تبليغاتX
فوتبال و سینما

فوتبال و سینما

آخرین وقایع و گزارشهای سینمایی و فوتبالی

تحليلي بر پرفروش ترين هاي سينماي /87 بخش دوم: بازيگران

 باشگاه ميلياردي ها!


*وحيد ضرابي نسب

در بخش اول اين مطلب، نگاهي داشتيم به فيلمهاي پرفروش و تهيه کنندگان خوشبخت سال گذشته و اينک قصد داريم بازيگران پولساز 87 را معرفي کنيم. براي يادآوري هم بد نيست بگوييم سال پيش همين موقع ها رضا عطاران و محمدرضا گلزار و نيوشا ضيغمي و باران کوثري و امين حيايي و اکبر عبدي و مهناز افشار را به عنوان ستاره هاي پولساز اکران 86 نام برديم. اما سال سينمايي 87 ...
براي گفتن اينکه «مهران مديري» نفر اول اين فهرست است، نيازي به عمليات رياضي و آماري آن چناني نيست، چون هر دو فيلمي که از او اکران شد فروش خيره کننده اي داشتند. اتفاقاً مي شود گفت خيلي ها فقط براي ديدن مهران مديري با آن گريم و لحن متفاوت به ديدن «هميشه پاي يک زن در ميان است» رفتند و بازي روان و شيرينش بود که مخاطب را به سالن هاي نمايش «دايره زنگي» کشاند. به هرحال اين کارگردان/ بازيگر طناز با فروش متوسط بيش از 1/95 ميليارد تومان براي هر فيلمش، پولسازترين بازيگر سال گذشته بود.
اتفاقاً نفر دوم اين فهرست نيز يک چهره محبوب تلويزيوني است. «جواد رضويان» که اگر همزمان چند فيلم هم در اکران داشته باشد، به گيشه هيچ کدام لطمه اي نمي خورد! (اتفاقي که براي «دلداده» و « 10 رقمي» افتاد). رضويان سال پيش 3 فيلم روي پرده داشت که همه ميلياردي شدند و حضور او، تأثيري مستقيم در اين فروشهاي رؤيايي داشت. متوسط فروش هر فيلم او کمي بيش از 1/55 ميليارد تومان بود. نفر سوم و چهارم بازيگران پرفروش، ستاره هايي نيستند که مخاطب به صرف حضور آنها روانه سينما شود، اما به هر حال نقشهاي مکملي که در پرفروشهاي 87 (به ويژه «دايره زنگي») بازي کردند باعث شد نامشان در اين قسمت فهرست بيايد: «بهاره رهنما» و «نيما شاهرخ شاهي». البته باز تماشاچي تصورات تلويزيوني کميکي از رهنما دارد اما مطمئنم براي خيلي از سينماروها هنوز «شاهرخ شاهي» (که اتفاقاً در سال 86 ، فيلم پرفروش «پارک وي» را داشت) شناخته شده نيست. متوسط فروش فيلمهاي اين دو نفر حدود 1/5 ميليارد تومان بود.
«مهناز افشار» همچنان سالي دو سه فيلم نمايش داده شده پرمخاطب دارد و در سال 87 هم با «انعکاس» و «دعوت»، جايگاه خود را در بين ستارگان معدود سينماي ايران حفظ کرد. او حالا انتخابهاي درست تر و بازيهاي به مراتب بهتري هم دارد و همين نکته، خيلي ها را(علاوه بر تهيه کنندگان! ) به آينده هنري اش اميدوارتر مي کند. متوسط فروش فيلمهاي افشار در سال پيش 1/3 ميليارد تومان بود. «گوهر خيرانديش» هم با بازي در 3 فيلم پرمخاطب سال و متوسط فروشي کمتر، رده بعدي را دارد، با اين تفاوت که نام او مثل مهناز افشار کسي را به سينما نمي کشاند و او بيشتر مکمل فوق العاده اي است براي ستارگان پولساز.


اما نامهاي بعدي اين سياهه هر کدام به نوعي سرشناسند. «امين حيايي» بازيگري که در چند سال اخير بدون استثنا فيلمهاي پرفروشي داشته و نامش در بهترين جاي ليست ستاره هاي سودآور بوده است. حتي آنها که پيش بيني مي کردند چهره امين حيايي براي مخاطب تکراري شود هم در اشتباه بودند چون نام او هنوز مخاطب را به سينما مي کشاند. حيايي در سال 87 سه فيلم در اکران داشت که متوسط فروش 1/2 ميليارد تومان را براي او رقم زد. (اگر «ستاره مي شود» در زمان بهتر و با تبليغات بيشتري اکران مي شد، اين رقم خيلي بيشتر از اينها مي شد) و بعيد است حالا حالاها تهيه کنندگان از اين معدن گنج دست بکشند. اما سال گذشته، بهترين سال سينمايي «رضا کيانيان» از نظر گيشه بود. نقش آفريني متفاوت او در «هميشه پاي...» براي او که تاکنون توانمنديهاي فوق العاده اش را در عرصه هاي جديتر سينما آزموده بود، کفايت کرد تا نامش باز سر زبان ها بيفتد. هر چند نقش کوتاهي هم در «سه زن» داشت اما فروش بالاي فيلم کمال تبريزي، متوسط فروش 1/2 ميلياردي را برايش رقم زد. (کيانيان طناز و کميک را به اندازه همان کيانيان جدي و درام دوست داشتيم).
«گلشيفته فراهاني» هم به خاطر همين فيلم و البته به لحاظ شکست تجاري «ديوار» متوسط فروش 1/1 ميلياردي در سال گذشته داشت، درست شبيه «آناهيتا نعمتي» که او هم به خاطر «زن دوم» و حضور کوتاهش در «دعوت» براي اولين بار به باشگاه ميليارديها پيوست.
«محمدرضا شريفي نيا» که اين روزها همه کاره سينماي ما شده و اگر فيلم بدنه اي بدون او توليد شود بايد تعجب کرد، هم فراموش نشود! او سال خوبي را با نمايش 4 فيلم داشت که متوسط فروش هر فيلم او هم همان 1/1 ميليارد تومان بود. «باران کوثري» نيز به سرنوشت گلشيفته فراهاني دچار شد و شکست ناجور «کتوني سفيد» سبب شد با همان «دايره زنگي» و فروش متوسط کمتر از يک ميليارد تومان سال را به پايان ببرد.
اما 87 ، سال خوبي براي «نيکي کريمي» بود. او که پس از تمرکز روي کارگرداني و ترجمه و نوشتن و البته حضور در فستيوالهاي خارجي، بازيگري را جديتر ادامه داد، مورد توجه مخاطبان هم قرار گرفت و بايد گفت بخشي از فروشهاي خوب «زنها فرشته اند» و «زن دوم» به خاطر او بوده است. متوسط فروش 920 ميليوني براي ستاره سالهاي دور سينما رضايت بخش است. ديدن نام «يوسف تيموري» و «الهام حميدي» هم در اينجاي فهرست و آن هم با فروش متوسط 900 ميليون، کمي عجيب است اما به هرحال اين قوانين نانوشته کمدي و بده بستانهاي مخاطب با چهره هاي محبوب تلويزيوني اش، هميشه در گيشه سينما تأثير گذار بوده است.
اما فکر مي کنيد بيشترين فيلم اکران شده از يک بازيگر در سال پيش مربوط به چه کسي بوده است؟ مطمئنم درست حدس زديد! آقايان و خانمها... اين شما و اين هم «مهران رجبي» با 6 فيلم! اگر «روز برمي آيد» و «ميناي شهر خاموش» را از فهرست او حذف مي کرديم، جايگاه او در اين فهرست، حتي از مهناز افشار هم بالاتر مي رفت! اما به هرحال به لطف 3 فيلم ميلياردي اش در گيشه، متوسط هر فيلم مهران رجبي 850 ميليون تومان بود و براي همين است که سينمايي ها و تلويزيوني ها براي حضور او در فيلمهايشان جنگ و دعوا دارند!


«محمدرضا فروتن» هم از فيلم هايش حتماً راضي است. جز تجربه شکست خورده «خاک سرد» (با 20 ميليون فروش! ) او 3 فيلم ديگر روي اکران داشت که فروشهاي خوبي داشتند و هر چند مخاطب اصلاً بازي اش را در «دعوت» نپسنديد، اما «کنعان» و «زن دوم» او را دوست داشت. حالا مي شود گفت فروتن پس از چند سال انتخابهاي بد، بازگشته تا تهيه کننده ها هم دوباره رويش حساب باز کنند. برسيم به «مهتاب کرامتي» که هم «آتش سبز» ضد مخاطب را داشت و هم «زنها فرشته اند» که يک پاشنه فروشش روي او چرخيد و البته «حس پنهان» که تلفيقي از هر دو بود و در نهايت متوسط فروش فيلمهايش به 700 ميليون تومان هم نرسيد. از «افسانه بايگان» که بگذريم و «اکبر عبدي» را با متوسط فروش 600 ميليون براي 3 فيلم، بازيگر تقريباً موفق گيشه بخوانيم، «حميد گودرزي» يکي از بدترين سالهاي سينمايي اش را داشت. از او 5 فيلم اکران شد که فقط «انعکاس»اش فروخت که در آن نقش مکمل داشت. تمام نقش اولهاي او در سال 87 شکست خوردند و حتي تهيه کننده ها که قصد داشتند از زوج سينمايي او و «نيوشا ضيغمي» (که هر دو در سالهاي قبل، فيلمهاي پرفروشي داشتند) و تکرارش براي مخاطب، پول پارو کنند، ناجور پشيمان شدند. گودرزي و ضيغمي 3 فيلم مشترک بر پرده داشتند که بيشترينش فقط 370 ميليون فروخت!
براي «رضا عطاران» هم چنين اتفاقي افتاد و با شکست «قرنطينه» و استقبال کم از «تيغ زن»، مي شود گفت حتي از اعتبار سينمايي اش کاسته هم شد. «شهاب حسيني» نيز به خاطر اينکه مجموع فروش 3 فيلم اکران شده اش در 87 به 200 ميليون هم نرسيد حتماً آن را به عنوان بدترين خاطره سينمايي اش اعلام خواهد کرد. مخاطب سال گذشته از آخرين تصويرهاي مرحوم شکيبايي هم استقبال نکرد و هر دو فيلم وي شکست خورد. «عزت ا... انتظامي» و «پگاه آهنگراني» و... هم سال بدي را در گيشه تجربه کردند.
*بعد از تحرير: در اين تحليل بازيگراني در نظر گرفته شده بودند که حداقل 2 فيلم اکران شده در سال داشتند، بنابراين محمدرضا گلزار،رضا شفيعي جم، ترانه عليدوستي، کامبيز ديرباز، مريلا زارعي و چند نفر ديگر، با وجود فروش بالاي تک فيلم هايشان، در اين فهرست غايبند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:32  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهی به پرفروش ترین های سینمای87/ بخش اول:فیلمها

 کمدی ها فرشته اند!!

وحید ضرابی نسب

 اکران 87 هم مثل خیلی چیزهای سینمایی سال گذشته، تمام شد تا باز وقتی جدول گیشه می بندی و با چرتکه، فروش فیلم ها را حساب می کنی، بتوانی روی یک نظریه اثبات شده و فرمول همیشه جواب پس داده سینمای وطنی انگشت بگذاری که " کمدی می فروشد" با این دنباله که "حالا هر خزعبل و کار نازلی هم بود بود!". قانونی که نه استثناء دارد و نه تبصره، اما و اگر هم در کارش نیست... تو یک کمدی بساز، حتی با یک دوربین خانگی، حتی بدون فیلمنامه، حتی اگر سینما را بلد نیستی، حتی اگر قرار باشد در هر پلان مقدار متنابهی گاف بدهی، حتی اگر به شعور مخاطب توهین کنی... فقط بخندان، آنهم از هر طریقی و البته رژه چند چهره تلویزیونی و سینمایی امتحان پس داده و یک رابطه قوی در مافیای اکران یادت نرود!! کار تمام است. تو می شوی فاتح گیشه های سینمای 88! (کسی هست با این ادعای من مشکلی داشته باشد؟!)

معمولا تعطیلات نوروز فرصت خوبی است تا فروش فیلم های سال گذشته را بگذارم روبه رو و با جدول کشی و درآوردن آمار و ارقام، نکته هایی را بیرون بکشم. کاری که متاسفانه آنچنان بین سینماگران یا سینمایی نویسان ما رسم نیست. انگار کار همه، وقتی فیلم از اکران پایین می آید پایان می یابد و نه مثل کشورهای دیگر که تازه اتمام فروش فیلم، آغاز تحلیل های آماری و رفتاری و مخاطب شناسی است. به هرحال سعی کردم تحلیل ها و آمارهای مختلف و همه جانبه ای را از فروش فیلم های سال 87 استخراج کنم و امیدوارم کمتر نکته ای از قلم افتاده باشد...

شاید اولین نکته ای که باید از گیشه سال گذشته اشاره کرد اکران اول 46 فیلم سینمایی باشد (چندتایی در شهرستان ها اکران نشد) که نسبت به سال 86 دو فیلم کمتر بود. اما نکته اصلی،مجموع فروش وسوسه انگیز سال بود که وادارمان می کند 87 را پر رونق ترین سال سینمایی از نظر گیشه بخوانیم. فروشی حدود 21 میلیارد و 200 میلیون تومان که نسبت به فروش 15 میلیارد و 500 میلیونی سال قبلترش 25 درصد افزایش نشان می دهد. به عبارتی متوسط فروش هر فیلم اکران شده در سال 87 مبلغی حدود 460 میلیون تومان را شامل شد که این رقم در سال قبلش نزدیک به 325 میلیون بود. و البته که باز پای کمدی ها در این گیشه میلیاردی در میان بود...

علاوه بر اینکه هر 4 فیلم پرفروش سال که بالای 6/1 میلیارد تومان فروختند کمدی بودند، تمام کمدی های اکران شده 87 در بین 15 فیلم بالای جدول فروش جای گرفتند. جالب تر اینکه مجموع فروش 8 فیلم کمدی اکران شده امسال 2/11 میلیارد تومان یعنی بیش از نصف کل فروش سال بوده است. این رقم گرچه در مقایسه با سال 86، دو میلیارد تومان بیشتر است اما سهم فروش 13 فیلم کمدی آن سال بیش از 60 درصد کل گیشه بوده است. (فروش عجیب و غریب اخراجی ها و توفیق اجباری و اکران تعداد تقریبا زیاد فیلم کمدی سال 86، در این سهم بالا نقش پررنگی داشت)

پرفروش ترین فیلم سال پیش همانطور که در زمان اکران جشنواره پیش بینی کردیم، آخرین اثر کمال تبریزی بود. همیشه پای یک زن در میان است با توجه به کستینگ خوب بازیگرانش به ویژه بازی فوق العاده رضا کیانیان و گلی فراهانی و البته سوژه ای بفروش و ساختاری گیشه پسند تمام المان های اول شدن را داشت. البته در این که همیشه پای .... خوش ساخت ترین کمدی چند سال اخیر بوده شکی نیست و همین لااقل کمی آرامش را به منتقدان و سینماروهای جدی منتقل می کند! فیلم تبریزی البته پرفروش ترین فیلم در اکران تهران نیست بلکه به خاطر اقبال بالا در شهرستانها (حتی بیشتر از اخراجی ها) موفق شد بالاتر از دایره زنگی و چهارچنگولی بایستد و 06/2 میلیارد تومان بفروشد.

سعید سهیلی این بار در مقام تهیه کننده ای گیشه شناس (پس از آن شکست های وحشتناک) از سوژه ای جالب و البته فیلمنامه ای نازل و شوخی هایی سخیف و با کمترین دردسر ممکن حدود 2 میلیارد تومان از این آب گل آلود پول جمع کرد! ترکیب شفیعی جم – رضویان در قالب دوقلوهایی به هم چسبیده با چند چهره نام آشنای کناره و البته شوخی های ممنوعه و فضای باز داستانی (که فقط در اختیار ده نمکی و سهیلی و امثالهم قرار می گیرد) پرفروشترین اکران تهران و دومین فیلم پرفروش سال با 95/1 میلیارد تومان بلیت فروشی شد. دایره زنگی فیلم اول و پر بازیگر پریسا بخت آور گرچه در شهرستان ها با اقبال خوبی مواجه نشد اما به لطف فروش بالا در تهران، توانست 82/1 میلیاردی شود. فیلمی که دوجین بازیگر کمدی و غیرکمدی سینما و تلویزیون را می توانستی در آن پیدا کنی، پس خیلی هم نمی باید در آن دنبال شخصیت پردازی و تعریف کاراکترها می رفتی چون هیچ چیز دستگیرت نمی شد. لحن بانمک و شوخی های خوشمزه و کستینگ خوب و چند بازی فوق العاده (امید روحانی–باران کوثری–صابر ابر–گوهر خیراندیش) اولین تجربه سینمایی همسر مرد برلینی! را شیرین کرده بود.

