطراب گزارش شد، در نیویورک جان باخت. آخرین بازی وی که اثاری چون سفارش، ندکلی، 10چیزی که به خاطر آنها از تو متنفرم و شیرینی را در کارنامه داشت، تصورات دکتر پراناسوس است که در سال 2009 اکران می شود.
اما برای ما خبر بد سال درگذشت آخرین اسطوره از نسل جاودانه های سینما پل نیومن بود.او پس از سالها مبارزه با سرطان سال گذشته در ۸۳ سالگی درگذشت یادآور برترین فیلم ها و نقش آفرینی های پستوخانه تصویری خیلی ها بود چه بیلیارد باز و رنگ پول و چه بوچ کسیدی و ساندنس کید و گربه روی شیروانی داغ... درباره نیومن آنقدر نوشته اند که هرچه بگویم تکرار مکررات است...همین... چارلتون هستون بازيگر دیگری از همین نسل طلایی نیز از رفتگان 2008 بود. گرچه به خاطر حمایت های وی از حملاسلحه گرم در امریکا او اواخر عمر شخصیت محبوبی نبود اما بازی هایش در بن هور، ال سید و ده فرمان او را به یکی از ماندگارترین چهره های های هالیوود تبدیل کرد.
آنتونی مینگلای انگلیسی یکی از بهترین عاشقانه سازهای اخیر و برندهی جایزه اسکار برای «بیمار انگلیسی» هم مارس گذشته در ۵۴ سالگی بر اثر خونریزی شدید در لندن درگذشت. حتما رمانس جنگی بیمار انگلیسی برای شما هم یکی از جاودانه های تاریخ سینماست یا رمانس جنایی آقای ریپلی با استعداد و درام رمانس بی نظیر کوهستان سرد و البته شکستن و بیرون کشیدن. او را یکی از بهترین شاعران رمانتیک سینمایی تمام دوران ها می دانند.. آرتور سی کلارک، نویسنده بریتانیایی داستان های بزرگ علمی، تخیلی که اودیسه کوبریک از کتاب او برداشت شد و یوسف شاهین، کارگردان مصری نیز در سال گذشته با دنیای هنر خداحافظی تلخی داشتند.

خبرگزاري فارس: مجموعه آموزشي تلويزيوني «ماجراهاي خانه آبي» به تهیه کنندگی وحیدضرابينسب ايام نوروز از سيماي خراسان رضوي و شبکه سراسري پخش ميشود.
تهيه كننده اين مجموعه امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در مشهد گفت: با هدف ترويج مصرف بهينه آب و آموزش فرهنگ صحيح استفاده از اين مايه حيات، «ماجراهاي خانه آبي» به سفارش شركت آب و فاضلاب مشهد، در قالبي جديد و با مايههاي طنز ساخته شده است.
وحيد ضرابينسب افزود: 10 قسمت ابتدايي اين مجموعه كه حال و هواي نوروز دارد در تعطيلات عيد همزمان از شبكه استاني خراسان رضوي و يكي از شبكههاي سراسري تلويزيون پخش ميشود.
وي ضمن قدرداني از نگاه هنرمندانه مديران شركت آب و فاضلاب مشهد، اظهار اميدواري كرد سري دوم اين مجموعه در تابستان سال آينده آماده پخش شود.
عوامل برنامه «ماجراهاي خانه آبي» تهيه كننده: وحيد ضرابينسب، نويسنده: علي حميدي، كارگردان: جواد عليزاده، مدير نور و تصوير: محمدحسن صفايي، تدوين: سعيد ملتجي، طراح صحنه و لباس: وحيده محمودي، برنامهريز و دستيار كارگردان: سيمرا سلطاني،موسيقي: مهدي حسني، بازيگران: عليرضا ضياچمني، مهري شمس، رضا جلاليلان، فاطمه جلايي هستند.
87/12/20 - 16:18 شماره:8712201065
چند سئانس بیست و چندمین جشنواره در یک سئانس

*وحید ضرابی نسب
صفر: مثلا مقدمه
کات... تمام شد... یک جشنواره بین المللی درجه یک ستاره دار جریان ساز گوگوری مگوری دنیا هم به پایان رسید تا خیل همیشه منتظر وعشاق سینه چاک سینمای جهان یکسال دیگر مشغول مکیدن سماق گردند تا جشنواره ای دیگر و اتفاقی دیگر در عالم سینماتوگراف!.. اصلا این عادت ما وطنی هاست که چشم دیدن هیچ چیز ایرانی را نداریم و فکر می کنیم همیشه مشابه های فرنگی بهتر و گل و بلبل ترند... مثلا همین جشنواره فیلم فجر خودمان که اصلا تحویلش نمی گیریم و فکر می کنیم سال به سال فیلمهایش ضعیفتر و فیلمسازانش نا امید کننده تر می شوند... به جای اینکه بگوییم وای به حال آن سال سینمایی که بهارش این فیلم ها باشند باید برای هنر هفتم وطنی اسپند دود کنیم تا اجنبی ها چشمش نزنند... اصلا جشنواره امسال سفیر امید2 بود برای ما که به آسمان سینمای جهان فرستادیم و کن و ونیز و مونترال و برلین را ترکاندیم!!
یک: فرم بهتر است یا روایت!؟
شاید اولین موضوع انشایی که در دنیای سینما ارائه می شود این باشد که همانطورکه بچه دبستانی های ما ناچارند بین علم و ثروت یکی را انتخاب می کنند، کارگردانان ما هم عمرا بتوانند ساختار و قصه را باهم کنار یک سفره بنشانند. امسال فرم در فیلمهای جشنواره فجر بیداد می کرد. توجه اکثر فیلمسازان قدیم و جدید سینمای ما به چارچوب تصویری و تاویل های بصری تا آنجا پیش رفت که برای اولین بار در یک سال چند فیلم تمام فرمال داشته باشیم. اتفاقا این رویداد مبارکی است برای سینمای کاملا روایت محور و داستانی ما که قصه های خوب در بسته بندی های تصویری ناجور به خورد مخاطب داده می شود. اما باز ماجرای افتادن از آن ور بام است و حالا ما در چارچوب های قشنگ و بسته بندی های شیک و قاب ها و نماها و کادرهای استاندارد هیچ حرفی نداریم و هیچ محتوایی ارائه نمی دهیم و اسمش را هم می گذاریم سینمای مدرن و پست مدرن و روشنفکرانه ( حالم از این کلمه روشنفکر همیشه بهم می خورده چون تاریک و روشن تقسیم بندی کردن فکر فقط کار ابلهان است) نمی خواهم مثال هایی بر فیلمهای فرمال ضد قصه و بی محتوا و فیلمخانه ای امسال بیاورم که خودشان از چند فرسخی داد می زنند اما بگذارید "شبانه روز" و "عیار14" و "زادبوم" و اپیزود آخر "دوزخ،برزخ،بهشت" و در درجه بعدی "صداها" و "7:05" و حتی "بی پولی" را به عنوان نمونه های تقریبا خوب از یک بسته بندی شیک و استاندارد تصویری با محتوا و روایت متقاطع بگویم که اتفاقا به همه آنها اجحاف شد ( متاسفانه در بین فیلم های جشنواره "درباره الی" راندیدم و نمی دانم باید آن را هم در این لیست قرار دهم یا نه) بقیه فیلم های امسال البته همه ما را نا امید کردند.