زن ها فرشته اند دومین ساخته شهرام شاه حسینی که سال گذشته فیلم پرفروش کلاغ پر را در گیشه داشت، با ترکیب جالبی از بازیگران زن و البته یک عدد امین حیایی همیشه بفروش، نام کارگردان خود را در راس فیلمسازان جوان پولساز سینمای وطنی جای داد. کمدی کلیشه – فرموله ای که 50 میلیون تومان از اثر جنجالی حاتمی کیا بیشتر فروخت. دعوت همانقدر که در بین منتقدان و سینمارو های حرفه ای مخالفان درجه یکی داشت، بخاطر لیست بلند بالای بازیگران و حواشی ساخت و البته نام کارگردانش توانست 6/1 میلیارد بفروشد و با پرفروشترین فیلم قبلی حاتمی کیا (به نام پدر) فاصله ای یک میلیاردی ایجاد کند.

دلداده صلح میرزایی و مجنون لیلی قاسم جعفری با فروش هایی رویایی سال را تمام کردند که اولی بی شک به خاطر مثلث رضویان – صالحی – عبدی فروخت و دومی تنها به لطف حضور رضا گلزار (هر چند کوتاه). اما به نظر من برگ برنده اکران 87 همایون اسعدیان و 10رقمی اش بودند. تله فیلمی که با هزینه ای 60 میلیون تومانی ساخته شد اما دست اندرکاران شبکه 3 تصمیم گرفتند بخت خود را در اکران هم بیازمایند و این مسابقه بخت آزمایی فروشی معادل 25/1 میلیارد تومان را نصیب تلویزیونی ها کرد. فروش 700میلیونی ده رقمی در شهرستانها (همپای دعوت و دایره زنگی و بالاتر از مجنون لیلی و کنعان) ثابت کرد مردم ستاره های تلویزیونی شان را بیشتر دوست دارند.

البته انعکاس هم برگ برنده ای برای رضا کریمی و حاجی میری بود. فیلم به خاطر مهناز افشار و ترکیب جالبش با دیرباز و چند چهره مطرح خوب فروخت و آخرین عضو گروه میلیاردی های 87 شد. دو فیلم بعدی جدول فروش البته فیلم های سنگینی برای مخاطب بودند که به لطف حضور ستاره ها و تبلیغات شفاهی پرفروش شدند. به هرحال حضور همزمان رادان و فروتن و ترانه علیدوستی یعنی تضمین فروش کنعان، هر چند مانی حقیقی کارگردان باشد و مضمون فیلم خاص. از آنطرف باز همبازی شدن نیکی کریمی و فروتن و البته اکران عید، توانست تا حدودی ریتم کند و تایم طولانی و لحن سنگین زن دوم را جبران کند و آن را بالاتر از کمدی های صرف (و حتما نازل) خواستگار محترم و تیغ زن قرار دهد.

حس پنهان رزاق کریمی که اتفاقا کم ستاره نداشت و سه زن دومین ساخته منیژه حکمت و محیای کم ادعا و خوب را کنار بگذارید. به همین سادگی را هم همینطور و البته فرزند خاک (هر دو متعلق به سینمای خاص و یک جورهایی ضد مخاطب که اتفاقا از سوی مخاطب مورد توجه قرار گرفت) بقیه فیلم ها در اکران فاجعه به بار آوردند. قرنطینه با آن سوژه جالب و کستینگ خوب و رضا عطارانی با آن گریم متفاوت فقط 370 میلیون فروخت که می توانید با احتساب سهم سینمادار و درصد پخش کننده و باقی کسورات مرسوم،حساب کنید فیلم اول منوچهر هادی حتی نیمی از خرجش را هم درنیاورد. یا تلافی که یک فیلم صد در صد کلیشه ای برای فتح گیشه ها بود و البته شکست سختی خورد. دیوار گرچه پرفروشترین فیلم محمدعلی طالبی تاکنون بوده اما لااقل به خاطر داستان متفاوت و حضور گلی فراهانی و نقدهای مثبت، انتظار فروشی بسیار بیشتر از 220 میلیون برایش می رفت. 87 سال فیلم های پلیسی و جنایی یا اکشن (اگر اصلا چنینی ژانری در ایران داشته باشیم!!) یا کودک (یاد دهه 60 و اوایل70 بخیر) نبود و فاصله زیاد بین تولید تا نمایش و زمان بد اکران باعث نابود شدن ستاره می شود و احضار شدگان و مخمصه و گناه من و خواب زمستانی شد و آخرین حضورهای مرحوم شکیبایی هم توفیقی نداشتند و تبلیغات ضعیف و مافیای اکران و عدم شناخت مخاطب نیز فروش های نازلی را برای خیلی از فیلم ها رقم زد. گرچه قهر مخاطب با برخب فیلمها حقشان بود و خزعبلاتی مثل سربلند و پرچم های قلعه کاوه و پاپیتال و ... نباید هم می فروختند.

بد نیست اینجا نگاهی هم به دنیای پر حرف و حدیث پخش کنندگان فیلمها بیاندازیم. موفق ترین توزیع کننده سال شاید لقب هدایت فیلم باشد که هر 3 فیلمش پرفروش شد. شایسته ها با چهارچنگولی و دایره زنگی و کنعان سال خوبی را پشت سر گذاشتند (آنها سال 86 با رییس و قاعده بازی شکست خورده بودند) و البته نمایشگران هم خیلی کم نیاورد و از بابت دعوت و دلداده و 10 رقمی سود خوبی به جیب زد. شکوفا فیلم همانقدر که پرفروش هایی مثل همیشه پای .... و خواستگار محترم را داشت اما نسکافه داغ داغ و شبی در تهران هم برایش شکست محسوب می شدند. پویا فیلم که سال 86 دو فیلم پرفروش داشت، سال پیش به زنها فرشته اند قناعت کرد و فیلمیران به عنوان پرکارترین پخش کننده 87 در رویای فروش اخراجی هایش ماند و جز مجنون لیلی بقیه 6 فیلمش شکست خوردند. حوزه هنری و سبحان فیلم هم مثل هرسال کنار یک فیلم پر مخاطب فروش های نا امید کننده ای هم داشتند.

در کل گرچه سال 86 همچنان به خاطر دو فیلم 4/2 میلیاردی در خاطره ها می ماند اما سال گذشته رویایی ترین گیشه را داشت و حضور 9 فیلم یک میلیاردی خبر خوبی برای سینما بود، گرچه نیمی از آنها را با صد ها کیلو عسل هم نمی توان تحمل کرد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط وحید ضرابی نسب  | 

پرونده ای کوچک برای سینمای جهان در سالی که گذشت...

تک خال هایی برای لذت بردن

*وحیــــد ضرابی نسب

 برای یک ویژه نامه آخر سال آنهم نزدیک روزهای عید، هیچ چیزی بهتر از دوباره خوانی پرونده سینمای جهان و فیلمهای اکران شده و البته اتفاقات سال گذشته نیست. البته این واکاوی و تحلیل که قرار است خیلی چیزها را شامل شود حتما خود یک ویژه نامه جداگانه می طلبد اما به جبر مکان و زمان، از حجم مطالب کاستیم تا در نگاهی اجمالی تر تقریبا تمام آنچه مورد تیاز است را برایتان بیاوریم. پرونده کوچک ما را با تمام کاستی هایش پذیرا باشید...

یک ) گیشه را رها نکن

بازهم سوپر قهرمان ها... و بازهم دوخته شدن چشمان میلیون ها نفر به آسمان تا یک super hero از راه برسد و همه برایش کف بزنند و سوت بکشند... البته این بار آقایان خیالی نباید دختری را از چنگال جناب بدمن نجات می دادند و یا از یک شهر در برابر تهاجم شیاطین محافظت کرده و ناجی کره زمین می شدند، بلکه این بار وظیفه ای دیگر داشتند... رهایی استودیوهای هالیوود از گرداب بحران اقتصادی همه گیر دنیا ؛ و البته که چقدر خوب از پس آن برآمدند.

در شرایطی که صنایع آمریکا و اروپا یکی یکی ورشکست می شدند و بی پولی (منظورمان فیلم حمید نعمت ا... نیست!) بحران را تا یک قدمی صنعت فیلمسازی نیز آورد اما آقایان آسمانی همچون بتمن و آیرون من و هنکاک و هالک و هل بوی و البته معادل های زمینی تری مثل جیمز باند و ایندیانا جونز و شاهزاده کاسپیین توانستند گلیم هالیوود را از این بحران جهانی طوری بیرون بکشند که سینما در آمریکا صنعتی نام گیرد که کمترین اثرات گردباد اقتصادی این کشور را پذیرفته باشد.

فروش9.6 ميليارد دلاری فیلم های 2008 در آمریکا البته بدون این سوپر قهرمان ها تصور نشدنی بود و البته که این ماجرا  یک رابطه دو سر برد، هم برای استودیوهایی بود که جیب هایشان پرتر و پرتر می شد و هم برای مخاطب بحران زده و سرگردانی که چند ساعت جدا از مشکلات اقتصادی بیرون سالن، پاپ کورن می خورد و با خیال پردازی های تصویری و دروغ های بزرگ سینمایی حال می کرد. (فروش سال 2007 فیلم ها البته با بلیت هایی ارزانتر همین9.6 ميليارد دلار بود) اگر می خواهید حساب کنید پهلوان پنبه های تخیلی چه کمک بزرگی به استودیوهای جناب هالیوود کرده اند فقط کافیست بدانید فیلمهای همیشه پرطرفدار و گیشه ساز کمدی در مجموع تنها  1.2 ميليارد دلار فروخته اند( و آنها که سینمایی اند می دانند این یعنی چه) در حالیکه فقط مجموع 8 فیلم سوپر قهرمانانه سال بیش از 2 میلیارد دلار بوده است.

البته در این فروش چشمگیر نمی توان جایگاه انیمیشن را نادیده گرفت. شخصیتهای چهار فيلم( وال-ای و کونگ فو پاندا و ماداگاسکار2 و هورتون) از 10 فيلم پرفروش امسال از دنیای کارتون بودند و با احتساب فیلم بیستم یعنی بولت،  فروشی نزدیک یک میلیارد دلار نصیب استودیوها کرده اند و این یعنی زنده باد انیمیشن! از آنطرف ژانر همیشه محبوب وحشت ( از زامبی ها و ارواح و خونخوارها بگیرید تا قاتلان روانی) هم سال پیش شکست خورد و تنها  گرگ و میش (Twilight) توانست خودش را توی لیست پرفروش ها جای دهد. فیلم های اکشن و حادثه ای و کمدی- رمانتیک ها هم وضعی بهتر از این نداشتند.

البته 2008  شکست ها و پیروزی های دیگری هم داشت. از تحقیر فيلم اسپيد ريسر که براداران واچوفسكي (ماتریکس) با 120ميليون دلار هزینه ساختند و تنها 31 میلیون دلار فروش كرد تا مجموعه دروغ‌ها که دي كاپريو و راسل كرو و ريدلي اسكات و 80 ميليون دلار  بودجه داشت اما نتوانست  فروشش را به 40 تا برساند. حتی كمدي ورزشی هایی چون كله چرمي‌ها با بازي جورج كلوني و نیمه حرفه ای با حضور ويل فرل نیز شکست های کاملی بودند... در میان استودیوها اما برادران وارنر (شواليه تاريكي، جنسيت و شهر) با فروش كلي 77/1 ميليارد دلار سود آورترین استودیو نام گرفت و کمپانی پارامونت(آيرون من ،چهارمین ايندياناجونز) با 58/1 ميليارد دومین. انیمیشن های كونگ فو پاندا و ماداگاسكار2 هم باعث شد كمپاني دريم وركز  بالاتر از سوني و فاکس و بوئناویستا قرار گیرد.

به هرحال به نظر می رسد تک خال 2008 کسی نباشد جز جناب بتمن که با شوالیه تاریکی اش سینما را به تسخیر خود درآورد. فروش خیره کننده 533 میلیون دلاری در آمریکای شمالی (دومین فیلم پرفروش بعد از تایتانیک) و 998میلیون دلار در سراسر جهان (چهارمین فیلم پرفروش تاریخ پس از تایتانیک، ارباب حلقه ها3 و دزدان دریایی کاراییب2) تا سال ها دست نیافتنی است و کریستوفر نولان و وارنرها باید از این بابت حسابی به خود ببالند. البته اگر بخواهید می توانید فروش بيش از 10 ميليون دي وي دي‌ فیلم در هفته اول توزیع و درآمد سرشار از بابت محصولات جانبی اش را هم در نظر بگیرید تا متوجه جایگاه مرد خفاشی در سینمای سال گذشته شوید. گرچه علاوه بر تمام مزیت های فیلم و جذابیت سوپر قهرمانانه آقای بتمن و نگاه ویژه نولان و اینجور چیزها، اصلا نباید از مرگ شوک آور هیث لجر گذشت که نقش مهمی در فروش رفتن بلیتهای شوالیه تاریکی داشت.

دو ) برگ هایی برای بردن

سینمای 2008 گرچه شاهد شاهکار یا فیلمی به معنای کلمه به یادماندنی و جاودانه نبود اما برگ برنده هایی هم داشت که تحسین منتقدان و اهالی سینما و البته مخاطبان را به همراه داشت. درواقع تک خال های سال گذشته معمولا فیلم های کم ادعایی بودند که تازه بعد از نامزدی گلدن گلاب یا اسکار، نگاه تماشاگران به سمتشان رفت و گیشه ای شدند. سرآمد همه آنها آخرین ساخته دنی بویل انگلیسی بود. میلیونر زاغه‌نشین که چه به خاطر روایت و شخصیت پردازی و چه به دلیل کارگردانی و فیلمبرداری و تدوین تمام المان‌های لازم را برای گرفتن عنوان بهترین فیلم سال دارد. وقتی واژه ها و مفاهیمی چون تقدیر و سرنوشت، فقر، اعتقادات و مذهب، سنت و مدرنیسم، نیاز و بی نیازی، عشق، آرزو و غرور و خیلی چیزهای دیگر، درست و در استاندارد تصویری اش معنی می شوند، نتیجه کار یک اثر رئال خوش ساخت می شود که علاوه بر رعایت تمام اصول سینمایی، مخاطب را نیز به شدت دچار حس همذات پنداری می کند. به علاوه میلیونر زاغه‌نشین بهترین مستندی است که درباره کشور هند دیده اید!! اگر فکر می کنید این جمله غلوآمیز است فیلم را تماشا کنید تا متوجه شوید هیچ اثری اینگونه هند را جامعه شناسی نکرده و پرده از بیسوادی و فقر و خرافه های دینی و جنگ های قبیله ای و فرصت طلبی ها و در عین حال عشق به سینما و آرزوهای بلندپروازانه و رقص و آواز هندی ها برنداشته است...

 

جوانی فقیر اهل بمبئی به نام جمال از روی اتفاق در مسابقه “چه کسی می خواهد میلیونر شود؟” شرکت می کند. او در کمال تعجب به همه سوالات، پاسخ می‌دهد اما زمان مسابقه به پایان می رسد و مجری مجبور می شود دو سئوال پایانی را در برنامه فردا بپرسد و اگر جمال به آنها هم مثل قبلی ها پاسخ دهد برنده جایزه رویایی ۱۰ میلیون روپیه ای می شود. اما برگزارکنندگان مسابقه و پلیس عقیده دارند یک جوان تقریبا بی‌سواد و فقیر هیچ طوری نمی تواند پاسخ آن همه سئوال را بداند جز بوسیله تقلببنابراین همان شب او را به مقر پلیس می برند و جمال زیر شکنجه اعتراف می کند چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. فلاش بک‌هایی به زندگی گذشته او و اوج هنرنمایی دنی بویل کارگردان و سایمن بوفوی فیلمنامه نویس. از بویل فیلمهایی چون نور خورشید و 28روز بعد را به یاد داریم و بوفوی هم فیلمنامه تحسین شده فول مانتی را نوشته است.

اما اگر دنبال متفاوت ترین فیلم سال یا بهتر بگویم عجیب ترین فیلم تمام دوران ها می گردید فقط می توان یک پیشنهاد داشت : مورد عجیب بنجامین باتن ... حتی با شنیدن ایده یک خطی فیلم ( داستان مردی که پیر به دنیا می آید و نوزاد می میرد. هر چه در اطراف اوست و تمام کسانی که می شناسد و دوستشان دارد، رو به پیری می روند و او جوان می شود) هم به وجد می آیید چه برسد که آن را ببینید و بیشترین تحسین ممکن را نثار دیوید فینچر و و اریک راث و البته براد پیت کنید. فینچر قبلا هم نشان داده کارگردان روایت های پیچیده و غریب است و لااقل چندتا از بهترین فیلم های پستوی ذهنتان متعلق به اوست. (هفت، بازی و البته تک خال همیشه مورد علاقه من: باشگاه مبارزه). او پس از ساخت زودیاک که مثل سایر آثارش سر و صدا نکرد به سراغ عجیب ترین داستان ممکن بشری رفته و البته به جای ساخت یک فانتزی سرخوشانه، یک تراژدی رمانتیک حیرت آور خلق کرده که علاوه بر اینکه تا مدتها تصاویرش را از یاد نمی بری آن را حتما در لیست ده فیلم محبوبت جای می دهی. گرچه نقش اریک راث  فیلمنامه نویس آثار تحسین شده ای چون خودی،چوپان خوب و شاهکار فارست گامپ و همچنین اسکات فیتز جرالد خالق داستان اصلی را نیز نباید نادیده گرفت.احتمالا مورد عجیب بنجامین باتن بازی اسکار را به میلیونر زاغه‌نشین خواهد باخت اما شک نکنید طعم خوشش را هیچگاه فراموش نمی کنید.

در سال ۱۹۱۸، در خانواده‌ی باتن‌ها پسری به دنیا می‌آید که جادوی ساعت بر او اثر کرده است (در آن سال ساعت سازی که قرار بوده ساعت بزرگ میدان شهرداری را بسازد به خاطر اینکه بتواند زمان را به عقب بازگرداند تا سربازانی که در جنگ جهانی کشته شده اند دوباره بازگردند ساعتی می سازد که برعکس کار می‌کند) او نوزادی ۸۰ ساله است. پس از مرگ مادر ، کودک زیر پله‌ی خانه‌ زوج سیاه‌پوستی رها می‌شود و آنها هم نامش را بنجامین می‌گذارند. بنجامین کم‌کم بزرگ می‌شود ولی سنش به عقب باز می‌گردد، او آرزو دارد مثل تمام بچه‌های ۶،۷ ساله باشد ولی ظاهر او پیرمردی ۷۵ ساله است. در همان حال با دخترکی زیبا به نام دیزی آشنا می‌شود، به روسیه می‌رود و با زنی انگلیسی به نام الیزابت رابطه‌ای عاطفی شکل می دهد،پس از بازگشت به خانه دیزی را که در نیویورک بالرین را ملاقات می‌کند  و … بد نیست گفتار متن انتهای فیلم که جزو یادگارهای تاریخ سینماست را نیز بیاوریم آنجا که می گوید: ” بعضی از مردم برای زندگی کردن کنار رودخانه به دنیا می‌آیند، بعضی برای کشته شدن با صاعقه، بعضی برای شنیدن موسیقی، بعضی برای شنا کردن، بعضی برای ساخت دکمه، بعضی برای شکسپیر شدن، بعضی برای مادر بودن، و برخی برای رقصیدن!”

البته خیلی فیلم های دیگر را می شد اینجا نوشت. اما می خواهم شانس را به یکی از کارگردانان محبوبم (هرچند خیلی ها با من مخالفم) بدهم... خانمها؛ آقایان؛ این شما و این وودی آلن... جدا از اینکه همواره او را به خاطر رگه های وحشتناک طنز و کمدی های غریب و تامل برانگیز و زبان نیش دار و فرم رئال و حتی سور رئال در پول را بردار و فرار کن یا آنی هال و منهتن و ساختارشکنی هری و ... ستوده ام اما اینکه بالاخره نیویورک را رها کرد و تعدادی از فیلمهای محبوب من و خیلی های دیگر را ساخت از او متشکرم! چه امتیاز نهایی، چه خبر داغ و چه همین ويكي كريستينا بارسلونا ... فیلم قصه دو زن آمریکایی، ویکی و کریستیناست که به دعوت دوستی برای گذران تعطیلات و تحقیف پایان نامه به بارسلونا آمده اند و در هنگام بازدید از یک گالری همزمان دلباخته یک نقاش می شوند و هردوی آنها رابطه ای عاطفی با او برقرار می کنند، غافل از اینکه همسر سابق این هنرمند که همچنان دل در گروی او دارد، به زودی وارد ماجرا می شود. تم آثار غیر نیویورکی آلن تقریبا مشابه است.. عشق و روابط عاطفی که بر بسترهای متزلزلی بنا شده و تردید در ادامه دادن این احساسات و روابط و ورود آدم های جدید و اتفاقات پیش بینی نشده که روند داستان و تصمیم شخصیت ها را به کلی دگرگون می کند و همین باعث می شود مخاطب نتواند جلوتر از کارگردان قدم بردارد و انتهای داستان را حدس بزند، چون بازهم اتفاقی دیگر در راه است... اینجاست که منطقی ترین آدم ها احساسی ترین تصمیمات را می گیرند و وفادارترین ها نارو می زنند و غیر اعتمادترین ها عاشق می شوند و دلداده ترین ها، قاتل!... ويكي كريستينا بارسلونا را این بار از زاویه شخصیت پردازی و واکاوی کاراکترها در شرایط مختلف ببینید تا متوجه شوید چرا فیلم را بالاتر از بقیه آوردم...

 

اما می شود به سراغ جاده انقلابی هم رفت. از سام مندس پیشتر آثار خوبی چون زیبای آمریکایی و جاده‌ای به سوی تباهی را به یاد داریم و درام- تراژدی جدید او که یکی از نامزدهای اسکار  وگلدن گلاب هم بود دست کمی از آنها ندارد... جاده انقلابی روایت تباه شدن مفاهیمی چون زندگی و خانواده و خوشبختی  بوسیله دروغ‌ها و روابط پنهانی است در پوشش شیک آرامش... داستان تراژیک خیانت و روزمرگی و درامی نشانگر بی سرانجامی زندگی های مشترکی که با رویاهای آمریکایی درآمیخته است. فیلم داستان یک زوج جوان آمریکایی و دو فرزندشان در دهه ۵۰ است که چارچوب فکری و علایق کاملا متفاوتی با همسایگان و ساکنان محله انقلابی هیل دارند. درست در شرایطی که به نظر می رسد پس از یکسری مشکلات اقتصادی زندگی ویلرها به سوی خوشبختی می رود، فرانک با منشی اش رابطه عاطفی برقرار می کند و اپریل هم در واکنش، به یکی از همسایگان رو می آورد. در حالی که همه همسایه ها به روابط ظاهری این زوج و خوشبختی آنها حسادت می کنند زندگی مشترک ویلرها ویران شده و هرروز به گستردگی خرابه های این رابطه اضافه می شود.... این فیلم بر اساس رمانی با همین نام نوشته ریچارد یاتس ساخته شده و علاوه بر فیلمنامه و کارگردانی خوب و فیلمبرداری و طراحی هنری تحسین برانگیز، گوشه ای از قدرت بازیگری کیت وینسلت را نیز دارد. کسی که حقش در سینما بیش از اینهاست و به نظر خیلی ها در این فیلم و هم در خواننده بهترین نقش آفرینی خود را ارائه داده است.

بگذارید به این لیست چند فیلم خوب دیگر2008 را هم اضافه کنیم: شک ساخته جان پاتریک شانلی(کنگو) و بازی مریل استریپ و فیلیپ سیمور هافمن، فراست / نیکسن اثر ران هوارد(رمز داوینچی) و بازی مایکل شین و فرانک لنگلا ، خواننده(reader) به کارگردانی استفن دالدری(ساعتها) و بازی کیت وینسلت و رالف فاینس، الكي خوش ساخته مایک لی(ورادریک) و بازی درخشان سالی هاوکینز، پس از خواندن بسوزان برادران کوئن(پیرمردها کشوری ندارند) و بازی براد پیت و جرج کلونی، شواليه تاريكي اثر کریستوفر نولان(بی خوابی) وبازی کریستین بیل و هیث لجر، ميلك به کارگردانی گاس ون سنت(پارانویید پارک) و بازی شون پن و همسرش، در بروژ  ساخته مارتین مکدانا و البته وال ـ ای انیمیشن محبوب برای تمام دوران ها... البته دست آخر انتخاب ویژه ای هم داریم که خیلی دیده نشد: چه (Che) فیلمی‌ حماسی از یکی از شمایل‌های محبوب قرن بیستم.  ویسنته چه گوارا پزشک آرژانتینی که به یار فیدل کاسترو در انقلاب کوبا تبدیل شد و سپس برای حمایت از انقلابیون به آمریکای جنوبی سفر کرد. بنیسیو دل تورو در این فیلم که شامل بعضی وقایع نامانوس و غیر عادی از زندگی چه گورا است، بطور تحسین برانگیزی نقش او را اجرا کرده است و  استیون سودربرگ این بار در فیلمی4 ساعته باز هم می درخشد...

 

سه) خداحافظی های تلخ

نمی خواهم به رسم یادنامه ها به وقایع نگاری سینمای سال گذشته بپردازم اما بد نیست مطلب را با برخی از اتفاقات مهم 2008 به پایان ببرم و  شاید درگذشتگان سینمایی اولی تر باشند. حتما خبر یک سال مرگ هیث لجر بود که بالاتر به آن اشاره کردم. این بازيگر 28 ساله استرلیایی که به خاطر نقش آفرینی در کوهستان بروکبک نامزد 15 جایزه از جمله اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد شده بود اوایل 2008  به دلیل آنچه مصرف تصادفی مخلوطی از داروهای خواب آور، مسکن و ضد اضطراب گزارش شد، در نیویورک جان باخت. آخرین بازی وی که اثاری چون سفارش، ندکلی، 10چیزی که به خاطر آنها از تو متنفرم و شیرینی را در کارنامه داشت، تصورات دکتر پراناسوس است که در سال 2009 اکران می شود.

اما برای ما خبر بد سال درگذشت آخرین اسطوره از نسل جاودانه های سینما پل نیومن بود.او پس از سالها مبارزه با سرطان سال گذشته در ۸۳ سالگی درگذشت یادآور برترین فیلم ها و نقش آفرینی های پستوخانه تصویری خیلی ها بود چه بیلیارد باز و رنگ پول و چه بوچ کسیدی و ساندنس کید و  گربه روی شیروانی داغ... درباره نیومن آنقدر نوشته اند که هرچه بگویم تکرار مکررات است...همین... چارلتون هستون بازيگر دیگری از همین نسل طلایی نیز از رفتگان 2008 بود. گرچه به خاطر حمایت های وی از حملاسلحه گرم در امریکا او اواخر عمر شخصیت محبوبی نبود اما بازی هایش در  بن هور، ال سید و ده فرمان او را به یکی از ماندگارترین چهره های های هالیوود تبدیل کرد.

آنتونی مینگلای انگلیسی یکی از بهترین عاشقانه سازهای اخیر و برنده‌ی جایزه اسکار برای «بیمار انگلیسی» هم مارس گذشته در ۵۴ سالگی بر اثر خونریزی شدید در لندن درگذشت. حتما رمانس جنگی  بیمار انگلیسی برای شما هم یکی از جاودانه های تاریخ سینماست یا رمانس جنایی آقای ریپلی با استعداد و درام رمانس بی نظیر کوهستان سرد و البته شکستن و بیرون کشیدن. او را یکی از بهترین  شاعران رمانتیک سینمایی تمام دوران ها می دانند.. آرتور سی کلارک، نویسنده بریتانیایی داستان های بزرگ علمی، تخیلی که اودیسه کوبریک از کتاب او برداشت شد و یوسف شاهین، کارگردان مصری نیز در سال گذشته با دنیای هنر خداحافظی تلخی داشتند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 12:16  توسط وحید ضرابی نسب  | 

پخش «ماجراهاي خانه آبي» از تلویزیون در نوروز 88

خبرگزاري فارس: مجموعه آموزشي تلويزيوني «ماجراهاي خانه آبي» به تهیه کنندگی وحیدضرابي‌نسب ايام نوروز از سيماي خراسان رضوي و شبکه سراسري پخش مي‌شود.

تهيه كننده اين مجموعه امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در مشهد گفت: با هدف ترويج مصرف بهينه آب و آموزش فرهنگ صحيح استفاده از اين مايه حيات، «ماجراهاي خانه آبي» به سفارش شركت آب و فاضلاب مشهد، در قالبي جديد و با مايه‌هاي طنز ساخته شده است.
وحيد ضرابي‌نسب افزود: 10 قسمت ابتدايي اين مجموعه كه حال و هواي نوروز دارد در تعطيلات عيد همزمان از شبكه استاني خراسان رضوي و يكي از شبكه‌هاي سراسري تلويزيون پخش مي‌شود.
وي ضمن قدرداني از نگاه هنرمندانه مديران شركت آب و فاضلاب مشهد، اظهار اميدواري كرد سري دوم اين مجموعه در تابستان سال آينده آماده پخش شود.
عوامل برنامه «ماجراهاي خانه آبي» تهيه ‌كننده: وحيد ضرابي‌نسب، نويسنده: علي حميدي، كارگردان: جواد عليزاده، مدير نور و تصوير: محمدحسن صفايي، تدوين: سعيد ملتجي، طراح صحنه و لباس: وحيده محمودي، برنامه‌ريز و دستيار كارگردان: سيمرا سلطاني،موسيقي: مهدي حسني، بازيگران: عليرضا ضياچمني، مهري شمس، رضا جلاليلان، فاطمه جلايي هستند.
87/12/20 - 16:18   شماره:8712201065

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 12:14  توسط وحید ضرابی نسب  | 

کم کم داریم یاد می گیرم چگونه به جشنواره فجر عشق بورزیم!!

 چند سئانس بیست و چندمین جشنواره در یک سئانس

*وحید ضرابی نسب

 صفر: مثلا مقدمه

کات... تمام شد... یک جشنواره بین المللی درجه یک ستاره دار جریان ساز گوگوری مگوری دنیا هم به پایان رسید تا خیل همیشه منتظر وعشاق سینه چاک سینمای جهان یکسال دیگر مشغول مکیدن سماق گردند تا جشنواره ای دیگر و اتفاقی دیگر در عالم سینماتوگراف!.. اصلا این عادت ما وطنی هاست که چشم دیدن هیچ چیز ایرانی را نداریم و فکر می کنیم همیشه مشابه های فرنگی بهتر و گل و بلبل ترند... مثلا همین جشنواره فیلم فجر خودمان که اصلا تحویلش نمی گیریم و فکر می کنیم سال به سال فیلمهایش ضعیفتر و فیلمسازانش نا امید کننده تر می شوند... به جای اینکه بگوییم وای به حال آن سال سینمایی که بهارش این فیلم ها باشند باید برای هنر هفتم وطنی اسپند دود کنیم تا اجنبی ها چشمش نزنند... اصلا جشنواره امسال سفیر امید2 بود برای ما که به آسمان سینمای جهان فرستادیم و کن و ونیز و مونترال و برلین را ترکاندیم!!

یک: فرم بهتر است یا روایت!؟

شاید اولین موضوع انشایی که در دنیای سینما ارائه می شود این باشد که همانطورکه بچه دبستانی های ما ناچارند بین علم و ثروت  یکی را انتخاب می کنند، کارگردانان ما هم عمرا بتوانند ساختار و قصه را باهم کنار یک سفره بنشانند. امسال فرم در فیلمهای جشنواره فجر بیداد می کرد. توجه اکثر فیلمسازان قدیم و جدید سینمای ما به چارچوب تصویری و تاویل های بصری تا آنجا پیش رفت که برای اولین بار در یک سال چند فیلم تمام فرمال داشته باشیم. اتفاقا این رویداد مبارکی است برای سینمای کاملا روایت محور و داستانی ما که قصه های خوب در بسته بندی های تصویری ناجور به خورد مخاطب داده می شود. اما باز ماجرای افتادن از آن ور بام است و حالا ما در چارچوب های قشنگ و بسته بندی های شیک و قاب ها و نماها و کادرهای استاندارد هیچ حرفی نداریم و هیچ محتوایی ارائه نمی دهیم و اسمش را هم می گذاریم سینمای مدرن و پست مدرن و روشنفکرانه ( حالم از این کلمه روشنفکر همیشه بهم می خورده چون تاریک و روشن تقسیم بندی کردن فکر فقط  کار ابلهان است) نمی خواهم مثال هایی بر فیلمهای فرمال ضد قصه و بی محتوا  و فیلمخانه ای امسال بیاورم که خودشان از چند فرسخی داد می زنند اما بگذارید "شبانه روز" و "عیار14" و "زادبوم" و اپیزود آخر "دوزخ،برزخ،بهشت"  و در درجه بعدی "صداها" و "7:05" و حتی "بی پولی" را به عنوان نمونه های تقریبا خوب از یک بسته بندی شیک و استاندارد تصویری با محتوا و روایت متقاطع بگویم که اتفاقا به همه آنها اجحاف شد ( متاسفانه در بین فیلم های جشنواره "درباره الی" راندیدم و نمی دانم باید آن را هم در این لیست قرار دهم یا نه) بقیه فیلم های امسال البته همه ما را نا امید کردند. 

  

دو: "سینما سینماست" یا "سلام سینما" یا "ستاره است و می شود و خواهد بود" یا چیزی در همین مایه ها

قصه فیلم در فیلم های ملالت آوری که امسال در فجر خودمان دیدیم مثال آن آش شوری بود که حال پزنده و خورنده را با هم به هم زد! نمی دانم این حرکت انتحاری از قبل بین مدیران هنری و تهیه کنندگان هماهنگ شده بوده که اینچنین مخاطب را سینمازده و سرگردان کنند و از سالن سینما گیج و عصبانی بفرستند بیرون یا فقط از ذهن مثلا خلاق و جسور کارگردانان پیر و جوان ما تراوش کرده!.. وقتی "همه خوابیم" و "شبانه روز" و "صندلی خالی" و "سوپر استار" و "بیست" و .... که یا فیلم در فیلم هایی بودند که بعد از جلو رفتن خوب روند فیلم با یک فرمان کات، شلیک نهایی روانه تماشاگر می کردند یا به نوعی قصه اصلی یا فرعی یا یکی از روایت های خود را از دل سینما و فیلم بیرون می کشیدند. بی شک سینما جذاب است و پشت صحنه و آدم های آن جذاب تر اما این رویکرد معمولا ضد روایت و یا به قول دوستی ضد حال!آنهم با این تعدد نه به سینما کمکی خواهد کرد، نه به مخاطب و نه به هیچ کس و چیز دیگر... همه فریدون جیرانی نیستند که حدیث نفس های سینمای اش آنچنان دلنشین و استاندارد باشد...