دو: "سینما سینماست" یا "سلام سینما" یا "ستاره است و می شود و خواهد بود" یا چیزی در همین مایه ها
قصه فیلم در فیلم های ملالت آوری که امسال در فجر خودمان دیدیم مثال آن آش شوری بود که حال پزنده و خورنده را با هم به هم زد! نمی دانم این حرکت انتحاری از قبل بین مدیران هنری و تهیه کنندگان هماهنگ شده بوده که اینچنین مخاطب را سینمازده و سرگردان کنند و از سالن سینما گیج و عصبانی بفرستند بیرون یا فقط از ذهن مثلا خلاق و جسور کارگردانان پیر و جوان ما تراوش کرده!.. وقتی "همه خوابیم" و "شبانه روز" و "صندلی خالی" و "سوپر استار" و "بیست" و .... که یا فیلم در فیلم هایی بودند که بعد از جلو رفتن خوب روند فیلم با یک فرمان کات، شلیک نهایی روانه تماشاگر می کردند یا به نوعی قصه اصلی یا فرعی یا یکی از روایت های خود را از دل سینما و فیلم بیرون می کشیدند. بی شک سینما جذاب است و پشت صحنه و آدم های آن جذاب تر اما این رویکرد معمولا ضد روایت و یا به قول دوستی ضد حال!آنهم با این تعدد نه به سینما کمکی خواهد کرد، نه به مخاطب و نه به هیچ کس و چیز دیگر... همه فریدون جیرانی نیستند که حدیث نفس های سینمای اش آنچنان دلنشین و استاندارد باشد...
سه: بازهم تو داوری!؟
می دانم این یک مورد را باید جزو مسائل لاینحل بشری بگذارم که هروقت قانون نسبیت عینی شد و یا انسان توانست در خارج از منظومه شمسی آب پرتقال بخورد داوری های جشنواره فجر هم درست می شود، اما نمی توانم از کج سلیقگی و البته انتخاب های بعضا شخصی داوران خوش نام این دوره جشنواره بگذرم. اصلا به نظر شما داوران محترم فیلمها را دیده اند یا اول و آخرش را آنهم موقع شام با خانواده تماشا کرده و فرم امتیازاتش را پر کرده اند! آیا آقایان با سابقه یادشان رفته "شبانه روز" هم جزو فیلمهای بخش مسابقه بوده یا چون دو جوان کمتر شناخته شده آن را ساخته اند، حال نکرده اند ببینندش!؟ کارگردانی این فیلم آیا از سطح استاندارد سینمای ایران بالاتر نبود؟ (شاید هم به همین دلیل آن را کنار گذاشتند!) پلان سکانس های فوق العاده و دکوپاژ حساب شده و کادرها و قاب ها و زبان تصویری و فرم روایت و همه چیز سرجای خودش را در کجا جز "شبانه روز" دیدند که حتی نامزدش هم نکردند؟ یعنی فیلم نازل و خزعبل "پستچي سه بار در نميزند" و یا اثر کاملا معمولی و بی مایه "سوپر استار" بهتر بودند یا مثلا "بیست" یک سروگردن بالاتر بود؟( فیلم بیضایی را فاکتور می گیرم چون اگر بگویم هیچ چیز نداشت و همه اش افه روشنفکری بود نه این مطلب چاپ می شود و هم تمام دوستان سینمایی ام را از دست می دهم) داوران محترم در فیلمهای ضعیف میلانی و فتحی و روایت عادی کاهانی چه دیدند که مثلا در این یکی نبود؟ چرا کارگردانی تحسین برانگیز پرویز شهبازی حتی نامزد هم نشد و آیا حق "زادبوم" همین قدر بود؟ یعنی کارگردانی داوودی در این نیمه شاهکار سینمایی حتی به یک کاندیدا شدن هم نمی ارزید و میلانی و فتحی بله!.. می شود بگویید فیلمنامه های "بیست" و "سوپراستار" روی کدام اصول نوشتاری و دیداری و ساختاری نامزد شدند و یا اصلا داوران بی طرف قصه ما "7:05" و "دوزخ،برزخ،بهشت" و "بی پولی" را دیدند و به روی مبارک نیاوردند یا چون اینکه چون فیلم عسگرپور در لیون می گذشته انها فکر کرده اند خارجی است و از فیلم میرباقری هم چون سردرنیاوردند گذشتند!؟ آیا واقعا "تردید" بهترین فیلم جشنواره امسال بود؟ این همه بازی خوب در "شبانه روز" و البته "بی پولی" چه شد؟ آن نقش آفرینی فوق العاده حامد بهداد را ندیدند و نگار جواهریان را و مهتاب کرامتی را و بهرام رادان و حبیب رضایی و البته مهناز افشار و نیکی کریمی، حتی اگر دوستشان نداشته باشیم... قبول کنید امسال هم سلیقه و نگاه شخصی جای خیلی چیزها را گرفت و "شبانه روز" و "عیار14" و "زادبوم" به حق خودشان نرسیدند و"7:05" و "دوزخ،برزخ،بهشت" و "صداها" و "بی پولی" دیده نشدند تا استاد ها نامزد شوند و جایزه بگیرند و قدیمی های این سینما از خجالت هم در بیایند و کدورت های گذشته برطرف شود و پای امثال حسن فتحی ها به سینما بازتر شود... مبارک است ، یک کف مرتب!!