سه: بازهم تو داوری!؟

می دانم این یک مورد را باید جزو مسائل لاینحل بشری بگذارم که هروقت قانون نسبیت عینی شد و یا انسان توانست در خارج از منظومه شمسی آب پرتقال بخورد داوری های جشنواره فجر هم درست می شود، اما نمی توانم از کج سلیقگی و البته انتخاب های بعضا شخصی داوران خوش نام این دوره جشنواره بگذرم. اصلا به نظر شما داوران محترم فیلمها را دیده اند یا اول و آخرش را آنهم موقع شام با خانواده تماشا کرده و فرم امتیازاتش را پر کرده اند! آیا آقایان با سابقه یادشان رفته "شبانه روز" هم جزو فیلمهای بخش مسابقه بوده یا چون دو جوان کمتر شناخته شده آن را ساخته اند، حال نکرده اند ببینندش!؟ کارگردانی این فیلم آیا از سطح استاندارد سینمای ایران بالاتر نبود؟ (شاید هم به همین دلیل آن را کنار گذاشتند!) پلان سکانس های فوق العاده و دکوپاژ حساب شده و کادرها و قاب ها و زبان تصویری و فرم روایت و همه چیز سرجای خودش را در کجا جز "شبانه روز" دیدند که حتی نامزدش هم نکردند؟ یعنی فیلم نازل و خزعبل "پستچي سه بار در نمي‌زند" و یا اثر کاملا معمولی و بی مایه "سوپر استار" بهتر بودند یا مثلا "بیست" یک سروگردن بالاتر بود؟( فیلم بیضایی را فاکتور می گیرم چون اگر بگویم هیچ چیز نداشت و همه اش افه روشنفکری بود نه این مطلب چاپ می شود و هم تمام دوستان سینمایی ام را از دست می دهم) داوران محترم در فیلمهای ضعیف میلانی و فتحی و روایت عادی کاهانی چه دیدند که مثلا در این یکی نبود؟ چرا کارگردانی تحسین برانگیز پرویز شهبازی حتی نامزد هم نشد و آیا حق "زادبوم" همین قدر بود؟ یعنی کارگردانی داوودی در این نیمه شاهکار سینمایی حتی به یک کاندیدا شدن هم نمی ارزید و میلانی و فتحی بله!.. می شود بگویید فیلمنامه های "بیست" و "سوپراستار" روی کدام اصول نوشتاری و دیداری و ساختاری نامزد شدند و یا  اصلا داوران بی طرف قصه ما "7:05" و "دوزخ،برزخ،بهشت" و "بی پولی" را دیدند و به روی مبارک نیاوردند یا چون اینکه چون فیلم عسگرپور در لیون می گذشته انها فکر کرده اند خارجی است و از فیلم میرباقری هم چون سردرنیاوردند گذشتند!؟ آیا واقعا "تردید" بهترین فیلم جشنواره امسال بود؟ این همه بازی خوب در "شبانه روز" و البته "بی پولی" چه شد؟ آن نقش آفرینی فوق العاده حامد بهداد را ندیدند و نگار جواهریان را و مهتاب کرامتی را و بهرام رادان و حبیب رضایی و البته مهناز افشار و نیکی کریمی، حتی اگر دوستشان نداشته باشیم... قبول کنید امسال هم سلیقه و نگاه شخصی جای خیلی چیزها را گرفت و "شبانه روز" و "عیار14" و "زادبوم" به حق خودشان نرسیدند و"7:05" و "دوزخ،برزخ،بهشت" و "صداها" و "بی پولی" دیده نشدند تا استاد ها نامزد شوند و جایزه بگیرند و قدیمی های این سینما از خجالت هم در بیایند و کدورت های گذشته برطرف شود و پای امثال حسن فتحی ها به سینما بازتر شود... مبارک است ، یک کف مرتب!! 

مجيد مجيدي، حسن بلخاري و ابراهيم حاتمي كيا داوران بخش سوداي سيمرغ

چهار: ما هم فیلم روحی و ماورایی می سازیم از آنها بهتر!!

 اصولا ما می توانیم اریژینال ترین فیلم های سینمای جهان را بسازیم که همه بگویند خود جنس است! برای همین هم امسال تا دلتان بخواهد روح و جن و موجودات ماورایی ریختند توی دل جشنواره فجر، اما خب ما چون باز اصولا آدم های نترسی هستیم به جای ترسیدن مجبور شدیم بخندیم! این وسط کپی کاری های انصافا مو به مویی مثل "حریم" و "کلبه" داشتیم تا کار آوانگاردتری چون "سایه وحشت" بود یا خزعبلی مثل "پستچي سه بار در نمي‌زند" و البته اپیزود فوق العاده بهشت در کار بیژن میرباقری... شاید هم بتوان فانتزی بازی ها و مرده زنده های "صندلی خالی" را اینجا اضافه کرد. به هرحال هم می توانیم خوشحال باشیم که سینمای ما دارد ژانرها و روایت های دیگری را هم هر چند ضعیف و تقلیدی تجربه می کند و هم کلی انتقاد کرد از این ساده انگاری و بیسواد تصویری فرض کردن مخاطب... شاید اگر روزی کمدی و طنزهای نازل حرف اول را در سینمای ایران می زد حالا نوبت ترسناک های وطنی است که بترکانند! جالب که امسال دو گونه همیشه محبوب سینمای ما یعنی کمدی و اجتماعی(با تاکید بر ملودرام) آن چنان جایی در جشنواره نداشتند که شاید بتوان از آن به نوعی پوست اندازی موضوعی و ساختاری یاد کرد.

پنج:این بازیگران تکراری و باقی قضایا...

سینمای ما به مشکل دیگری خورده است و آنهم کمبود بازیگر یا تکرار بازیگر... در جشنواره امسال آنقدر محمدرضا فروتن و مهتاب کرامتی و بهرام رادان و باران کوثری و شهاب حسینی و آتیلا پسیانی و شریفی نیا و... را دیدیم که ستاره زده شدیم! البته در توانایی نقش آفرینی آنها شکی نیست اما اینکه تهیه کنندگان و کارگردانان ما ترجیح می دهند از تعداد معدودی بازیگر استفاده کنند و حتی به این منظور پروژه هایشان را عقب و جلو بیاندازند، خبر خوبی برای سینمای وطنی نیست... چند وقت است بازیگر جدیدی در ایران معرفی نشده است؟ (لطفا چهره های فتوژنیک مانکنی را جزو بازیگرها نیاورید!) چرا دیگر فیلمسازان ما ریسک استفاده از بازیگران جدید یا چهره های کمتر مشهور را ندارند؟ نقش انبوه فیلم های تلویزیونی در این ماجرا چیست؟

و یک چیز دیگر... امسال داوران در همه بخش ها سخاوتمندتر شده بودند و نگذاشتند احدی دلخور از تالار وحدت بیرون برود!.. افزایش چشمگیر تعداد سیمرغ ها که به شدت از جذابیت داستان کاسته بود به کنار، اینکه نامزدها از سوی داورها لوح افتخار باران شدند هم در نوع خود جالب بود. فقط همین یک نمونه را داشته باشید که در یکی از بخش ها از 5 نامزد یکی شان سیمرغ و سه تا لوح افتخار گرفتند!! 

نکته های دیگری هم از جشنواره مانده است. علاقه کارگردانان به نماهای بالا یا آورشات های متعدد که در نیمی از فیلمهای جشنواره ناجور توی ذوق می زد، اضافه کردن دغدغه های شخصی تر و حدیث نفس از سوی فیلمسازان، عدم جذابیت افتتاحیه و اختتامیه و آن چیزهایی که شما دیدید و ما یا ندیدیم یا از آن صرفنظر کردیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 11:39  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهي به «يتيم خانه» به بهانه اکران در جشنواره فيلم فجر؛

گذشته را با ارواح مرور کن... !



*وحيد ضرابي نسب

 


يتيم خانه( The Orphanage )
کارگردان: خوان آنتونيو بايونا / فيلمنامه: سرجيو سانچز / مدير فيلمبرداري: اسکار فائورا / تدوين: النا روئيز / بازيگران: جرالدين چاپلين، بلن رودا، فرناندو کايو، مابل ريورا / محصول: /2007 011 دقيقه/ مکزيک، اسپانيا
***
«لورا» که پيش از قبول شدن به فرزند خواندگي، کودکي خود را در يک يتيم خانه مي گذرانده، پس از گذشت 03 سال همراه با شوهر و پسرش به همان يتيم خانه بر مي گردد تا آن را بازسازي کند، اما در يتيم خانه اتفاقهاي عجيبي مي افتد. مثلاً بچه هاي آنجا يکي يکي ناپديد مي شوند و پليس ها هم هيچ سرنخي از ربايندگان احتمالي نمي يابند. «لورا» بعد از اندکي پي مي برد که در آنجا مي تواند روح همبازيهاي قديمي اش را ببيند و با آنها ارتباط برقرار کند. پسرش سيمون هم دوستاني خيالي براي خود پيدا مي کند که يکي از آنها پسري است که در دوران کودکي، لورا را بسيار آزار مي داده است. سيمون بعد از ملاقات با اين پسر مي فهمد که فرزند لورا نيست. با گم شدن سيمون اما، همه چيز به هم مي ريزد...
***

اين روزها ارواح به يکي از مدلهاي فيلمسازي در جهان تبديل شده اند و فيلم ترسناک يا سينماي وحشتي که روح در آن نقشي نداشته باشد از مد افتاده است ! اما از کپي هاي بي رنگ و رو و مضحک هاليوودي گذشته، اروپاي لاتين (بويژه اسپانيايي ها و آسياي شرقي بويژه کره جنوبي و ژاپن) هميشه در زمينه فيلمهاي ژانر وحشتي که مستقيماً با روح سر و کار دارند، آثار درخور و تحسين شده اي توليد کرده اند.( و اين شايد به خاطر فرهنگ شفاهي و سنتهاي بومي شان باشد).
«يتيم خانه» يکي از اين دست فيلمهاست که انصافاً لذت ديدنش دست کمي از آثار موفقي چون «ديگران» ندارد. اگر چه شايد، هم وزن کردن فيلم «خوان آنتونيو بايونا» با اثر مرعوب کننده «آلخاندرو آمنابار» کمي اجحاف در حق «ديگران» باشد، اما طعم خوش «يتيم خانه» تا مدتها زير زبانتان خواهد ماند. به نظرم سينماي اسپانيا (به همراه مکزيک) در چند سال اخير، گوي سبقت را از ساير کشورها ربوده و چه در توليد آثار کيفي و چه صدور ! کارگردانان صاحب سبک به هاليوود رو دست نداشته است.
«يتيم خانه» تمام ويژگي ها را براي ترساندن مخاطب و بردن او به دل وحشت دارد. از آن کارهايي که به جاي نشان دادن لشگر ارواح يا يک دو جين موجود حال به هم زن چندش آور و يا تأکيد اعصاب خرد کن روي افکت هاي صوتي و جلوه هاي سطح پائين بصري، با استفاده از تکنيک هاي غافلگيري، فاصله گذاري و اصل هميشه پرهيجان «نگاه با چشمهاي اول شخص»( زاويه ديد نقش اصلي فيلم) احساس ترس و وحشت را در دل تماشاچي مي آفريند. اين اتفاق، قدرت پيش بيني يا حدس و گمان را از ما مي گيرد و نمي توانيم مثل انبوه فيلمهاي مثلاً ترسناک هاليوودي تا ته قصه را بخوانيم. در واقع، فيلم در خلاف جهت فيلمهاي معمول ماورايي و روحي و ترسناک، به جاي گذاشتن انرژي روي چند صحنه وحشت آور و مهيج، حس هيجان و ترس را در سراسر فيلم پخش کرده و همين ويژگي باعث مي شود شاهد فيلمي ممتاز درباره ارواح باشيم. در طول فيلم بارها از خود مي پرسيم «واقعاً آن يتيم خانه قديمي شبح و روح دارد يا همه چيز ساخته ذهن پريشان لورا ست؟ شايد هم توطئه اي در کار است و حتي ممکن است همه چيز يک شوخي بي مزه باشد» ! . از طرفي مخاطب به شدت با کاراکترها حس همذات پنداري مي کند و در برخي جاها، خودش را به جاي لورا يا سيمون در وسط ماجرا مي بيند، هرچند نمي توان منکر نقش مؤثر آنتونيو بايونا به عنوان کارگرداني خوشفکر و جوان در «يتيم خانه» شد اما حتما موفقيت اين فيلم را بايد به تهيه کننده آن هم ربط داد. «گيلرمو دل تورو»ي دوست داشتني که او را حداقل به خاطر بهترين فيلم سال6002 يعني «لابيرنت پن» خواهيم ستود. ردپاي انديشه هاي اين فيلمساز مکزيکي و نوع نگاه و فرم تصويري اش را مي شود در کليت فيلم بايونا ديد. در هر صورت، اين ترکيب تمام لاتين، حسابي جواب داده و با فيلمبرداري و نورپردازي فوق العاده که فضايي رعب آور و مرموز آفريده يکي از بهترين فيلمهاي ماورايي چند سال اخير را در برابر چشمان مخاطب مي گذارد.

بد نيست بدانيد «يتيم خانه» نخستين اثر بلند اين فيلمساز 33 ساله اهل بارسلوناست. اين فيلم در جشنواره هاي کن، لندن، تورنتو، نيويورک، سائوپولو، سالونيکا و ... به نمايش درآمده و جوايز متعددي دريافت کرده و در سال 7002 نامزد 41 رشته و برنده 8 جايزه گويا (اسکاراسپانيايي ها) شد.
«راجر ايبرت» درباره «يتيم خانه» مي گويد: اين فيلم مثال خوبي است براي اينکه بفهميم چرا منتظر بودن براي اتفاقي، از ديدن آن ترسناک تر است. انگار بمبي در زير «يتيم خانه» قرار دارد که ما را معلق نگه مي دارد و هر لحظه منتظر وقوع اتفاقي هستيم. «لو لومنيک» هم در نيويورک پست مي نويسد: «يتيم خانه» از آن دسته فيلمهايي است که از همان صحنه هاي ابتدايي، به زير پوست بيننده نفوذ مي کند و کم کم تمام بدن انسان را در بر مي گيرد. و «آنتوني لين» نيز عقيده دارد : «يتيم خانه» از بسياري فيلمهاي وحشتناک خوش ساخت تر است و «بايونا» به عنوان اولين تجربه کارگرداني اش فيلم خوبي ساخته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 23:34  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهی به "قتل موجه" به بهانه اکران در جشنواره فجر

 مصائب پلیس های پیری که اسطوره بوده اند!؟

 *وحید ضرابی نسب

 قتل موجه (قتل عادلانه) Righteous Kill

کارگردان: جان آونت. فیلمنامه: راسل جیوریتز. مدیر فیلمبرداری: دنیس لنوار. تدوین: پل هیرش. ‏ بازیگران: رابرت دنیرو، آل پاچینو ، 50 ‏سنت، دنی والبرگ،100 ‏دقیقه،جنایی پلیسی 2008 آمریکا.

*خلاصه فیلم

ترك (رابرت دنیرو) و روستر (آل پاچینو) بازرسان ‌باسابقه پلیس نیویورك که طی سالها وقایع و فسادهای ناجوری را در سیستم قضایی و پلیسی نیویورک شاهد بوده اند این روزها معترضان سرسخت قاضی های فاسد و دادستان های رشوه خوار و وکلای لابی باز شده اند.از طرفی با اینکه آنها درحال بازنشستگی اند اما گویا یادشان رفته باید به زودی هفت تیرها و جلیقه ها و یونیفرم هایشان را در بیاورند و هنوز مثل پلیس های جوان و تازه کار به دنبال موش و گربه بازی و ماموریت های پر ریسک هستند. در همین حین سر و کله یک قاتل زنجیره ای مرموز هم در نیویورک پیدا می شود که بی هیچ سرنخی هر چند روز یک جنایت جدید انجام می دهد و اتفاقا قربانیانش قاتلانی هستند که به ضرب رشوه و لابی اکنون آزادانه می گردند و البته قاتل در صحنه جرم شعرهایی به جا می‌گذارد تا به پلیس و افکار عمومی بفهماند قتل‌ها‌یش عادلانه بوده و مقتول‌انش مستحق مرگ ‌اند.حالا به نظر شما پلیس نیویورک چه کسانی برای پیگیری این پرونده بهتر از ترک و روستر خواهد داشت!؟ هرچه تحقیقات جلو می رود و با ورود دو کارآگاه جوان، نقش یک افسر ارشد پلیس در این قتل ها بیشتر روشن می شود و بله! یکی از این دو بازرس خوش نام همان قاتل زنجیره ای است و آن یکی دیگر باید وی را بازداشت کند... 