چهار: ما هم فیلم روحی و ماورایی می سازیم از آنها بهتر!!
اصولا ما می توانیم اریژینال ترین فیلم های سینمای جهان را بسازیم که همه بگویند خود جنس است! برای همین هم امسال تا دلتان بخواهد روح و جن و موجودات ماورایی ریختند توی دل جشنواره فجر، اما خب ما چون باز اصولا آدم های نترسی هستیم به جای ترسیدن مجبور شدیم بخندیم! این وسط کپی کاری های انصافا مو به مویی مثل "حریم" و "کلبه" داشتیم تا کار آوانگاردتری چون "سایه وحشت" بود یا خزعبلی مثل "پستچي سه بار در نميزند" و البته اپیزود فوق العاده بهشت در کار بیژن میرباقری... شاید هم بتوان فانتزی بازی ها و مرده زنده های "صندلی خالی" را اینجا اضافه کرد. به هرحال هم می توانیم خوشحال باشیم که سینمای ما دارد ژانرها و روایت های دیگری را هم هر چند ضعیف و تقلیدی تجربه می کند و هم کلی انتقاد کرد از این ساده انگاری و بیسواد تصویری فرض کردن مخاطب... شاید اگر روزی کمدی و طنزهای نازل حرف اول را در سینمای ایران می زد حالا نوبت ترسناک های وطنی است که بترکانند! جالب که امسال دو گونه همیشه محبوب سینمای ما یعنی کمدی و اجتماعی(با تاکید بر ملودرام) آن چنان جایی در جشنواره نداشتند که شاید بتوان از آن به نوعی پوست اندازی موضوعی و ساختاری یاد کرد.
پنج:این بازیگران تکراری و باقی قضایا...
سینمای ما به مشکل دیگری خورده است و آنهم کمبود بازیگر یا تکرار بازیگر... در جشنواره امسال آنقدر محمدرضا فروتن و مهتاب کرامتی و بهرام رادان و باران کوثری و شهاب حسینی و آتیلا پسیانی و شریفی نیا و... را دیدیم که ستاره زده شدیم! البته در توانایی نقش آفرینی آنها شکی نیست اما اینکه تهیه کنندگان و کارگردانان ما ترجیح می دهند از تعداد معدودی بازیگر استفاده کنند و حتی به این منظور پروژه هایشان را عقب و جلو بیاندازند، خبر خوبی برای سینمای وطنی نیست... چند وقت است بازیگر جدیدی در ایران معرفی نشده است؟ (لطفا چهره های فتوژنیک مانکنی را جزو بازیگرها نیاورید!) چرا دیگر فیلمسازان ما ریسک استفاده از بازیگران جدید یا چهره های کمتر مشهور را ندارند؟ نقش انبوه فیلم های تلویزیونی در این ماجرا چیست؟
و یک چیز دیگر... امسال داوران در همه بخش ها سخاوتمندتر شده بودند و نگذاشتند احدی دلخور از تالار وحدت بیرون برود!.. افزایش چشمگیر تعداد سیمرغ ها که به شدت از جذابیت داستان کاسته بود به کنار، اینکه نامزدها از سوی داورها لوح افتخار باران شدند هم در نوع خود جالب بود. فقط همین یک نمونه را داشته باشید که در یکی از بخش ها از 5 نامزد یکی شان سیمرغ و سه تا لوح افتخار گرفتند!!
نکته های دیگری هم از جشنواره مانده است. علاقه کارگردانان به نماهای بالا یا آورشات های متعدد که در نیمی از فیلمهای جشنواره ناجور توی ذوق می زد، اضافه کردن دغدغه های شخصی تر و حدیث نفس از سوی فیلمسازان، عدم جذابیت افتتاحیه و اختتامیه و آن چیزهایی که شما دیدید و ما یا ندیدیم یا از آن صرفنظر کردیم.

|
گذشته را با ارواح مرور کن... ! | |
|
اين روزها ارواح به يکي از مدلهاي فيلمسازي در جهان تبديل شده اند و فيلم ترسناک يا سينماي وحشتي که روح در آن نقشي نداشته باشد از مد افتاده است ! اما از کپي هاي بي رنگ و رو و مضحک هاليوودي گذشته، اروپاي لاتين (بويژه اسپانيايي ها و آسياي شرقي بويژه کره جنوبي و ژاپن) هميشه در زمينه فيلمهاي ژانر وحشتي که مستقيماً با روح سر و کار دارند، آثار درخور و تحسين شده اي توليد کرده اند.( و اين شايد به خاطر فرهنگ شفاهي و سنتهاي بومي شان باشد).
بد نيست بدانيد «يتيم خانه» نخستين اثر بلند اين فيلمساز 33 ساله اهل بارسلوناست. اين فيلم در جشنواره هاي کن، لندن، تورنتو، نيويورک، سائوپولو، سالونيکا و ... به نمايش درآمده و جوايز متعددي دريافت کرده و در سال 7002 نامزد 41 رشته و برنده 8 جايزه گويا (اسکاراسپانيايي ها) شد. |
مصائب پلیس های پیری که اسطوره بوده اند!؟

*وحید ضرابی نسب
قتل موجه (قتل عادلانه) Righteous Kill
کارگردان: جان آونت. فیلمنامه: راسل جیوریتز. مدیر فیلمبرداری: دنیس لنوار. تدوین: پل هیرش. بازیگران: رابرت دنیرو، آل پاچینو ، 50 سنت، دنی والبرگ،100 دقیقه،جنایی پلیسی 2008 آمریکا.
*خلاصه فیلم
ترك (رابرت دنیرو) و روستر (آل پاچینو) بازرسان باسابقه پلیس نیویورك که طی سالها وقایع و فسادهای ناجوری را در سیستم قضایی و پلیسی نیویورک شاهد بوده اند این روزها معترضان سرسخت قاضی های فاسد و دادستان های رشوه خوار و وکلای لابی باز شده اند.از طرفی با اینکه آنها درحال بازنشستگی اند اما گویا یادشان رفته باید به زودی هفت تیرها و جلیقه ها و یونیفرم هایشان را در بیاورند و هنوز مثل پلیس های جوان و تازه کار به دنبال موش و گربه بازی و ماموریت های پر ریسک هستند. در همین حین سر و کله یک قاتل زنجیره ای مرموز هم در نیویورک پیدا می شود که بی هیچ سرنخی هر چند روز یک جنایت جدید انجام می دهد و اتفاقا قربانیانش قاتلانی هستند که به ضرب رشوه و لابی اکنون آزادانه می گردند و البته قاتل در صحنه جرم شعرهایی به جا میگذارد تا به پلیس و افکار عمومی بفهماند قتلهایش عادلانه بوده و مقتولانش مستحق مرگ اند.حالا به نظر شما پلیس نیویورک چه کسانی برای پیگیری این پرونده بهتر از ترک و روستر خواهد داشت!؟ هرچه تحقیقات جلو می رود و با ورود دو کارآگاه جوان، نقش یک افسر ارشد پلیس در این قتل ها بیشتر روشن می شود و بله! یکی از این دو بازرس خوش نام همان قاتل زنجیره ای است و آن یکی دیگر باید وی را بازداشت کند...

*نگاه
برای هر سینما دوستی دیدن اسطوره های بازیگری در کنار هم روی پرده نقره ای هیجان و لذت خاصی دارد که بعضی وقتها به خود فیلم و درجه کیفی و اسم و رسم کارگردان و خیلی چیزهای دیگر می چربد. مخصوصا اگر کسانی باشند که خیلی سابقه هم بازی شدن نداشته باشند. بنابراین وقتی می خواهی فیلمی ببینی که در آن قرار است رابرت دنیرو و آل پاچینو ده ها دقیقه رو به روی هم دیالوگ بگویند و با هم کلنجار بروند به هم بپرند قند توی دلت آب می شود. پاچینو و دنیرویی که در "پدر خوانده" فرصت هم بازی شدن باهم را نیافتند و در"مخمصه" (مایكل مان 1996) در سکانس پایانی رو در روی هم قرار گرفتند و آنجا یکی در آغوش دیگری جان داد و حالا پس از 13سال در "قتل موجه"یکی باید دست آن یکی را که اتفاقا دوستش است رو کند. اما خب حتما به غیر از دیدن آل 68ساله و رابرت 65ساله در قالب دو پلیس پیر و ایده آلیست و البته فرز و ماهر چیز دیگری از قتل موجه گیرتان نخواهد آمد.
اولین نقطه ضعف مشهود فیلم ( مثل تمام فیلم های چند سال اخیر هالیوود) فیلمنامه سر هم بندی شده و راحت الحلقوم و داستان کلیشه ای و قابل پیش بینی آن است. حتی یک بیننده عادی فیلم های پلیسی- جنایی هم می داند طرح معما و ایجاد گره و آفریدن چند نقطه اوج و چینش پازلی اتفاقات و اصل غافلگیری، عادی ترین ویژگی ژانری است که باید در این دسته فیلم ها رعایت شود اما گویا فیلمنامه نویس قتل موجه ( راسل جیوریتز که اتفاقا سناریوی خوب فیلم نفوذی را نوشته) حتی به همین نکته هم واقف نبودند! اصلا در اینکه چیزی به اسم سناریو وجود داشته که آونت آن را به عوامل نشان بدهد شک داریم! مثل اینکه کارگردان به پاچینو و دنیرو زنگ زده و گفته باشد: بچه ها یه چند تا ماجرا و کاراکتر داریم سر و تهش معلوم نیس. بیاین با شماها یه جوری جمعش کنیم چون جور دیگه ای اصلا نمی شه!

فکر نمی کنم از نیمه فیلم که هم قاتل و هم مقتول و هم کارآگاه و هم انگیزه جنایت و هم خیلی چیزهای دیگر مشخص می شود، کسی باشد که حتی به زور هم خودش را ترغیب کند تا پایان فیلم را ببیند. فرم تصویری قتل موجه هم آنچنان تعریفی ندارد و چیزی بیشتر از کلیشه های معمول فیلم های پلیسی ندارد.از جان آونت تهیه کننده و کارگردان متوسط هالیوود فیلم "88دقيقه"( با بازی آل پاچينو و ليلي سوبيسكي) را به یاد داریم . یک اثر معمولی بود که بدون در نظر گرفتن بازیگر زن و مرد آن نمی شد دیدش. بنابراین دنبال زیبایی شناسی بصری و اثر انگشت کارگردان یا ساختار و صحنه های به یاد ماندنی هم نباشید. گویا آونت و جیوریتز بیشتر به فکر کپی کاری از فیلمهای پلیسی مشهور (به ویژه آنهایی که کارآگاه هایی پا به سن گذشته را به تصویر می کشند) و استفاده از پشتوانه زوج افسانه ایشان بوده اند تا تلاش برای ثبت فرم روایی و محتوایی ماندگار. در این فیلم، 50 سنت، خواننده مشهور سیاه پوست هم در نقش اسپایدر صاحب یک کافه حضور دارد تا خیال سازندگان از بابت استقبال عمومی راحت باشد (که البته اینگونه نشد).
به نظرم تمام تلاش فیلم این است که در به دری و روند اضمحلال یک پلیس خوب را پس از سالها تلاش صادقانه به تصویر بکشد. کسی که از رشوه خواری سیستم قضایی و آدم های مشهور اطرافش به تنگ امده و خود مجبور می شود به اجرای عدالت بپردازد. کسی که می توانست با درجه ارشدی بازنشسته شود و برای همیشه در تالار افتخارات پلیس نیویورک بماند اما به خاطر جبران فساد بی پایان دیگران خود به فسادی می افتد و البته سعی می کند کارش را هم توجیه نماید.در واقع به قول خود فیلم "وقتي كار اشتباهي را براي رسيدن به هدف درست انجام ميدهي." لااقل از این یک منظر می شود قتل موجه را موفق نامید. گرچه اکثر منتقدان آمریکایی فیلم را اثری ضعیف نامیده اند. شیکاگو تریبون فیلم را «سرد مثل یخ و افسرده کننده مثل جهنم!» می خواند و لسآنجلس تایمز می نویسد «چگونه یک قدرت افول میکند ». تایم به اسطوره ها لقب «پلیسهای ترشروی پیر » می دهد و البته بقیه هم با واژه هایی چون کسالت آور و نا امید کننده به سراغ قتل موجه رفته اند!
و می ماند یک سئوال؛ آیا دوران غول ها به پایان رسیده است یا هنوز می شود به آنها دل بست!؟

| يکي از آخرين بازماندگان ! | |
|
|
|
پدرخوانده اقتباس ها ! | |
|
|
چرا نمی توانید غافلگیر نشوید!؟
*
وحيد ضرابي
نسب
اول)اگر جزو مخاطبان جدي سينما باشيد و فيلمهاي روز جهان را پيگيري كنيد
حتماً تاكنون يا «مه» را ديده ايد، يا درباره اش شنيده وخوانده ايد. البته اينكه
چرا ما با يك اختلاف زماني چند ماهه سراغ اين فيلم رفته ايم را بگذاريد به حساب
مجموعه فيلمهاي سوپر قهرمانانه و اكشن و فانتزي كه اين چند وقت اجازه ديدن «مه» را
از ما گرفتند! به هر حال هاليوود است ديگر و وقتي مي زند توي كار سري دوزي يك ژانر،
بقيه كناره مي مانند. تا همين چند وقت پيش فيلمهاي ژانر وحشت (Horrer) پشت سر هم اكران مي شدند و دسته دسته
تماشاچيان را به سالنهاي سينما مي كشاندند، اما در چند ماه اخير غير از دو سه فيلم
ضعيف (جز همين «مه») فيلمي از اين گونه اكران نشد و بورس فيلمهاي Super Hero و ادامه سازي هاي هاليوودي
و كمدي هاي نازل، سينماهاي جهان را تحت تأثير قرار داد .

دوم)گرچه دنياي كتاب و نويسنده ها در ينگه دنيا اصلاً با اين ور بازار (يعني
ايران!) قابل مقايسه نيست و براي خودش بر و بيا و متن و حاشيه هايي پررنگ دارد،
اما تعداد نويسندگان بين المللي و پرمخاطبي كه مورد علاقه تهيه كنندگان هاليوود و
استوديوهاي فيلمسازي قرار مي گيرند، زياد هم نيستند. بي شك يكي از اين چهره هاي
سرشناس «استفن كينگ» است. نمي دانم تاكنون كتابي از او خوانده ايد يا نه؟ (كلاً
كينگ در ايران نويسنده پرطرفداري نيست) اما حتماً چند فيلم مشهور كه از روي رمانها
و داستانهاي كوتاه او ساخته شده است را ديده ايد.جالب كه وقتي در سايتهاي سينمايي
نام او را جستجو مي كنيد با چند عدد عجيب و غريب روبه رو مي شويد: 108 مورد اقتباس
سينمايي، تلويزيوني و ويدئويي از كتابها و قصه هايش! 17 بار بازيگري در سينما و
تلويزيون! 9 تهيه كنندگي و حتي يك مورد كارگرداني!
به هر حال اين اعجوبه نويسندگي ايالات متحده كه او را يكي از اصلي ترين
ستونهاي ژانر وحشت و كتابهاي ترسناك، وهم انگيز و شيطان / روح / ماورائي مي دانند (حتي
همپاي جان گريشام بزرگ) نامش پاي چند اثر معروف سينما ديده مي شود. سرآمد همه آنها
«تلالو
«(The Shining) شاهكار
«استنلي كوبريك» است كه با اين اقتباس سينمايي، «استفن كينگ» را بيشتر سر زبانها
انداخت. و البته «مسير سبز»، «رهايي از شاوشنگ»، «1408»، «منطقه خلا»، «بوگي من» و
حتي «بچه هاي مزرعه ذرت»، «پروژه هاي «X و...
اما «مه» ... در واقع داستاني كوتاه از «كينگ» مي باشد كه سومين همكاري او
با «فرانك دارابونت» را رقم زده است.
سوم) «فرانك دارابونت» را نه مي توان يك فيلمساز مستقل به شمار آورد و نه يك
كارگردان صرف استوديويي. او يك جورهايي بين اين و آن است! فيلمهاي او داراي مفاهيم
و ارزشهايي بديع و تأثيرگذار از جنس سينماي مؤلف و مستقل هستند با تركيبي از عوامل
تجاري استوديويي هاليوود، اما آن چيزي كه در اين ميان مهمتر جلوه مي كند ماندگاري
و تأثيرگذاري و مفاهيم و پيامهاي بي نظير انساني / اخلاقي / ديني آثار اوست كه در
اين برهوت اخلاقيات و ارزشها در سينما، غنيمتي بزرگ است.«رهايي از شاوشنگ» را به
ياد بياوريد. سیماي «تيم رابينز» و آن ماجراها و رفتارها و اتفاقها و «مورگان
فريمن» را فراموش خواهيد كرد؟ آيا «مسير سبز» يكي از بهترين هاي تاريخ سينما
برايتان نخواهد بود؟[ ديدن حداقل سالي يك بار «مسير سبز» را حتماً در برنامه
سينمايي تان بگذاري] اما پس از يك تجربه ناموفق و ساخت «مجستيك»[ با بازي «جيم
كري» در نقش مردي كه حافظه اش را از دست مي دهد و با فرد ديگري اشتباه گرفته مي
شود] فرانك دارابونت به سراغ «استفن كينگ» رفته تا سومين پروژه مشتركشان، باز بر
سر زبان ها بيفتد.