*نگاه

 برای هر سینما دوستی دیدن اسطوره های بازیگری در کنار هم روی پرده نقره ای هیجان و لذت خاصی دارد که بعضی وقتها به خود فیلم و درجه کیفی و اسم و رسم کارگردان و خیلی چیزهای دیگر می چربد. مخصوصا اگر کسانی باشند که خیلی سابقه هم بازی شدن نداشته باشند. بنابراین وقتی می خواهی فیلمی ببینی که در آن قرار است رابرت دنیرو و  آل پاچینو ده ها دقیقه رو به روی هم دیالوگ بگویند و با هم کلنجار بروند به هم بپرند قند توی دلت آب می شود.  پاچینو و دنیرویی که در "پدر خوانده" فرصت هم بازی شدن باهم را نیافتند و در"مخمصه" (مایكل مان 1996) در سکانس پایانی رو در روی هم قرار گرفتند و آنجا یکی در آغوش دیگری جان داد و حالا  پس از 13سال در "قتل موجه"یکی باید دست آن یکی را که اتفاقا دوستش است رو کند. اما خب حتما به غیر از دیدن آل 68ساله و رابرت 65ساله در قالب دو پلیس پیر و ایده آلیست و البته فرز و ماهر چیز دیگری از قتل موجه گیرتان نخواهد آمد.

اولین نقطه ضعف مشهود فیلم ( مثل تمام فیلم های چند سال اخیر هالیوود) فیلمنامه سر هم بندی شده و راحت الحلقوم و داستان کلیشه ای و قابل پیش بینی آن است. حتی یک بیننده عادی فیلم های پلیسی- جنایی هم می داند طرح معما و ایجاد گره و آفریدن چند نقطه اوج و چینش پازلی اتفاقات و اصل غافلگیری، عادی ترین ویژگی ژانری است که باید در این دسته فیلم ها رعایت شود اما گویا فیلمنامه نویس قتل موجه ( راسل جیوریتز که اتفاقا سناریوی خوب فیلم نفوذی را نوشته) حتی به همین نکته هم واقف نبودند! اصلا در اینکه چیزی به اسم سناریو وجود داشته که آونت آن را به عوامل نشان بدهد شک داریم! مثل اینکه کارگردان به پاچینو و دنیرو زنگ زده و گفته باشد: بچه ها یه چند تا ماجرا و کاراکتر داریم سر و تهش معلوم نیس. بیاین با شماها یه جوری جمعش کنیم چون جور دیگه ای اصلا نمی شه!

 فکر نمی کنم از نیمه فیلم که هم قاتل و هم مقتول و هم کارآگاه و هم انگیزه جنایت و هم خیلی چیزهای دیگر مشخص می شود، کسی باشد که حتی به زور هم خودش را ترغیب کند تا پایان فیلم را ببیند. فرم تصویری قتل موجه هم آنچنان تعریفی ندارد و چیزی بیشتر از کلیشه های معمول فیلم های پلیسی ندارد.از جان آونت تهیه کننده و کارگردان متوسط هالیوود فیلم "88دقيقه"( با بازی آل پاچينو و لي‌لي سوبيسكي) را به یاد داریم . یک اثر معمولی بود که بدون در نظر گرفتن بازیگر زن و مرد آن نمی شد دیدش. بنابراین دنبال زیبایی شناسی بصری و اثر انگشت کارگردان یا ساختار و صحنه های به یاد ماندنی هم نباشید. گویا آونت و جیوریتز بیشتر به فکر کپی کاری از فیلمهای پلیسی مشهور (به ویژه آنهایی که کارآگاه هایی پا به سن گذشته را به تصویر می کشند) و استفاده از پشتوانه زوج افسانه ایشان  بوده اند تا تلاش برای ثبت فرم روایی و محتوایی ماندگار. در این فیلم، 50 سنت، خواننده مشهور سیاه پوست هم در نقش اسپایدر صاحب یک کافه حضور دارد تا خیال سازندگان از بابت استقبال عمومی راحت باشد (که البته اینگونه نشد).

 به نظرم تمام تلاش فیلم این است که در به دری و روند اضمحلال یک پلیس خوب را پس از سالها تلاش صادقانه به تصویر بکشد. کسی که از رشوه خواری سیستم قضایی و آدم های مشهور اطرافش به تنگ امده و خود مجبور می شود به اجرای عدالت بپردازد. کسی که می توانست با درجه ارشدی بازنشسته شود و برای همیشه در تالار افتخارات پلیس نیویورک بماند اما به خاطر جبران فساد بی پایان  دیگران خود به فسادی می افتد و البته سعی می کند کارش را هم توجیه نماید.در واقع به قول خود فیلم "وقتي كار اشتباهي را براي رسيدن به هدف درست انجام مي‌دهي." لااقل از این یک منظر می شود قتل موجه را موفق نامید. گرچه اکثر منتقدان آمریکایی فیلم را اثری ضعیف نامیده اند. شیکاگو تریبون فیلم را «سرد مثل یخ و افسرده کننده مثل جهنم!» می خواند و لس‌آنجلس تایمز می نویسد «چگونه یک قدرت افول می‌کند ». تایم به اسطوره ها لقب «پلیس‌های ترشروی پیر » می دهد و البته بقیه هم با واژه هایی چون کسالت آور و نا امید کننده به سراغ قتل موجه رفته اند!

 و می ماند یک سئوال؛ آیا دوران غول ها به پایان رسیده است یا هنوز می شود به آنها دل بست!؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:40  توسط وحید ضرابی نسب  | 

کوتاه درباره سينماي «مايک لي» به انگيزه بزرگداشت وی در جشنواره فجر

 يکي از آخرين بازماندگان !


*وحيد ضرابي نسب

 

Mike Leigh directs MGM's All or Nothing


سينماي انگلستان با پشتوانه اي عظيم و کارنامه اي درخشان گرچه اين روزها از استعدادهاي جوان و تازه نفس خالي شده، اما همچنان تعداد کمي از خوش نام ترين و صاحب سبک ترين فيلمسازان جهان، مهر «محصول بريتانيا» ! بر پيشاني خود دارند.پس از مرگ «آنتوني مينگلا»ي دوست داشتني که گستره درام ها و رومانس هاي ماجرايي اش، هاليوود را تسخير کرده بود، اينک «کن لوچ» و «مايک لي» کارگردانان پيشرو و کاربلد انگليسي به شمار مي آيند که اتفاقاً وجه مشترک هر دو، محبوبيت و درو کردن جوايز جشنواره هاي مختلف، بخصوص از نوع اروپايي است.
در مورد «کن لوچ» حتماً در فرصت ديگري خواهيم نوشت، اما از «مايک لي» که امسال قرار است بزرگداشتي در جشنواره فجر داشته باشد، به عنوان يکي از بهترين فيلمسازان چند دهه اخير بريتانيا و حتي اروپا نام مي برند. اگر با کارهاي او آشنا باشيد، مي توانيد شباهتهاي جالبي بين او و «لوچ» بويژه در نوع نگرش سياسي و اجتماعي و لحن اعتراضهاي تصويريشان بيابيد. «مايک لي» به عنوان يک پاي ثابت جريان چپگراي سينماي بريتانيا، بسيار واضح به تضاد طبقاتي و تفاوتهاي اجتماعي طبقه کارگر و جامعه سرمايه داري انگلستان مي پردازد و گاه در قالبي سرشار از رئاليته و گاهي در فضايي بشدت نمادين، روابط شخصيتهاي قصه هايش را در بطن اختلافات طبقاتي و تفاوتهاي اجتماعي و نژادي و رفاه زدگي و سياست بازي و دروغ پردازي مي آفريند.

 


هنر «مايک لي» اين است که سرگشتگي آدمها، هويت طلبي و از بين رفتن اصالت طبقاتي و فردي، توده هاي حاشيه شهر و بيماريهاي اجتماعي از قبيل زياده خواهي و فرصت طلبي را در برابر تلاش و تقلاي روزانه مردم عادي و حس ترحم و شفقت و مفهوم پر رنگ خانواده و گروه هاي کوچک بويژه در طبقات کارگري قرار مي دهد که اوج همه آنها «ورادريک» و «رازها و دروغ ها» است. «لي» مي خواهد ثابت کند که پشت اين زندگي هاي زرق و برق دار و تميز انگليسي، چه زشتي هايي خوابيده و در پس نقاب تمدن و دموکراسي و رفاه چه رنجها و چالشهايي جاي گرفته است، بنابراين نتيجه فيلمهايش، معمولاً درام هايي تيره و تار مي شوند.
البته يادمان نرود ، «مايک لي» سالها تئاتر کار کرده و اصلاً يک محصول صد در صدي سالنهاي نمايش انگلستان است و همين تئاتري شدن برخي صحنه ها و حتي بعضي فيلمهايش، بشدت محسوس و به عقيده برخي ها تحسين برانگيز است.
از طرفي با تمام اين اوصاف فيلمهاي «لي» معمولاً غيرقابل پيش بيني اند و آدمهاي چند شخصيتي و کاراکترهاي چند وجهي او در طي اتفاقات متناوب و شرايط متفاوت تعاريفي از خود ارائه مي دهند که دست مخاطب را براي حدس و گمان مي بندد.اما آخرين ساخته لي «الکي خوش» برگ برنده ديگري براي اوست. اين فيلم از فضاي تلخ کارهاي اخيرش بويژه اثر سياه «ورادريک» فاصله مي گيرد و حتي برخي جاها به يک کمدي پر رنگ مي زند ! (شوخي هاي بامزه مدرسه اي اش را به ياد بياوريد) «الکي خوش» قصه اي ساده و انساني را در يک فضاي بصري درخشان و يک چارچوب روايي رئال به تصوير مي کشد.داستان يک خانم معلم لندني که از زندگي خود راضي و خوشحال است و با هر مشکلي به راحتي کنار مي آيد، اما در جريان زندگي روزمره خود با افرادي که درگير مشکلات مختلفي هستند، ارتباط پيدا کرده و ناخواسته درگير مشکلات آنان مي شود. فيلمي سرخوشانه که گرچه زمان طولاني 2 ساعت و نيمه دارد، اما شما را خسته نمي کند.

Mike Leigh All or Nothing Photos Cannes Film Festival


*کوتاه از لي
مايک لي، متولد بيستم فوريه 1943 . او در آکادمي سلطنتي هنرهاي دراماتيک تحصيل و بازيگري را با گروه تئاتر سلطنتي شکسپير تجربه کرد. لي در دهه 60 به عنوان نمايشنامه نويس و کارگردان تئاتر فعاليت حرفه اي خود را آغاز نمود و در دهه 70 به بازي و نوشتن تله تئاترهاي تلويزيوني روي آورد. وي پس از ساخت چند فيلم در اواخر دهه 80 و اوايل 90 به چهره اي بين المللي تبديل شد.
از جمله مهمترين جوايزي که لي به دست آورده، مي توان به نخل طلاي کن براي «رازها و دروغ ها» و «برهنه»، پلنگ طلاي لوکارنو براي «لحظات سرد و سوزناک »جايزه انجمن منتقدان فيلم لس آنجلس براي «رازها و دروغ ها»، جايزه انجمن منتقدان نيويورک و شير طلاي جشنواره و نيز براي فيلم «ورادريک» اشاره کرد. مايک لي با احتساب آخرين اثرش«الکي خوش» تا کنون چهار بار نامزد دريافت جايزه اسکار نيز بوده است.
*فيلم شناسي
«لحظات نااميدي»( 1971 )، «اعمال شاقه»( 1973 )، «ديوانه اي در ماه مه»( 1976 )، «سينماي ابي گيل»( 1977 )، «بوسه مرگ»( 1977 )، «افراد سرشناس«( 1978 )، «بزرگسالان»( 1980 )، «محيط گرم خانواده»( 1982 )، «چهار روز در ژوئيه»( 1984 )، «برهنه»( 1993 )، «رازها و دروغ ها»( 1966 )، «بي سروته»( 1999 )، «همه يا هيچ»( 2002 ) ،«ورادريک»( 2004 ) و«الکي خوش»( 2008 ).

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:17  توسط وحید ضرابی نسب  | 

به بهانه بزرگداشت فرانسيس فورد کاپولا در جشنواره فجر

 پدرخوانده اقتباس ها !


*وحيد ضرابي نسب 


کمتر کسي است که حداقل يکي از فيلمهايش را نديده باشد. حتي اگر خيلي هم اهل فيلمهاي کلاسيک نباشيد و کمدي رمانسها و اکشن ها و ترسناکهاي تهوع آور امروزي را مي ستاييد، براي چشم و همچشمي هم که شده حتماً تريلوژي «پدرخوانده» يا فيلم «اينک آخرالزمان» را تماشا کرده ظايد و حتماً متوجه شده ايد که معناي شاهکار چيست ! ؟ شايد با اين حرف، طرفداران «همشهري کين» را بيازارم، اما مثل خيلي ها معتقدم «پدر خوانده» برترين فيلم تاريخ سينماست و البته فرانسيس فورد کاپولا هم يکي از سه کارگردان برتر(بگوييم بهترين ! ؟).
نوشتن و گفتن درباره کاپولا تقريباً کار بيهوده اي است؛ چون همه ما با «سرهنگ ويلارد» و «دون کورلئونه» و «والتر کورتز» و «مايکل» و «ويتو کورلئونه» و براندو و پاچينو و دنيرو زندگي ها کرده ايم، اما به هرحال بگذاريد من هم بار ديگر بگويم که بي شک او پدرخوانده اقتباس کنندگان ادبي در کل تاريخ سينماست و هيچ کس نتوانسته با آثار ارزشمند ادبي، چنين شاهکار هاي بزرگ سينمايي خلق کند.


بگذاريد از «پدرخوانده» شروع کنم که خاطرات خوبي از آن داريم. چه از روايت و وقايع و شخصيتهاي بي نظيري که «ماريو پوزو»ي ايتاليايي خلق کرده بود، چه کارگرداني فوق العاده کاپولا با آن حس عجيب و مرعوب کننده صحنه ها و ساختار بصري تکان دهنده و البته لذت آور (حظ اولين بار ديدن کورلئونه ها تا کي با شما همراه بود؟) چه ارتباطات پر رنگ و باورپذير انساني و عاطفي بين خانواده کورلئونه ها در عين مافيايي و جنايتکار بودنشان (چند جاي فيلم دلتان براي آنها سوخت ! ؟) چه بازي هاي مسحور کننده و يک عدد «مارلون براندو»ي جادوگر و يک «آل پاچينو»ي شعبده باز و کلي تردست و ساحر ديگر ! (که روند بازيگري در سينما را عوض کردند) و چه موسيقي مست کننده «نينو روتا» که حتماً جزو 5 موسيقي فيلم برتر تاريخ سينماست. ( فقط کافي است «والس پدرخوانده» را در جلسه برقراري صلح و آشتي ميان خانواده هاي ايتاليايي به ياد بياوريد).
لازم است بگويم که ماجراي فيلم بين سالهاي 1945 تا 1955 اتفاق مي افتد و داستان هم درباره خانواده مافيايي کورلئونه است و يا اينکه در قسمت دوم فيلم، «مايکل» را در قبل از انقلاب کوبا و «دون ويتو»ي جوان را هنگام مهاجرت از سيسيل به آمريکا و چگونگي رسيدنش به قدرت مي بينيم؟ !
برويم سراغ «اينک آخرالزمان»؛ نقدي انسان گرايانه بر جنگ و اقتباس پر حرف و حديث از رمان مشهور «قلب تاريکي» نوشته جوزف کنراد. گرچه رمان، ماجراي سفر مرموز دريانوردي اروپايي به اعماق جنگلهاي کنگو است، کاپولا در اقتباسي غير عادي، يک افسر ارتش آمريکا را به جنگلهاي ويتنام مي فرستد. البته اين فيلم در گيشه شکست بدي خورد، ولي هر چه بيشتر زمان گذشت، بيشتر ارزش گنج گونه اش کشف شد و حالا بهترين فيلم جنگي تاريخ سينماست (با احترام به «نجات سرباز رايان» و «غلاف تمام فلزي»! )شايد در هيچ اثري اين چنين تأثيرات ويرانگر رواني جنگ به تصوير کشيده نشده باشد،آن هم با اين ديالوگ عجيب: «اين پايان است ! »


و البته اقتباسهاي ديگري از او: «مکالمه» برداشتي از کتاب «رامبل فيش» اثر «اي. اس. هينتون»، قصه اي که به رابطه دو برادر و تناقضهاي موجود ميان آنها مي پردازد. «باغهاي سنگي» اثر «نيکلاس پرافيت» نويسنده آمريکايي و «باران ساز» اقتباسي از رمان از «جان گريشام» که چندان مورد استقبال منتقدان و تماشاگران سينما هم قرار نگرفت.
اما وي اقتباس موفق ديگري هم دارد و آن «دراکولاي برام استوکر» که بر اساس کتاب «کنت دراکولا» اثر «آبراهام استوکر» نويسنده ايرلندي قرن نوزدهم ساخته شد. «دراکولا»ي کاپولا تفاوتهاي زيادي با بقيه دراکولاهاي سينما داشت و اين بار مباحث فلسفي و روان شناسي به قصه جناب آقاي خونخوار ! اضافه شده بود. و البته آخرين اثر او «جواني بدون جواني» که اقتباسي است از کتابي به همين نام، نوشته نويسنده رومانيايي «ميرچيا الياده». قصه فيلم درباره پروفسوري است که در روزهاي قبل از حادثه جنگ جهاني دوم از محل کار خود فرار مي کند و تعقيب و گريزهاي مختلف، اين پروفسور را به کشور روماني و بعد از آن سوئيس ، مالت و هند مي کشاند. فيلمي که به عقيده کارشناسان، هم شبيه ديگر فيلمهاي او هست و هم نيست !
در پايان ضمن اينکه پيشنهاد مي کنم هر نسخه اي از کتاب «کاپولاها: پشت صحنه فيلمها، همراه با خانواده فيلمساز کاپولا» نوشته «الينور کاپولا»(همسر کاپولا) گير آورديد، بخوانيد. جمله اي از آخرين مصاحبه کاپولا را مي خوانيم: وقتي زمان مرگم فرا برسد، به خودم نخواهم گفت: «اي کاش اين کار يا آن کار را انجام مي دادم»؛ چون همه آنها را انجام دادم. در زمينه فيلمسازي هم هيچ فيلمي نيست که نخواهم دوباره آن را بسازم؛ چون مي دانم در آن صورت باز هم نمي توانم هر بار يک فيلم کامل و بي عيب و نقص بسازم.»

کوتاه از کاپولا
«فرانسيس فورد کاپولا» در 1939 در ديترويت و در خانواده اي آمريکايي/ ايتاليايي متولد شد. پدرش آهنگساز و مادرش بازيگر بود. او مدرک خود را در ادبيات گرفت و سپس در دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس به تحصيل فيلمسازي پرداخت. او کار خود را در سينما با دستياري «راجر کورمن» شروع کرد و در چند فيلم به عناوين مختلف، او را ياري کرد. در سال 1963 اولين فيلم خود را ساخت و در چهار سال بعد از آن، مشغول فيلمنامه نوشتن شد. او توانست درسال 1966 برنده اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي شود. در سال 1966 کمپاني مستقل فيلم «زئوتروپ» را همراه با «جورج لوکاس» تأسيس کرد.


کاپولا در سال 1966 فيلم «حالا تو بچه بزرگي هستي» را کارگرداني کرد که نامزد نخل طلاي جشنواره کن 1967 شد، اما سه گانه «پدر خوانده» بود که براي کاپولا شهرت جهاني به همراه آورد. اولين فيلم اين مجموعه در سال 1973 برنده اسکار فيلمنامه اقتباسي و نامزد اسکار کارگرداني شد و در سال 1975 کاپولا توانست برنده اسکار کارگرداني براي «پدر خوانده 2 » شود و همچنين اسکار بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه اقتباسي را از آن خود کند.
اين سال براي کاپولا با موفقيت ديگري نيز همراه بود: فيلم «مکالمه» محصول سال 1974 نامزد اسکار بهترين فيلم و فيلمنامه غير اقتباسي شد.
«پدر خوانده 3 » هم در سال 1991 نامزد اسکار بهترين فيلم و بهترين کارگرداني شد. «اينک آخرالزمان» ( 1979 ) نيز در سال 1980 نامزد اسکار کارگرداني، بهترين فيلم و فيلمنامه اقتباسي و همچنين برنده نخل طلا و جايزه فيپرسکي جشنواره کن 1979 شد.

گزيده فيلم شناسي
حالا تو بچه بزرگي هستي ( 1966 ) پدرخوانده ( 1972 ) مکالمه ( 1974 ) پدرخوانده: قسمت دوم ( 1974 ) اينک آخرالزمان ( 1979 ) پدرخوانده: قسمت سوم ( 1990 ) دراکولاي برام استوکر ( 1992 ) باران ساز ( 1997 ) جواني بدون جواني ( 2007 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:31  توسط وحید ضرابی نسب  | 

درباره « مه » آخرين اثر فرانك دارابونت؛


چرا نمی توانید غافلگیر نشوید!؟


* وحيد ضرابي نسب

اول)اگر جزو مخاطبان جدي سينما باشيد و فيلمهاي روز جهان را پيگيري كنيد حتماً تاكنون يا «مه» را ديده ايد، يا درباره اش شنيده وخوانده ايد. البته اينكه چرا ما با يك اختلاف زماني چند ماهه سراغ اين فيلم رفته ايم را بگذاريد به حساب مجموعه فيلمهاي سوپر قهرمانانه و اكشن و فانتزي كه اين چند وقت اجازه ديدن «مه» را از ما گرفتند! به هر حال هاليوود است ديگر و وقتي مي زند توي كار سري دوزي يك ژانر، بقيه كناره مي مانند. تا همين چند وقت پيش فيلمهاي ژانر وحشت (Horrer) پشت سر هم اكران مي شدند و دسته دسته تماشاچيان را به سالنهاي سينما مي كشاندند، اما در چند ماه اخير غير از دو سه فيلم ضعيف (جز همين «مه») فيلمي از اين گونه اكران نشد و بورس فيلمهاي Super Hero و ادامه سازي هاي هاليوودي و كمدي هاي نازل، سينماهاي جهان را تحت تأثير قرار داد .

دوم)گرچه دنياي كتاب و نويسنده ها در ينگه دنيا اصلاً با اين ور بازار (يعني ايران!) قابل مقايسه نيست و براي خودش بر و بيا و متن و حاشيه هايي پررنگ دارد، اما تعداد نويسندگان بين المللي و پرمخاطبي كه مورد علاقه تهيه كنندگان هاليوود و استوديوهاي فيلمسازي قرار مي گيرند، زياد هم نيستند. بي شك يكي از اين چهره هاي سرشناس «استفن كينگ» است. نمي دانم تاكنون كتابي از او خوانده ايد يا نه؟ (كلاً كينگ در ايران نويسنده پرطرفداري نيست) اما حتماً چند فيلم مشهور كه از روي رمانها و داستانهاي كوتاه او ساخته شده است را ديده ايد.جالب كه وقتي در سايتهاي سينمايي نام او را جستجو مي كنيد با چند عدد عجيب و غريب روبه رو مي شويد: 108 مورد اقتباس سينمايي، تلويزيوني و ويدئويي از كتابها و قصه هايش! 17 بار بازيگري در سينما و تلويزيون! 9 تهيه كنندگي و حتي يك مورد كارگرداني!

به هر حال اين اعجوبه نويسندگي ايالات متحده كه او را يكي از اصلي ترين ستونهاي ژانر وحشت و كتابهاي ترسناك، وهم انگيز و شيطان / روح / ماورائي مي دانند (حتي همپاي جان گريشام بزرگ) نامش پاي چند اثر معروف سينما ديده مي شود. سرآمد همه آنها «تلالو «(The Shining) شاهكار «استنلي كوبريك» است كه با اين اقتباس سينمايي، «استفن كينگ» را بيشتر سر زبانها انداخت. و البته «مسير سبز»، «رهايي از شاوشنگ»، «1408»، «منطقه خلا»، «بوگي من» و حتي «بچه هاي مزرعه ذرت»، «پروژه هاي «X و...

اما «مه» ... در واقع داستاني كوتاه از «كينگ» مي باشد كه سومين همكاري او با «فرانك دارابونت» را رقم زده است.


سوم) «فرانك دارابونت» را نه مي توان يك فيلمساز مستقل به شمار آورد و نه يك كارگردان صرف استوديويي. او يك جورهايي بين اين و آن است! فيلمهاي او داراي مفاهيم و ارزشهايي بديع و تأثيرگذار از جنس سينماي مؤلف و مستقل هستند با تركيبي از عوامل تجاري استوديويي هاليوود، اما آن چيزي كه در اين ميان مهمتر جلوه مي كند ماندگاري و تأثيرگذاري و مفاهيم و پيامهاي بي نظير انساني / اخلاقي / ديني آثار اوست كه در اين برهوت اخلاقيات و ارزشها در سينما، غنيمتي بزرگ است.«رهايي از شاوشنگ» را به ياد بياوريد. سیماي «تيم رابينز» و آن ماجراها و رفتارها و اتفاقها و «مورگان فريمن» را فراموش خواهيد كرد؟ آيا «مسير سبز» يكي از بهترين هاي تاريخ سينما برايتان نخواهد بود؟[ ديدن حداقل سالي يك بار «مسير سبز» را حتماً در برنامه سينمايي تان بگذاري]  اما پس از يك تجربه ناموفق و ساخت «مجستيك»[ با بازي «جيم كري» در نقش مردي كه حافظه اش را از دست مي دهد و با فرد ديگري اشتباه گرفته مي شود] فرانك دارابونت به سراغ «استفن كينگ» رفته تا سومين پروژه مشتركشان، باز بر سر زبان ها بيفتد.

چهارم)«مه» جزو آن دسته فيلمهايي است كه به تعداد طرفدارانش، مخالف دارد! مطمئنم برخي از آنها (حتي منتقدان و اهالي جدي سينما) كه فيلم را ديده اند اصلاً از آن خوششان نيامده و آن را يك فيلم معمولي در ژانر وحشت دانسته اند، آن هم از نوع كليشه اي و دست پايين...

البته واقعيتش هم، آخرين همكاري دارابونت - كينگ از نگاه ژانري، چنان آش دهان سوزي نيست. «مه» در برابر آثار موفق گونه وحشت و سينماي دلهره و فيلمهاي رازآلود ماورايي چيز جديدي ندارد. باز هم تعدادي انسان كه در شرايطي غيرزميني و سخت قرار مي گيرند و بايد براي نجات جانشان تلاش كنند و مصيبت بكشند. اما همه «مه» اين نيست. اصلاً اگر اين فيلم را فرانك دارابونت نمي ساخت، مي شد ناديده اش گرفت، اما همين نگاه مؤلف و ديدگاه مذهبي - انساني مبتني بر اخلاقيات است كه "The Mist" را غافلگير كننده كرده است.راحت بگويم اگر سكانس نهايي و پايان بندي بي نظير فيلم نمي بود شايد امروز نمي شد «مه» را اين قدر جدي گرفت. حتماً تاكنون با چنين فيلمهايي مواجه شده ايد كه تمام معنا و مفهوم و حرفهاي نويسنده و كارگردان در صحنه پاياني به تماشاچي القا مي شود و اين بار نيز با چنين غافلگيري روبه رو خواهيد شد.


پنجم)پس از وقوع يك طوفان كه خسارتهايي به شهر ساحلي رسانده است، «ديويد» به همراه فرزندش براي خريد مايحتاج روزانه به سوپرماركت بزرگ شهر مي روند. در شرايطي كه تقريباً همه چيز به جز تعداد زياد سربازان و ماشين هاي نظامي طبيعي است، يكي از اهالي شهر هراسان و زخمي وارد سوپرماركت مي شود و خبر از جلو آمدن يك مه غليظ و وهم ناك مي دهد كه يكي ديگر از اهالي شهر را خورده است!

رسيدن مه به سوپرماركت شروع تنش ها، اضطراب ها و جدال براي مرگ و زندگي است. در واقع موجودات عجيب و غريب و نيمه دريايي / نيمه زميني كه خيلي هم نمايش داده نمي شوند (و معلوم مي شود به خاطر يك آزمايش علمي و شكست مكان، از سياره هاي ديگر پا به دنياي ما گذاشته اند) بهانه اي مي شوند براي درگيري هاي بين آدمهاي حاضر در سوپرماركت. حالا هر كسي براي زنده ماندن تلاش مي كند. مادري براي نجات فرزندانش در خانه، تنها بيرون مي رود. گروهي به رهبري ديويد قصد شكست دادن و غلبه بر اين موجودات را دارند، عده زيادي به سركردگي زني يهودي به نام «كارمودي» براي نجات يافتن از اين فاجعه، قرباني مي كنند و گروهي هم به همراه همسايه سياه پوست «ديويد» كه همه اين اتفاقها را طبيعي و وحشت بي پايه مي خواند به ميان مه مي روند... اما سرانجام همه اين آدمها آن طوري نيست كه بشود پيش بيني كرد...


ششم)در بسياري از صحنه هاي «مه» خبري از موجودات فرازميني نيست و «دارابونت» زيركانه با دستمايه قرار دادن آنها، به موقعيت شناسي آدمها و تعريف كاراكترها و برخوردها و تنشها و درگيري هاي شخصيتها با پس زمينه پررنگ مذهبي پرداخته است. در اين جا خانم كارمودي و رفتارها و عقايدش نقش اساسي و هشداردهنده اي دارد. يك يهودي متعصب و خرافه پرست كه در يك لحظه مثل «فاوست» با شيطان (و به تصور او خدا) قرارداد مي بندد و با بيان اينكه از سوي خدا براي نجات مردمان آنجا مأموريت دارد رهبري فكري شان را برعهده مي گيرد و جالب كه با وعده وعيدها و حرفهاي تحريك برانگيز و موقعيت شناسانه، اكثر كساني كه ابتدا با او مشكل دارند را وارد تيم خود مي كند. خرافه ها و عقايد شيطاني او باعث مي شود يارانش!دست به قرباني كردن آدمها براي رضاي خدا! بزنند و حتي براي نجات خود، قصد جان «ديويد» بي ايمان!را بكنند.

(البته اين قسمت قضيه كاركرد بيروني هم دارد و آن اشاره به مردمان آمريكاست كه بسيار زود و بي منطق، تحت تأثير سخنراني ها و بيانيه هاي به اصطلاح «مذهبي» قرار مي گيرند و به نام ايمان و دين، احمقانه ترين خرافات و عقب ماندگي هاي اخلاقي انساني به خوردشان داده مي شود... در همين شبكه هاي ماهواره اي، چند ده شبكه با موضوع خدا و مذهب و نجات وجود دارد كه تماماً كلاهبرداري هاي ديني، اجتماعي و سياسي و سوء استفاده از احساسات احمقانه مردمان آمريكاست!) در كل، صحنه هاي متعلق به سخنراني هاي «كارمودي» و فعال كردن زنان و مردان محبوس در سوپرماركت فوق العاده اند. بايد ببينيد تا متوجه شويد «دارابونت» ماهرانه وحشت حاضر در فيلمش را از موجودات فرازميني بيروني به خود آدمهاي داخل سوپرماركت سوق داده و حالا ديگر «مه» ترسناك و مرگ آور نيست، بلكه اين خود آدمها هستند كه به خاطر رهايي از مرگ، به موجوداتي پست و پيغام آوران مرگ تبديل شده اند.


هفتم)اما همه فيلم يعني سكانس پاياني آن. جزو هر دسته از تماشاچيان حرفه اي يا معمولي، مخاطب خاص و عام سينما كه باشيد توقع چنين پايان بندي فوق العاده اي را نداريد. البته اين پايان ديگر اثرانگشت شخص فرانك دارابونت است و «استفن كينگ» هم حتماً موقع ديدن فيلم جا خورده است!

نمي خواهم پايان فيلم را تعريف كنم چون معتقدم اين يكي را حداقل بايد ببينيد. اما همين بس كه تمام حرفهاي دارابونتي !و آن مفاهيم مذهبي اخلاقي «مسير سبز» و «رهايي از شاوشنگ» را در همين سكانس مي شود ديد. جلوه زيبايي از پوچي و بي اعتقادي مردمان آمريكا و نااميد شدن و دست برداشتن از تلاش درست در زماني كه نجات و رهايي پشت در خانه ماست. اينجاست كه ايمان و انسانيت باعث مي شود همان زني كه در اوج مه گرفتگي، براي نجات فرزندانش از سوپرماركت بيرون زده، به همراه آنها زنده بماند، اما براي ديويد و همراهيانش كه براي زنده ماندن آن قدر تلاش و مبارزه كردند چنان سرنوشت تراژيكي رقم بخورد !به هر حال «مه» فيلم تعريف كردني نيست. بايد آن را ببينيد تا معناي فيلم خوب و غافلگيركننده دستتان بيايد. (باز هم تأكيد مي كنم آخرين اثر «دارابونت» بدون سكانس پاياني كار چندان ارزشمندي نيست(.

و كلام آخر هم درباره تفاوت معنايي "Mist" و ..."Fog"   در اكثر ديكشنري ها و دائرة المعارف ها "Mist" يك نوع از "Fog" است  وهم ناك و با سر منشأيي نامعلوم که شرايط عادي ندارد... همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:8  توسط وحید ضرابی نسب  | 

يادداشتي كوتاه درباره "دعوت"

ببخشید! حاتمی‌کیا کجا بود؟!

* وحید ضرابی‌نسب

اول) «دعوت» یکی از خبرسازترین فیلم‌های یکی دو سال اخیر سینمای ایران است. چه به خاطر مطرح شدن اسم محمدرضا گلزار و هدیه تهرانی به عنوان بازیگران کار(که نشد)، چه به خاطر اینکه کارگردان«آژانس شیشه‌ای» حالا با مهناز افشار کار می‌کند، چه به خاطر لشکر بازیگران خوش‌نامش، چه به خاطر سوژه‌اش و چه به خاطر ابراهیم حاتمی‌کیایش...

اصلاً حرف دیدن اثری از حاتمی‌کیا خود یک جذابیت آشکار برای ترغیب‌شدن و بلیت‌خریدن و نشستن روی صندلی‌های غیراستاندارد سالن‌های غیراستاندارد است، حتی اگر او با «به نام پدر» ناامیدتان کرده باشد یا به خاطر «حلقه سبز»ش کلی تأسف خورده باشید...

اما دیدن «دعوت» مجابتان می‌کند دیگر نباید منتظر تکرار اتفاق‌هایی مثل «آژانس شیشه‌ای»، «ارتفاع پست» و «بوی پیراهن یوسف» و «از کرخه تا راین» باشید.