چهارم)«مه» جزو آن دسته فيلمهايي است كه به تعداد طرفدارانش، مخالف دارد! مطمئنم
برخي از آنها (حتي منتقدان و اهالي جدي سينما) كه فيلم را ديده اند اصلاً از آن
خوششان نيامده و آن را يك فيلم معمولي در ژانر وحشت دانسته اند، آن هم از نوع
كليشه اي و دست پايين...
البته واقعيتش هم، آخرين همكاري دارابونت - كينگ از نگاه ژانري، چنان آش
دهان سوزي نيست. «مه» در برابر آثار موفق گونه وحشت و سينماي دلهره و فيلمهاي
رازآلود ماورايي چيز جديدي ندارد. باز هم تعدادي انسان كه در شرايطي غيرزميني و
سخت قرار مي گيرند و بايد براي نجات جانشان تلاش كنند و مصيبت بكشند. اما همه «مه»
اين نيست. اصلاً اگر اين فيلم را فرانك دارابونت نمي ساخت، مي شد ناديده اش گرفت،
اما همين نگاه مؤلف و ديدگاه مذهبي - انساني مبتني بر اخلاقيات است كه "The Mist"
را غافلگير
كننده كرده است.راحت بگويم اگر سكانس نهايي و پايان بندي بي نظير فيلم نمي بود
شايد امروز نمي شد «مه» را اين قدر جدي گرفت. حتماً تاكنون با چنين فيلمهايي مواجه
شده ايد كه تمام معنا و مفهوم و حرفهاي نويسنده و كارگردان در صحنه پاياني به
تماشاچي القا مي شود و اين بار نيز با چنين غافلگيري روبه رو خواهيد شد.
پنجم)پس از وقوع يك طوفان كه خسارتهايي به شهر ساحلي رسانده است، «ديويد» به
همراه فرزندش براي خريد مايحتاج روزانه به سوپرماركت بزرگ شهر مي روند. در شرايطي
كه تقريباً همه چيز به جز تعداد زياد سربازان و ماشين هاي نظامي طبيعي است، يكي از
اهالي شهر هراسان و زخمي وارد سوپرماركت مي شود و خبر از جلو آمدن يك مه غليظ و
وهم ناك مي دهد كه يكي ديگر از اهالي شهر را خورده است!
رسيدن مه به سوپرماركت شروع تنش ها، اضطراب ها و جدال براي مرگ و زندگي است.
در واقع موجودات عجيب و غريب و نيمه دريايي / نيمه زميني كه خيلي هم نمايش داده
نمي شوند (و معلوم مي شود به خاطر يك آزمايش علمي و شكست مكان، از سياره هاي ديگر
پا به دنياي ما گذاشته اند) بهانه اي مي شوند براي درگيري هاي بين آدمهاي حاضر در
سوپرماركت. حالا هر كسي براي زنده ماندن تلاش مي كند. مادري براي نجات فرزندانش در
خانه، تنها بيرون مي رود. گروهي به رهبري ديويد قصد شكست دادن و غلبه بر اين
موجودات را دارند، عده زيادي به سركردگي زني يهودي به نام «كارمودي» براي نجات
يافتن از اين فاجعه، قرباني مي كنند و گروهي هم به همراه همسايه سياه پوست «ديويد»
كه همه اين اتفاقها را طبيعي و وحشت بي پايه مي خواند به ميان مه مي روند... اما
سرانجام همه اين آدمها آن طوري نيست كه بشود پيش بيني كرد...
ششم)در بسياري از صحنه هاي «مه» خبري از موجودات فرازميني نيست و «دارابونت»
زيركانه با دستمايه قرار دادن آنها، به موقعيت شناسي آدمها و تعريف كاراكترها و
برخوردها و تنشها و درگيري هاي شخصيتها با پس زمينه پررنگ مذهبي پرداخته است. در
اين جا خانم كارمودي و رفتارها و عقايدش نقش اساسي و هشداردهنده اي دارد. يك يهودي
متعصب و خرافه پرست كه در يك لحظه مثل «فاوست» با شيطان (و به تصور او خدا) قرارداد
مي بندد و با بيان اينكه از سوي خدا براي نجات مردمان آنجا مأموريت دارد رهبري
فكري شان را برعهده مي گيرد و جالب كه با وعده وعيدها و حرفهاي تحريك برانگيز و
موقعيت شناسانه، اكثر كساني كه ابتدا با او مشكل دارند را وارد تيم خود مي كند. خرافه
ها و عقايد شيطاني او باعث مي شود يارانش!دست به قرباني كردن آدمها براي رضاي خدا!
بزنند و حتي براي نجات خود، قصد جان «ديويد» بي ايمان!را بكنند.
(البته اين قسمت قضيه كاركرد بيروني هم دارد و آن اشاره به مردمان
آمريكاست كه بسيار زود و بي منطق، تحت تأثير سخنراني ها و بيانيه هاي به اصطلاح «مذهبي»
قرار مي گيرند و به نام ايمان و دين، احمقانه ترين خرافات و عقب ماندگي هاي اخلاقي
انساني به خوردشان داده مي شود... در همين شبكه هاي ماهواره اي، چند ده شبكه با
موضوع خدا و مذهب و نجات وجود دارد كه تماماً كلاهبرداري هاي ديني، اجتماعي و
سياسي و سوء استفاده از احساسات احمقانه مردمان آمريكاست!) در كل، صحنه هاي متعلق
به سخنراني هاي «كارمودي» و فعال كردن زنان و مردان محبوس در سوپرماركت فوق العاده
اند. بايد ببينيد تا متوجه شويد «دارابونت» ماهرانه وحشت حاضر در فيلمش را از
موجودات فرازميني بيروني به خود آدمهاي داخل سوپرماركت سوق داده و حالا ديگر «مه» ترسناك
و مرگ آور نيست، بلكه اين خود آدمها هستند كه به خاطر رهايي از مرگ، به موجوداتي
پست و پيغام آوران مرگ تبديل شده اند.

نمي خواهم پايان فيلم را تعريف كنم چون معتقدم اين يكي را حداقل بايد ببينيد.
اما همين بس كه تمام حرفهاي دارابونتي !و آن مفاهيم مذهبي اخلاقي «مسير سبز» و «رهايي
از شاوشنگ» را در همين سكانس مي شود ديد. جلوه زيبايي از پوچي و بي اعتقادي مردمان
آمريكا و نااميد شدن و دست برداشتن از تلاش درست در زماني كه نجات و رهايي پشت در
خانه ماست. اينجاست كه ايمان و انسانيت باعث مي شود همان زني كه در اوج مه گرفتگي،
براي نجات فرزندانش از سوپرماركت بيرون زده، به همراه آنها زنده بماند، اما براي
ديويد و همراهيانش كه براي زنده ماندن آن قدر تلاش و مبارزه كردند چنان سرنوشت
تراژيكي رقم بخورد !به هر حال «مه» فيلم تعريف كردني نيست. بايد آن را ببينيد تا
معناي فيلم خوب و غافلگيركننده دستتان بيايد. (باز هم تأكيد مي كنم آخرين اثر «دارابونت»
بدون سكانس پاياني كار چندان ارزشمندي نيست(.
و كلام آخر هم درباره تفاوت معنايي "Mist" و ..."Fog" در اكثر ديكشنري ها و دائرة
المعارف ها
"Mist" يك نوع از
"Fog" است وهم ناك و با سر منشأيي نامعلوم که شرايط عادي ندارد... همين!
ببخشید! حاتمیکیا کجا بود؟!
* وحید ضرابینسب
اول) «دعوت» یکی از خبرسازترین فیلمهای یکی دو سال اخیر سینمای ایران است. چه به خاطر مطرح شدن اسم محمدرضا گلزار و هدیه تهرانی به عنوان بازیگران کار(که نشد)، چه به خاطر اینکه کارگردان«آژانس شیشهای» حالا با مهناز افشار کار میکند، چه به خاطر لشکر بازیگران خوشنامش، چه به خاطر سوژهاش و چه به خاطر ابراهیم حاتمیکیایش...
اصلاً حرف دیدن اثری از حاتمیکیا خود یک جذابیت آشکار برای ترغیبشدن و بلیتخریدن و نشستن روی صندلیهای غیراستاندارد سالنهای غیراستاندارد است، حتی اگر او با «به نام پدر» ناامیدتان کرده باشد یا به خاطر «حلقه سبز»ش کلی تأسف خورده باشید...
اما دیدن «دعوت» مجابتان میکند دیگر نباید منتظر تکرار اتفاقهایی مثل «آژانس شیشهای»، «ارتفاع پست» و «بوی پیراهن یوسف» و «از کرخه تا راین» باشید.

دوم) نقطه قوت «دعوت» چیست؟ کارگردانی؟ فیلمنامه؟ پرداخت؟ ساختار؟ فرم؟ محتوا؟ بازیها؟ (بگذارید گزینه «هیچکدام» را نیز به این چند مورد اضافه کنم.) سئوالی از این مهمتر، اثر انگشت، امضا و مهر ابراهیم حاتمیکیا کجای این اثر ثبت و ضبط شده است؟ به نظر شما از کجای «دعوت» میشود فهمید این فیلم مال حاتمیکیاست؟ (وجود یک سمبل مثل «برف» و تکرار آن در اپیزودها یعنی تمام سینمای حاتمیکیا؟)
اگر مثلاً به شما بگویند«دعوت» را سیروس الوند یا علیرضا داوودنژاد یا یک کارگردان اجتماعیساز دیگر ساخته چه دلیلی میآورید که «نه! این فیلم کار حاتمیکیاست؟!» شاید با این حرفم مخالفان درجه یکی پیدا کنم اما میخواهم بگویم«دعوت» ضعیفترین ساخته ابراهیم حاتمیکیاست (البته به همراه «به نام پدر»).
کدامیک از ۵ اپیزود فیلم از نظر سوژه و فیلمنامه تأثیرگذار و تحسینبرانگیز بود؟ کارگردانی کدام سکانس یا صحنه از استانداردهای سینمای وطنی سرتر بود؟ اصلاً چه ارتباطی بین اپیزودها جز یکی دو کاراکتر تکرار شده وجود داشت؟ به غیر از گوهر خیراندیش(و کمی مریلا زارعی) کدامیک از بازیگران از عهده نقش خود برآمده بودند؟
اصلاً ببخشید حاتمیکیایش کجا بود؟ (البته به غیر از آن چند پلانی که عشق بازیگری این بار هم او را مثل «بوی پیراهن یوسف» ول نکرده بود.)