دوم) نقطه قوت «دعوت» چیست؟ کارگردانی؟ فیلم‌نامه؟ پرداخت؟ ساختار؟ فرم؟ محتوا؟ بازی‌ها؟ (بگذارید گزینه «هیچ‌کدام» را نیز به این چند مورد اضافه کنم.) سئوالی از این مهم‌تر، اثر انگشت، امضا و مهر ابراهیم حاتمی‌کیا کجای این اثر ثبت و ضبط شده است؟ به نظر شما از کجای «دعوت» می‌شود فهمید این فیلم مال حاتمی‌کیاست؟ (وجود یک سمبل مثل «برف» و تکرار آن در اپیزودها یعنی تمام سینمای حاتمی‌کیا؟)

اگر مثلاً به شما بگویند«دعوت» را سیروس الوند یا علیرضا داوودنژاد یا یک کارگردان اجتماعی‌ساز دیگر ساخته چه دلیلی می‌آورید که «نه! این فیلم کار حاتمی‌کیاست؟!» شاید با این حرفم مخالفان درجه یکی پیدا کنم اما می‌خواهم بگویم«دعوت» ضعیف‌ترین ساخته ابراهیم حاتمی‌کیاست (البته به همراه «به نام پدر»).

کدامیک از ۵ اپیزود فیلم از نظر سوژه و فیلم‌نامه تأثیرگذار و تحسین‌برانگیز بود؟ کارگردانی کدام سکانس یا صحنه از استانداردهای سینمای وطنی سرتر بود؟ اصلاً چه ارتباطی بین اپیزودها جز یکی دو کاراکتر تکرار شده وجود داشت؟ به غیر از گوهر خیراندیش(و کمی مریلا زارعی) کدامیک از بازیگران از عهده نقش خود برآمده بودند؟

اصلاً ببخشید حاتمی‌کیایش کجا بود؟ (البته به غیر از آن چند پلانی که عشق بازیگری این بار هم او را مثل «بوی پیراهن یوسف» ول نکرده بود.)

سوم) مطمئنم اگر حتی تهمینه میلانی به عنوان نماینده فمینیست‌های سینمای ایران می‌خواست «دعوت» را کارگردانی کند اینقدر دذوب در حمایت از زن‌ها نمی‌شد. مطمئنم حاتمی‌کیا در روزهایی که خیلی از کارگردان‌ها مثل ده‌نمکی گیشه‌ها را فتح کرده‌اند خواسته بگوید «من هم بلدم فیلم پرفروش بسازم» وگرنه هیچ وقت حاضر نمی‌شد چنین معجون بدطعمی بسازد. مطمئنم زن‌ها حسابی از این فیلم لذت خواهند برد. مطمئنم حاتمی‌کیا اجتماعی‌ساز خوبی نیست مگر اینکه به همان دغدغه‌های همیشگی‌اش یعنی جنگ و آدم‌های جنگ برگردد(ارتفاع پست نمونه‌ای بسیار موفق از یک سینمای موفق اجتماعی با پس‌زمینه جنگ بود یا حتی «بوی پیراهن یوسف» را نیز می‌توان با اندکی اغماض جزو فیلم‌های اجتماعی حساب آورد.) اما مطمئن نیستم حاتمی‌کیای «دیده‌بان» و «مهاجر» دغدغه‌هایش عوض شده باشد و مطمئن نیستم باید از حاتمی‌کیا هم مثل خیلی‌ فیلمسازان خوش‌سابقه (از جمله کیمیایی) دل کند و ناامید شد یا نه... .

کاش حاتمی‌کیا دوباره ما را به همان سینمای دوست‌داشتنی دهه ۷۰ «دعوت» کند. کاش...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 12:48  توسط وحید ضرابی نسب  | 

هشداري كه خيلي ها جدي نگرفته اند ؛

ناقوس مرگ سينماي وطني به صدا در آمده است

   وحيد ضرابي نسب 


۱) احتمالاً شما هم مثل من با ديدن اين خبر روي سايت يكي از خبرگزاريها، يا دهان به دهان چرخيدن آن، متعجب و البته نااميدتر از قبل شديد. فكرش را مي شد كرد كه چنين ميخهايي بر تابوت سينماي وطني كوبيده شده باشد، اما بالا بودن آمار و اختلافهاي فاحش، خيلي ها را به تأمل اندر احوالات سينماي بيمار ما واداشت. 
منظورمان خبر افت 30 تا 40 ميليوني تعداد تماشاچي هاي فيلمهاي داخلي در يك دوره زماني حدوداً 15 ساله است. 

البته خيلي روي اصالت اين آمارها نمي توان تمركز كرد كه اين سينماي بي در و پيكر و باري به هر جهت چه چيز اصولي و مشخصي دارد كه بخواهد آمار و گزارش دهي مدون و قابل اعتمادي داشته باشد!...

۲) چقدر در طول سه چهار سال اخير در باد فروشهاي چند صد ميليوني تك فيلمهايي معلوم الحال خوابيديم و دلخوش كرديم، به صفهايي كه 5 شنبه ها و جمعه ها براي تعدادي از كمدي هاي آبكي سينمايي بسته شد و مي شود !چه قدر آمار فروش آثار ضعيفي چون «اخراجي ها»، «توفيق اجباري»، «آتش بس» و «هميشه پاي يك زن در ميان است» را سرمستانه با هم مقايسه كرديم كه كدام پر فروش ترين فيلم وطني است؟ اينكه تحفه اي مثل «زن ها فرشته اند» توي جدول فروش بالاتر قرار مي گيرد يا خزعبلي مثل «ده رقمي» و يا فيلمهاي محمد رضا گلزار چقدر فروخته و بهرام رادان چقدر و مهناز افشار چه...! 
باد در غبغب مي انداختيم و مي اندازيم كه صنعت فيلمسازي ما به سمت جذب مخاطب و آشتي با سينماروها رفته و طرح نيمه بها كردن بليت، سينماي ملي را نجات داده و سالنها پر شده اند از چشمهاي مشتاق و عشق فيلم و ذائقه شناسي تهيه كنندگان و كارگردانان ما درست كار مي كند و حال همه ما خوب است !اما اين آمار هر چند غير رسمي، خبر از فاجعه اي دارد كه سينماي ما را به مرده اي متحرك تبديل خواهد كرد. 


3) يادم مي آيد سالهاي 73 و 74 كه چطور با برخي از همكلاسي ها از دبيرستان جيم مي شديم (اميدوارم بدآموزي نداشته باشد) و براي ديدن جمشيد هاشم پور يا فرامرز قريبيان يا (...) مشتاقانه مسير دبيرستان تا سينما را مي پيموديم . اين را گفتم تا برسم به قيمت بليت سينماي آن موقع كه 20 تا 30 تومان بود و مقايسه كنم با الان كه قيمت نيم بهاي اين بليت آن هم در شهرستانها 15 برابر شده است !پس مي شود حدس زد كه فروشهاي چند صد ميليوني برخي فيلمهاي امروز ما نه به خاطرافزايش مخاطب كه به دليل افزايش قيمت بليت است. 
اما اينكه مخاطب پنجاه و چند ميليوني به زير 20 ميليون برسد (متوسط سالانه بيش از 2 ميليون ريزش) غافلگير كننده بود. 
اگر بخواهيم آماري تر نگاه كنيم، يعني تعداد مخاطب در سالهاي اخير با احتساب سينما روهايي كه بيش از يك بار در هفته، ماه يا سال به سينما مي روند، مي شود كمتر از 5 ميليون نفر تماشاچي در سال !به نظر شما اينكه 70 ميليون ايراني در طول سال حتي يك بار هم سينما نمي روند چيزي جز مرگ هنر هفتم در كشور ماست؟ باز هم تأكيد مي كنم گول برخي فروشها و سر و صداها را نخوريد كه به طور متوسط از 40 فيلم اكران اول در سال، فقط 10 فيلم مي توانند گليم خود را از آب بكشند و بقيه نه تنها سودي به جيب تهيه كنندگانشان نمي ريزند كه حتي نيمي از اين فيلمها اكران شده فروشهاي غيرقابل باور زير 50 ميليون دارند (با توجه به اينكه حداقل و پايه هزينه براي ساخت يك فيلم سينمايي بدون احتساب تبليغات 200 ميليون تومان است و با احتساب 50 درصد سهم سينمادار و سهم توزيع كننده و شهرداري و ماليات و ...) متوجه مي شويد اين روزها تهيه كننده ها را بايد جزء قابل ترحمها دانست. 


به هر حال، هيچ جوري نمي شود به اين سينما دل بست. گر چه كمدي هاي آبكي و نازل اين روزها با بليت 1500 و  2000 توماني، «پر فروش» لقب مي گيرند اما ريزش چند ده ميليوني سينماروها كه همچنان هم ادامه دارد، نشان از روزهاي طوفاني و ابري سينماي ملي دارد. حال دليل اين قهر مردم با سالنها را هر چه مي خواهيد عنوان كنيد... كيفيت پايين و ضعيف فيلمهاي توليد داخل كه بيشتر كمديهاي نحيف هستند و جهت خنداندن، عدم تنوع در فيلمهاي اكران شده (حساب كنيد چند وقت است سينماي اجتماعي، سينماي سياسي، سينماي كودك، سينماي اكشن و خيلي ژانرهاي ديگر نماينده اي در نوبت نمايش نداشته اند و همه فيلمها يكدست شده است)، فيلمنامه اي سوراخ سوراخ و بازيگران تكراري و عدم نوآوري و خلاقيت در فيلمها، تبليغات ضعيف، سالنهاي نمايش غيراستاندارد، پيشتازي تلويزيون و اقبال عمومي به فيلمها و سريالهاي سيما، دغدغه هاي پر رنگ تر مردم كه مجال 2 ساعت وقت را براي تماشاي فيلم نمي دهد، قيمت بليت، در دسترس بودن CDفيلمها و گسترش شبكه هاي ماهواره اي و ... نمي دانم هر چيز ديگري هم مي خواهيد مي توانيد اينجا بگوييد... مهم اين است كه زنگ خطري براي سينماي ايران به صدا درآمده و همين روزهاست كه ناقوس مرگش به صدا درآيد و براي حلاليتش دست به دعا برداريم و حلوايش را نوش جان كنيم... همين.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 20:56  توسط وحید ضرابی نسب  | 

كاش آقايان به اين سريال تكراري پايان دهند؛

 در آرزوي اسكار؟!


 وحيد ضرابي نسب




ديگر اين قصه انتخاب نماينده فرهيخته سينماي ناب وطني! براي رقابت در رقابت مبتذل بهترين فيلم خارجي اسكار، تبديل به يك سريال تراژيك شده كه هر سال دقيقاً همين وقتها تكرار مي شود... اينكه يك شوراي خيلي فرهنگي مثلاً «اين كاره»، جمع مي شوند دور هم و يك سري فيلم را مي گذارند وسط و احتمالاً از طريق «سنگ كاغذ قيچي» يا «گل يا پوچ» يا حداكثرش «ده بيست سه پونزده، هزار و شصت و شونزده» نماينده فاخر سينماي پررونق ايران! را انتخاب مي نمايند!
باور كنيد براي تك تك افراد اين كميته (كه باز معلوم نيست چه كساني خود اينها را انتخاب مي كنند و باز چه افرادي آن كسان را و بگير برو تا ناكجا آباد!) احترام قايلم، اما نمي دانم چرا هيچ وقت خروجي اين كميته چيز دندان گير و آن گزينه پرشانس نبوده است؟


اينكه سال گذشته فيلم تمام وطني «ميم مثل مادر» كه بيننده خارجي بيش از نيمي از آن را اصلاً متوجه نمي شود، براي اسكار انتخاب شد، نمونه اي از اعمال سليقه و شخصي نگري و ناآشنايي با ذائقه اسكار و سليقه مخاطب ينگه دنيايي است (با تمام احترام به مرحوم ملاقلي پور) و يا آن سال كذايي كه فيلم صد در صد اسكاري «رنگ خدا» مغلوب سليقه نگري كميته محترم گرديد و فيلم «گبه» به اسكار فرستاده شد و ايران را از يك نامزدي حتمي ديگر (بعد از «بچه هاي آسمان») محروم كرد.
به هر حال، امسال دوباره همان آش و همان كاسه است و بازار گمانه زني ها و پيشنهادها حسابي داغ.
آقايان حتماً به اين مسأله هم توجه دارند كه چند سالي هست وجهه بين المللي سينماي ايران بشدت كمرنگ شده و ديگر خبري از آن «افتخارات جشنواره اي» نيست !ديگر همان فيلمهايي هم كه روزي به خاطر خوردن انگ جشنواره اي، تكفيرشان مي كرديم، ساخته نمي شوند تا نام ايران نيز در كنار برخي كشورها پاي ثابت فستيوالها باشد.
حالا همان جشنواره هايي كه روزي با هزار خواهش و التماس سعي مي كردند حداقل يك فيلم « made in IRAN توي فهرست داشته باشند، امروز راحت از كنار فيلمهاي وطني مي گذرند و ما احتمالاً دلمان به فروش بالاي «زنها فرشته اند» و «دايره زنگي» و «انعكاس» خوش است!




به هر روي امسال سه گزينه از بقيه فيلمهاي ديگر شانس بيشتري براي معرفي به اسكار دارند. يك فيلم ديگر از مجيد مجيدي، يك فيلم تحسين شده از رضا ميركريمي و ساخته متفاوت كيومرث پوراحمد. معتقدم انتخاب بين اين سه فيلم استاندارد و خوش شانس، سخت است، اما دوستان انتخابگر ما كمي جوزدگي ايراني و علايق وطني و سليقه هاي شخصي را كنار بگذارند و ذائقه و علايق تماشاگر آن وري را در نظر بگيرند، روي يكي از گزينه ها به توافق خواهند رسيد.
«به همين سادگي» فوق العاده است. همه قبول داريم، اما براي كجا؟ آيا مخاطب خارج از مرزهاي ايران (بويژه از نوع آمريكايي اش) مي تواند مثل تماشاگر داخلي از قصه و كششها و لحظات فيلم لذت ببرد؟ آيا رفتارهاي كاملاً شرقي (و بي مفهوم از نظر غربي ها) بازيگر نقش اول زن مي تواند برگ برنده اي محسوب شود؟
«آواز گنجشك ها» خوب است. حتي اگر قصه فيلم و كارگرداني تحسين شده اش را كنار بگذاريم، بازي بازيگر مرد نقش اول تو را مجذوب مي كند، اما باز هم اين فيلم خيلي ايراني نيست؟ در مواجهه با مفاهيم جهاني تر «بچه هاي آسمان» يا «رنگ خدا» آيا يك سري مفاهيم كاملاً وطني را مطرح نمي كند.
اما «اتوبوس شب» گمان مي كنم با من هم عقيده باشيد كه نوع قصه، شيوه روايت و ساختار بصري اين فيلم همان چيزي است كه مخاطب آن ور آبي را كاملاً به خود جلب مي كند. جدا از روايت جنگ و بحث توپ و تانك آن، اتوبوس كيومرث پوراحمد پر است از لحظات ناب و مفاهيم عميق انساني- اخلاقي كه نياز به ترجمه يا توضيح براي ملل مختلف ندارد.
شايد بتوان ادعا كرد «اتوبوس شب» را مي توان بدون زيرنويس هم براي اعضاي آكادمي اكران نمود و آنها هم قند توي دلشان آب شود.
دوستي مي گفت چون آخرين كار كيومرث پوراحمد ويديويي است توي كپي كشي 35 م م خوب جواب نداده و همين ممكن است به مذاق آن وري ها خوش نيايد، اما به نظر من آنقدر فيلمنامه و كارگرداني، فرم و محتوا، سبك و ساختار و صد البته پيامهاي نهفته و پيداي «اتوبوس شب» جذاب هست كه اين يك مورد را بشود ناديده گرفت.
در شرايطي كه تمامي اهالي سينما نگاههايشان به سمت فيلمهايي با موضوع عراق، جنگ و تعريف دوست و دشمن، اخلاقيات، موقعيتها و آدمهاي داخل آن است، مرحوم خسروشكيبايي با آن هنر آفريني ارزنده اش مي تواند نگاه ها را معطوف خود كند.
وقتي ديگر تا پايان فرصت معرفي نماينده ايران در اسكار نمانده است. آن هم در شرايطي كه خبرها حاكي است امسال ساير كشورها با بهترين برگ برنده هاشان به ميدان خواهند آمد. كاش آقايان اين سريال تكراري را پايان دهند و بهترين را، نه از ديد خودشان، بلكه از روي سليقه مخاطب قصه انتخاب كنند همين...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:44  توسط وحید ضرابی نسب  | 

درباره اكران همزمان چند فيلم سوپر قهرمانانه در سينماي جهان ؛

 قهرمانان خيالي ... پهلوان های پنبه!!

 
* وحيد ضرابي نسب

ديگر خيلي تكراري است كه بخواهيم سابقه سوپر قهرمانهاي هاليوود را مرور كنيم يا درباره گذشته و مثلاً تولدشان بنويسيم !بارها اين طرف و آن طرف خوانده ايد كه اصلاً چه شد كه آمريكاييها نياز به اسطوره و قهرمان پيدا كردند و اول دلخوش به كميكها و بعد پرده سينما شدند. حتي چندين دفعه خود ما در همين صفحه، درباره تاريخ پوچ ايالات متحده نوشته ايم. (به نظر شما در مقابل تاريخ چند ده هزار ساله بشر، يك تاريخچه 2 قرن و نيمه چيزي جز واژه پوچ مي پذيرد؟) و اينكه آمريكايي هاي بي هويت از دوراني كه يوناني ها و چيني ها و ايراني ها و مردان اروپاي مركزي و اسكانديناوي به داشتن افسانه ها و اسطوره هايي ملي و بين المللي فخر مي فروختند، هيچ راهي نداشتند جز خلق يكسري قهرمان بي شناسنامه اما خارق العاده!