سوم) مطمئنم اگر حتی تهمینه میلانی به عنوان نماینده فمینیستهای سینمای ایران میخواست «دعوت» را کارگردانی کند اینقدر دذوب در حمایت از زنها نمیشد. مطمئنم حاتمیکیا در روزهایی که خیلی از کارگردانها مثل دهنمکی گیشهها را فتح کردهاند خواسته بگوید «من هم بلدم فیلم پرفروش بسازم» وگرنه هیچ وقت حاضر نمیشد چنین معجون بدطعمی بسازد. مطمئنم زنها حسابی از این فیلم لذت خواهند برد. مطمئنم حاتمیکیا اجتماعیساز خوبی نیست مگر اینکه به همان دغدغههای همیشگیاش یعنی جنگ و آدمهای جنگ برگردد(ارتفاع پست نمونهای بسیار موفق از یک سینمای موفق اجتماعی با پسزمینه جنگ بود یا حتی «بوی پیراهن یوسف» را نیز میتوان با اندکی اغماض جزو فیلمهای اجتماعی حساب آورد.) اما مطمئن نیستم حاتمیکیای «دیدهبان» و «مهاجر» دغدغههایش عوض شده باشد و مطمئن نیستم باید از حاتمیکیا هم مثل خیلی فیلمسازان خوشسابقه (از جمله کیمیایی) دل کند و ناامید شد یا نه... .
کاش حاتمیکیا دوباره ما را به همان سینمای دوستداشتنی دهه ۷۰ «دعوت» کند. کاش...
|
ناقوس مرگ سينماي وطني به صدا در آمده است | |
|
وحيد ضرابي نسب
۲) چقدر در طول سه چهار سال اخير در باد فروشهاي چند صد ميليوني تك فيلمهايي معلوم الحال خوابيديم و دلخوش كرديم، به صفهايي كه 5 شنبه ها و جمعه ها براي تعدادي از كمدي هاي آبكي سينمايي بسته شد و مي شود !چه قدر آمار فروش آثار ضعيفي چون «اخراجي ها»، «توفيق اجباري»، «آتش بس» و «هميشه پاي يك زن در ميان است» را سرمستانه با هم مقايسه كرديم كه كدام پر فروش ترين فيلم وطني است؟ اينكه تحفه اي مثل «زن ها فرشته اند» توي جدول فروش بالاتر قرار مي گيرد يا خزعبلي مثل «ده رقمي» و يا فيلمهاي محمد رضا گلزار چقدر فروخته و بهرام رادان چقدر و مهناز افشار چه...!
| |
|
در آرزوي اسكار؟! | |
|
![]() «به همين سادگي» فوق العاده است. همه قبول داريم، اما براي كجا؟ آيا مخاطب خارج از مرزهاي ايران (بويژه از نوع آمريكايي اش) مي تواند مثل تماشاگر داخلي از قصه و كششها و لحظات فيلم لذت ببرد؟ آيا رفتارهاي كاملاً شرقي (و بي مفهوم از نظر غربي ها) بازيگر نقش اول زن مي تواند برگ برنده اي محسوب شود؟ «آواز گنجشك ها» خوب است. حتي اگر قصه فيلم و كارگرداني تحسين شده اش را كنار بگذاريم، بازي بازيگر مرد نقش اول تو را مجذوب مي كند، اما باز هم اين فيلم خيلي ايراني نيست؟ در مواجهه با مفاهيم جهاني تر «بچه هاي آسمان» يا «رنگ خدا» آيا يك سري مفاهيم كاملاً وطني را مطرح نمي كند. اما «اتوبوس شب» گمان مي كنم با من هم عقيده باشيد كه نوع قصه، شيوه روايت و ساختار بصري اين فيلم همان چيزي است كه مخاطب آن ور آبي را كاملاً به خود جلب مي كند. جدا از روايت جنگ و بحث توپ و تانك آن، اتوبوس كيومرث پوراحمد پر است از لحظات ناب و مفاهيم عميق انساني- اخلاقي كه نياز به ترجمه يا توضيح براي ملل مختلف ندارد. شايد بتوان ادعا كرد «اتوبوس شب» را مي توان بدون زيرنويس هم براي اعضاي آكادمي اكران نمود و آنها هم قند توي دلشان آب شود. دوستي مي گفت چون آخرين كار كيومرث پوراحمد ويديويي است توي كپي كشي 35 م م خوب جواب نداده و همين ممكن است به مذاق آن وري ها خوش نيايد، اما به نظر من آنقدر فيلمنامه و كارگرداني، فرم و محتوا، سبك و ساختار و صد البته پيامهاي نهفته و پيداي «اتوبوس شب» جذاب هست كه اين يك مورد را بشود ناديده گرفت. در شرايطي كه تمامي اهالي سينما نگاههايشان به سمت فيلمهايي با موضوع عراق، جنگ و تعريف دوست و دشمن، اخلاقيات، موقعيتها و آدمهاي داخل آن است، مرحوم خسروشكيبايي با آن هنر آفريني ارزنده اش مي تواند نگاه ها را معطوف خود كند. وقتي ديگر تا پايان فرصت معرفي نماينده ايران در اسكار نمانده است. آن هم در شرايطي كه خبرها حاكي است امسال ساير كشورها با بهترين برگ برنده هاشان به ميدان خواهند آمد. كاش آقايان اين سريال تكراري را پايان دهند و بهترين را، نه از ديد خودشان، بلكه از روي سليقه مخاطب قصه انتخاب كنند همين... |
|
قهرمانان خيالي ... پهلوان های پنبه!! | |
|
|
|
| |
|
|
|
فصل خوب پول پارو كردن! | |
|
|
|
جنگ، عشق ، گناه و ديگر هيچ... | |
|
دوم)بايد «تاوان» را ببينيد تا بعد بتوانيم درباره آن بحث و بررسي كنيم.
|
وحيد ضرابي نسب
خلاصه فيلم:
بنجامين باركر «سلماني آرام و خوشبخت خيابان فليت» است. او زندگي خوبي با همسر و دخترش دارد، اما يك قاضي شيطان صفت، عاشق همسر او مي شود و براي راحت شدن از شر باركر، به او تهمتي سنگين مي زند و به جرم نكرده، به زندانش مي اندازد.اما باركر از زندان مي گريزد و در جستجوي همسر و دخترش بر مي آيد. او به محل سلماني اش باز مي گردد، اما خانم لاوت كه يك پيراشكي پزي در طبقه پايين مغازه سلماني او دارد، به او مي گويد: قاضي تورپين، همسر او را كشته است!
بنجامين البته دوباره سلماني اش را راه مي اندازد، اما با قصد اينكه روزي قاضي تورپين را به آنجا بكشاند وبا تيغ سلماني گلويش را ببرد !اما اين ايده كم كم رنگ ديگري مي گيرد و بنجامين به كمك خانم لاوت، دست به يكسري قتلهاي زنجيره اي مي زنند. مرد سلماني گلوي مشتريان را حين اصلاح مي برد و گلوهاي بريده شده را در اختيار خانم لاوت مي گذارد تا خوشمزه ترين پيراشكي گوشت شهر را بپزد و در اختيار مشتريان قرار دهد !البته بنجامين نمي داند كه همسرش زنده است و چون خانم لاوت عاشق او شده، به او حقيقت را نگفته تا با هم ازدواج كنند... و قرباني آخر اين سلماني؟!
***

از تيم برتون بگويم يا از سينمايش؟!از جاني دپ يا فيلمهايش؟ !به تاريخچه موزيكالها اشاره كنم يا پروژه آثار سريال كيلري را مرور نمايم؟ !تمام اين مباحث آنقدر تكرار شده كه هر بيننده عادي سينما مي تواند در ستايش برتون صفحاتي بنويسد و تمام قاتلان زنجيره اي سينما را نام ببرد.
اما «سوئيني تاد» شايد متفاوت ترين اثر چند ماه اخير جهان است؛ البته (حتما) چون كارگردانش متفاوت ترين فيلمساز چند سال اخير سينماي جهان است !از اين مرد عجيب خيلي ماندگارها ديده ايد.
از «اسپيي هالو» و «ادوارد دست قيچي» تا «ماهي بزرگ» و «عروس مرده» بگيريد تا «چارلي و كارخانه شكلات سازي» هر كدام متفاوت با ديگري اما با يك امضا؛ تيم برتون...!
در اين مجال كوتاه نمي خواهم درباره سينماي «برتون» بحث كنم كه خود سلسله مطالبي جداگانه مي طلبد.
اگر فيلم را ديده ايد كه هيچ، اما اگر هنوز «سوئيني تاد» را نديده ايد، براي تصور آن مي توانيد انديشه ها و فرم ساختاري و نگاه تصويري تيم برتون را به همراه كاريزماي جاني دپ و مقدار متنابهي خون و گلوي بريده وموزيكال ولندن قرن 19 را در يك مخلوط كن بريزيد، حتماً معجون خوشمزه اي به نام «سوئيني تاد» به دست خواهد آمد !
ششمين همكاري دپ و برتون يك شاهكار نيست، اما يك اثر استاندارد و فوق العاده تيم برتوني است كه با موضوع اصلي «انتقام» از روي نمايشنامه اي به همين نام اقتباس شده است. «سوئيني تاد» براي اولين بار در سال 1846 در محله «people» انگلستان معرفي شد. مي گويند اين شخصيت قاتل سريالي آرايشگر، ما به ازاي واقعي هم داشته كه در اوايل قرن 19، با گوشت گلوي قربانيانش «پاي گوشت» درست مي كرده است!به هر حال فيلم برتون بهترين برگردان تصويري اين نمايشنامه است. در «سوئيني تاد2007» با يك انسان آرام و مهربان و خانواده دار روبروييد كه به خاطر ظلم و جفايي كه در حقش شده و محبوبش را از چنگش درآورده اند، تصميم مي گيرد از دشمنان خود انتقام بگيرد، اما خود دشمن مي شود براي مردم و مي شود يك سلماني شيطان صفت. از سويي عشق خانم لاوت به بنجامين كه كم از عشق بنجامين به همسرش ندارد، آن پايان تراژيك را رقم مي زند.
علاوه بر روايت جالب و تأثير گذار، فيلم داراي سبك بصري خارق العاده اي است. جز سكانسهايي كه بنجامين هنوز خوشبخت است و خانواده دارد، رنگ بقيه صحنه ها سياه و سفيد همراه با يك سرخي گرافيكي بي نظير است كه فضاي رعب و وحشت را بيشتر تداعي مي كند.
«سوئيني تاد» يك موزيكال است، ولي نه از جنس بقيه موزيكالها. معمولاً كمتر موضوعات قتل و جنايتهاي زنجيره اي راه به دنياي شاد موزيكالها مي يابند و اكثراً هم دوست دارند به تماشاي يك موزيكال مفرح بنشينند اما اينكه جاني دپ، گلوي مشتري ببرد يا بونهم كارتر با گوشت آن پيراشكي بپزد چيز جديدي است!
به هر حال شايد «سوئيني تاد» به اندازه برخي كارهاي ماندگار آقاي برتون در خاطره ها نماند، اما شمايل جاني دپ با آن گريم فوق العاده و رنگ بندي و رعب و وحشت، حالا حالاها فراموش نشدني است. مي توان تنها در آخرين سالهاي عمر سينما !و در زمانه غرق شدن ميان توليدات نازل و حال به هم زن هاليوود دعا كرد كه تيم برتون براي سينما باقي بماند.

موضوع : خليج فارس
* وحيد ضرابي نسب
تاكنون چند بار شنيده ايد كه: «هيچ زباني مثل زبان هنر برنده و تأثيرگذار نيست و امروزه بايد فقط با ابزار هنر حرف زد.» چند بار در سخنراني ها، اظهارنظرها و همايشها گفته اند (آن هم با تأكيد فراوان) كه هنر ديگر فقط «هنر» نيست كه به خاطر نوآوري و يا انتزاعي بودن، ايجاد مفاهيم يا انگيزش تفكر و يا حتي سرگرمي و تفريح دنبالش باشيم، بلكه امروز «هنر» سياست ، اقتصاد و فرهنگ است. البته كه در اين شرايط اگر كسي هنرمندتر باشد، مطمئناً راحت تر مي تواند حرفش را به كرسي بشناند و اتفاقاً همه هم باور كنند.

اين جملات شيرين را شايد خودمان و خودتان هم بارها و بارها گفته ايم و گفته ايد، اما تنها در حد حرف و جمله يا حداكثر يك مقاله و گزارش باقي مانده و هيچ گاه عينيت نيافته است. در جهان معاصر كه هنر به ويژه سينما، تلويزيون و موسيقي تك تك افراد را مسحور و مقهور خود كرده و از طريق فريم، ملودي و امواج اينترنت، ماهواره و راديو و تلويزيون، سياستهاي منطقه اي و بين المللي چيده مي شود و صاحبان هنر در جهت تمايلات و سليقه اي خود، فرهنگ و انديشه مردمان دنيا را تغيير مي دهند، آنها كه اين ابزار را ندارند يا نمي دانند چگونه از آن استفاده كنند، محكوم به پذيرش آنچه بقيه برايشان تصميم مي گيرند، هستند.
اين مقدمه شايد طولاني را گفتم تا برسم به بحث فعلي كه جامعه ما را در بر گرفته است. قصه نسبت دادن نامهاي غيرواقعي به «خليج هميشه فارس» خيلي جديد نيست و چند صباحي است كه خيلي ها قصد دارند نام اين خليج استراتژيك را به نفع خود مصادره كنند و علاوه بر اين، قدمت، تاريخ و هويت يك ملت را بشكنند. البته ما ايراني ها هم كه انصافاً حداقل در اين موارد (كه نام و اعتبار ايران به خطر مي افتد) با هم متحد مي شويم، به اندازه كافي و از هر طريقي اعتراضات، نظرات و شواهد خود را در باب اين موضوع اعلام كرده ايم جز از طريق هنر!
واقعاً نبايد پرسيد كه چرا ما هيچ توليد فاخر سينمايي در بحث خليج فارس نداريم؟ آيا نمي شد همان نوآوري پسنديده اي كه در باب «فرش» انجام دادند (ساخت 15 فيلم كوتاه توسط بزرگان سينماي ايران) براي اين «خليج هميشه فارس» كه ضرورتش خيلي بيشتر است، انجام داد؟
چرا تلويزيوني ها كه در هر بحثي سريال مي سازند و روي پروژه هاي عظيم، سرمايه گذاريهاي آن چناني مي كنند حاضر نيستند در موضوع «خليج فارس محبوب» نيز لااقل يك پروژه با بودجه خوب بسازند؟ ميان اين همه توليدات رنگارنگ سينمايي و تلويزيوني، آيا جاي فيلم، سريال يا حتي مجموعه اي تأثيرگذار در اين مورد خالي نيست؟
در عرصه موسيقي هم جز يك تقليد ناجور از ترانه هاي لوس آنجلسي و يكي دو كار نازل هيچ توليد ارزشمند براي خليج فارس ساخته شده و البته در ساير هنرها هم...
به نظر مي رسد وقت آن رسيده كه به جاي دادن بيانيه و اعتراض و سخنراني و حرف و چيزهايي كه ممكن است حتي از مرزهاي ما خارج نشود، با توليدات سينمايي، تلويزيوني، موسيقي يا اين دست ابزارهاي تأثيرگذار حقانيت ايران و خليج فارس را به دنيا ثابت كنيم. همين جا از دوستان خانه سينما و وزارت ارشاد يا هر نهاد متولي ديگري مي خواهيم پروژه اي نظير «فرش ايراني» را براي «خليج فارس» كليد بزنند تا با زبان تصوير به جهانيان ثابت كنيم اين خليج از ابتدا «فارس» بوده و تا انتها «فارس» مي ماند. همين جا از دوستان تلويزيون و مسؤولان صدا و سيما مي خواهيم تا در كنار اين همه پروژه هاي عظيم تاريخي هزينه بر، مجموعه اي درخور شأن هويت و فرهنگ و تاريخ ايران با محوريت خليج فارس توليد كنند.از مديران عرصه موسيقي، نقاشي، تئاتر، هنرهاي تجسمي و همه هنرمندان هم مي خواهيم با زبان تأثيرگذار و ماندگار هنر، شيطنت آنها كه دشمن مليت و هويت بزرگ ايراني ها هستند را نقش برآب كنند.
اين قضيه جدي است و فقط زبان هنر مي تواند حقانيت ما را ثابت كند، اگر خودمان هم بخواهيم...
|
آنها پول پارو مي كنند! | |
|
| |
|
| |