Christian Bale as Batman in Warner Bros. Pictures\' The Dark Knight - 2008


گر چه ابتدا فرهنگسازان و توليد كنندگان علايق و سلايق مردمان آمريكا (ديگر حالا مطمئنيم آمريكايي ها آن قدر تأثيرپذير هستند كه هر چيزي را كه با تبليغات آن چناني به خوردشان بدهند، راحت هضم مي كنند!) قصد داشتند قهرمانهاي وسترن يا گنگسترهاي بنام و هفت تيركش هاي ماهر را به عنوان قهرمان قالب كنند، اما «جسي جيمز» و «آل كاپون» و «بيلي دكيد»، آن گزينه هايي كه بتوانند دنيا را تسخير كنند، نبودند، پس راه ديگري در پيش گرفته شد.
حتي اگر خيلي اهل كميك استريپ و كتابهاي مصور نباشيد، حتماً با دو نام «مارول» و «دي سي» آشناييد؛ دو كمپاني كه رهبري فكري آمريكايي ها را برعهده گرفتند و با خلق سوپر قهرمانهايي ناجي و حيرت انگيز، هويت دروغين آنها را شكل دادند. انصافاً بايد اعتراف كرد برخي از اين آقايان خارق العاده، آن قدر خوب طراحي و تعريف شده بودند و آن قدر بر روي آنها فكر شده بود كه خيلي زود كتابهاي اين شخصيتها تا شرق دور هم رسيد و با اقبال مواجه شد.
سوپر من، بتمن، فلاش گوردون، فانتوم، زن گربه اي، مرد يخي (دست پرورده هاي DC) يا هالك، مرد عنكوبتي، مرد آهني، مردان ايكس، هل بوي، چهار شگفت انگيز، كاپيتان آمريكا و... (دست پرورده هاي آقاي مارول)
اما حيات جديد اين قهرمانان بي ريشه اما منحصر به فرد كه دست روي نقاط حساس ذهن خواننده هاي آمريكايي (و جهاني) مي گذاشت، با آمدن به پرده سينما رنگ و بوي ديگري گرفت.سوپر من و بتمن و فانتوم و هالك و... توانستند طي دهه هاي 70 و 80 تا نيمه هاي 90، علاوه بر اينكه جيب استوديوهاي هاليوود را سرشار از پول كنند، خوراك فكري صدها ميليون آمريكايي و غير آمريكايي را نيز تأمين كرده و دنيا را تسخير نمايند.
با آغاز قرن بيست و يكم، تعريف جديدي از اين آقايان «ابرقهرمان» !ارائه شد. ماشين فيلمسازي هاليوود با سرعت و البته دقت بيشتري، مثل سري دوزي هاي حرفه اي، اقدام به سينمايي كردن اين قهرمانها كرد و با بازسازي فوق العاده قديمي ها و كشاندن پاي جديدترها به سالن سينما، همه بازي را به نفع خود برگرداند.

Paramount Pictures' Iron Man - 2008


فروش خيره كننده «اسپايدر من» «مردان x»، «بتمن» و گيشه خوب «هالك و هل بوي» و «چهار شگفت انگيز» طي 7سال، راه را به جايي رساند كه براي اولين بار در تاريخ سينما، 5 فيلم ابرقهرمانانه در يك فصل سينمايي اكران شده است. شما هم حتماً مي دانيد هيچ استوديويي حاضر نيست فيلمي را با يك ژانر يكسان در رقابت با فيلم استوديويي ديگر اكران كند و معمولاً با استراتژيهاي تأخير چند هفته اي يا اكران زودتر، اين همزماني را خنثي مي كنند، اما اين بار 5 فيلم كه همگي جزو اميدهاي فروش هستند، در يك دوره زماني كوتاه به نمايش درآمدند و اتفاقاً چه استقبال بي نظيري هم از آنها شد!
بي شك اين همزماني اكران آن هم در بهترين هفته هاي نمايش در طول سال در آمريكاي شمالي و جهان، تدبير شده و كاملاً با برنامه ريزي است كه البته فهميدن دلايل آن هم اصلاً سخت نيست.
يك نكته جالب ديگر هم كه لااقل در دو سه سال اخير بويژه در كارهاي اكران شده امسال به چشم مي آيد، جنبه هنري بخشيدن به ساختاري صد درصد تجاري است.
اگر تا قبل از اين، كارگرداني چنين پروژه هاي پولسازي برعهده سرگرمي سازان بزرگ هاليوود و روي يك فرمول خاص و تعيين شده بود، حالا ورق برگشته است، آن هم چه طور !چه كسي فكر مي كرد «كريستوفر نولان» كارگردان تحسين شده آثار مستقل و هنري فوق العاده (بي خوابي) بيايد و روي صندلي كارگرداني فيلم «بتمن» بنشيند؛ فيلمي كه قرار بود مردم دنيا را با اين خفاش سياه آشتي دهد و «جوئل شوماخر»، سرگرمي ساز توانمند، از عهده اين كار برنيامده بود!
يا «برايان سينگري» كه فيلمهاي تحسين شده و مستقلي در دهه 90 در كارنامه دارد (مظنونين هميشگي) سكان «مردان X»و «سوپر من» را در دست گيرد؟ كارگرداني «آنگ لي» بر «هالك» چه قدر شما را متعجب كرد يا اينكه فيلمساز ناشناس و مستقلي مثل لوئيز لترير «هالك» امروز را بسازد؟
اينكه پروژه «هل بوي» را به «گيلرمو دل تورو» بدهند يا براي «آيرون من» به سراغ كارگرداني چون «فاوريو» بروند كه از سرگرمي سازي اصلاً سر در نمي آورد!
وقتي قهرمان كمدي- اكشن سينماي امريكا، «ويل اسميت»، آن خرابكاري ها را مي كند (هانكوك تنها فيلمي از 5 فيلم قهرمانانه اكران شده تابستان است كه از روي كميك بوكهاي ساخته نشده است) از شعف در جاي خودتان تكان تكان نمي خوريد؟ !قبول كنيد حتي اگر يك تماشاچي خاص سينما باشيد، يا يك سينماروي فرهيخته كه نام كارگردان و انديشه هاي پشت فيلم برايتان از همه چيز مهمتر باشد، باز هم نمي توانيد هيجان خود را از ديدن اين گونه آثار استاندارد پنهان كنيد.
هاليوود به سمت توليدات گسترده اين چنيني رفته كه بي شك به سياستهاي خارجي دولتمردان آمريكايي ربط مستقيم دارد، آن هم با بالا بردن دوز هنري آثاري كه قبلاً صرفاً تجاري محسوب مي شدند.سينماي آينده از آن سوپر قهرمانان پوشالي آمريكايي است؛ پهلوان پنبه هايي كه حالا جز بازو و قدرتهاي ماورايي از مغز و تفكر هم استفاده مي كنند.
همين!

The Hulk in Universal Pictures' The Incredible Hulk

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:52  توسط وحید ضرابی نسب  | 

مروري بر فيلم هاي پر سر و صداي تابستان2008 (قسمت آخر)

 
به خاطر چند دلار بيشتر!

 

*وحيد ضرابي نسب

در بخش اول تعدادي از فيلمهاي احتمالاً پرفروش تابستان سينمايي امسال را مرور كرديم از جمله «اينديانا جونز و قلمرو جمجمه بلورين»، «نارنيا؛ شاهزاده كاسپين» ، «مرد آهني»، «مسابقه دهنده سرعت» و... اينك چند فيلم پر سر و صدا و پرمخاطب ديگر:

* شواليه تاريكي
وقتي براي احيا كردن سوپرقهرماني چون «بتمن»، استوديو به سراغ «كريستوفر نولان» هنري ساز رفت، همه پايان عمر مرد خفاشي را تصور كردند، اما همين نولان (بي خوابي) چنان تركيب سرگرمي و هنر و سياهي و اميد را درهم آميخت كه از نتيجه كار، هم تماشاچيان راضي بودند و هم منتقدان؛ بنابراين كاملاً منطقي بود كه دوباره خود او براي ساخت ششمين «بتمن» سينما استخدام شود.

Warner Bros. Pictures' The Dark Knight


اين بار هم «كريستين بيل» نقش اين مرد را به عهده دارد و «هيث لجر» نقش «جوكر» را. نقشي كه در نسخه دهه 90، «جك نيكلسون» ايفاگر آن بود. علاوه بر اينكه خود بتمن و خاطره خوب «بتمن مي آغازد»، كلي تماشاچي را به سينما مي كشاند، اما نقش مرگ «هيث لجر» را دست كم نگيريد. «شواليه تاريكي» اولين فيلمي است كه پس از مرگ عجيب و شوك آور اين بازيگر پرطرفدار 28 ساله هاليوود اكران مي شود و خيلي ها فقط براي ديدن آخرين بازي او بر پرده سينما بليت مي خرند !البته فيلم نسبت به نسخه قبلي اش يك تغيير ديگر هم كرده و آن اينكه «مگي جيلنهال» حالا زن مورد علاقه بتمن است نه «كتي هولمز». «آرون آكهارت» و «گري اولدمن» نيز دوباره در ماجراي مرد خفاشي حضور دارند. به نظر مي رسد كريستوفر نولان باز هم خيلي ها را با «شواليه تاريكي» اش غافلگير كند و بايد ديد آيا تيرگي و سياهي «بتمن مي آغازد» در اين كار هم ديده مي شود يا نه...


* هالك شگفت انگيز

حتماً غول سبز رنگ مهربان كه وقتي عصباني مي شد همه چيز را درب و داغان مي كرد يادتان هست. نه! «شرك» را نمي گويم! «هالك» را مي گويم كه تحت تأثير آزمايش ژنتيكي، تبديل به موجود عظيم الجثه سبز رنگي مي شد كه تانك و هواپيما هم حريفش نبود.

The Hulk in Universal Pictures' The Incredible Hulk


دوباره اين مخلوق كميك استريپهاي پرطرفدار به سينما بازگشته. البته اصلاً تصور نكنيد كه قرار است «هالك» قبلي را ببينيد. اين شايد يكي از معدود دنباله هايي باشد كه با اينكه سه سال از توالي شان نمي گذرد، اما همه عوامل ساخت آن تغيير كرده اند. «آنگ لي» كارگردان موفق قبلي جايش را به «لوئيز لوتريه» داده و ديگر «اريك بانا» به غول سبز تبديل نمي شود، بلكه اين بار «ادوارد نورتن» است كه به يكباره از شخصيت «بروس بنر» به هالك شگفت انگيز تبديل مي شود.
(البته تصور ادوارد نورتن در نقش چنين شخصيتي كمي عجيب است) نقش «جنيفر كانلي» را هم به «ليو تايلر» داده اند كه تقريباً يك فرم بازي دارند.
البته به نظر مي رسد تركيب «هالك» 2004 از «هالك شگفت انگيز» 2008قوي تر بود، اما مي گويند جلوه هاي ويژه اين يكي فوق العاده و تحسين برانگيز است.
در اين يكي هالك، «تيم راث» در نقش «اميل بلانسكي» دشمن هميشگي غول سبز ظاهر مي شود و علاقه مندان به كميكها اميدوارند اين يكي خيلي راحت الحلقوم تر و بدون افه هاي روشنفكري فيلم «آنگ لي» باشد!


* تحت تعقيب
«تيمور بكمامبتف» را مي شناسيد؟ اگر نه، بايد بگويم اين يكي، كارگردان چاق ريشوي قزاقستاني است كه طي سه سال دو فيلمش پرفروشترين فيلمهاي تاريخ سينماي روسيه شدند (اين اتفاق تقريباً در تمام دنيا نيفتاده است) «نگهبان شب» كه سال 2003 ساخته شد و سال گذشته هم كه «نگهبان روز» را اكران كرد، دو فيلمي در ژانر ترسناك كه فروشهاي بين المللي خوبي داشتند.
حتماً هم هاليوود بي خيال اين چنين فيلمساز پولسازي نمي شود و بنابراين خيلي زود يك توليد عظيم استوديويي را به پايش بستند. «تحت تعقيب» درامي جنايي، تريلر و فانتزي كه ستارگاني چون «آنجلينا جولي» ، «مورگان فريمن» و اميد آينده هاليوود «جيمز مك آوي» در آن بازي دارند. «مك آوي» در اين فيلم در نقش «وزلي گيبسون» ايفاي نقش مي كند كه به طور اتفاقي پي مي برد كه پدر مقتولش يك سوپر جنايتكار بوده است. حالا او به عنوان يك جوان ناز پرورده كه البته گرايشهاي مسيحي عجيبي هم دارد با كمك زني جوان قصد انتقام دارد.

New York Comic-Con limited edition poster for Universal Pictures' Wanted


«تحت تعقيب» از روي رمان گرافيكي «جي جي جونز» و «مارك ميلار» نوشته شده و بسياري از كارشناسان، فروش بسيار خوبي براي آن پيش بيني مي كنند.


* زيرك باش!
يك كمدي رمانس «پيتر سيگالي»! اين كارگردان آنقدر متخصص كشاندن سينماروها به سالن هاي سينما از طريق ساختن كمدي است (به ويژه اگر با عشق و عاشقي هم همراه باشد) كه از همين الان مي شود روي فروش «زيرك باش» شرط بست. سيگالي تاكنون فيلمهاي پرمخاطبي چون «طولاني ترين يارد» ، «50 قرار اول» ، «مديريت خشم» ، «پروفسور نخاله» و «اسلحه برهنه» را ساخته و در كمدي رمانس جديدش «استيو كارل» و «آنا هاتاوي» حضور دارند.اگر باز هم دنبال كمدي رمانس مي گرديد، تابستان 2008 «شوهر تصادفي» هم اكران مي شود. «گريفين دون» در مقام كارگردان هدايت «اوماتورمن» ، «كالين فارث» و «ايزابل روسيليني» را بر عهده گرفته و نتيجه كار، گرچه چندان، آش دهان سوزي نشده، اما به نظر بفروشد.


* زنده باد كمدي!
البته هنوز بازار كمدي ها داغ است. مگر مي شود «ويل فرل» در تابستان فيلم نداشته باشد؟! «برادران همقدم» ساخته «آدام مك كي» با بازي او و «جان ريلي» و «آدام اسكات» پر از كمدي هاي نازل فرلي!
البته كه «بن استيلر» هم بايد اثري را داشته باشد و اين بار «رعد گرمسيري» كه علاوه بر بازي آن را ساخته است. اين فيلم را استيلر با اختلافي هفت ساله نسبت به فيلم قبلي اش ساخته و در آن از حضور «جك بلك» و«رابرت داوني جونيور» نيز سود برده است. حتماً «رعد گرمسيري» پرفروش مي شود، اما بايد ديد از بين ويل فرل، استيو كارل، آدام سندلر و بن استيلر كدامشان بيشتر مي فروشند؟
اوه، «ادي مورفي» يادتان رفت. او هم با كمدي- تخيلي- فانتزي «ملاقات كردن ديو» ميهمان تابستان سينماهاي جهان است كه در آن نقش يك پرستار اورژانس را دارد كه بر سر اتفاقهايي با موجودات فضايي هم برخورد مي كند!
«مايك مه يرز» نيز با يك كمدي متفاوت در راه است. «معلم هندي دوست داشتني» داستان يك آمريكايي است كه به هندوستان مي رود و آنجا تحت تأثير يك معلم هندي آموزشهايي مي بيند، اما وقتي به كشورش باز مي گردد و قصد مي كند تعاليم هندي را در آن جا پياده كند، دنيايي از طنز و خنده مي سازد! «جسيكا آلبا» و «جاستين تيمبرليك» نيز در اين فيلم با «مه يرز» همبازي اند.

Mike Meyers as Pitka in Paramount Pictures\' The Love Guru - 2008


* ماجراهاي پولساز!
اما تابستان 2008 چند فيلم ماجرايي جذاب هم دارد. «هانكوك» آگن- درام- حادثه اي ساخته «پيتر برگ» (پادشاهي) كه تركيب جالب «ويل اسميت» و «شارليز تيرون» را كنار هم قرار داده و به نظر بتواند قاپ سينماروها را بدزدد.
«بانكوك خطرناك» هم اولين فيلم آمريكايي برادران «پنگ» است كه نيكلاس كيج را به ميان جنگلهاي تايلند برده و يك اكشن- ماجرايي- جنگي جالب را جلوي چشم مخاطب قرار مي دهد.«بابيلون AD» نيز يك تريلر علمي تخيلي است كه «ماتيو كاساويتس» آن را كارگرداني كرده و در آن «وين ديزل» همبازي «وينسنت كسل» شده است.
دو فيلم ديگر را اصلاً از ياد نبريد. «ويكي و كريستيانا در بارسلونا» آخرين كار «وودي آلن» و اولين فيلم اسپانيايي او (پس از دو فيلم انگليسي اش) با همان المانهاي آلني.
خاوير باردم، پاتريشيا كلاركسون، پنه لوپه كروز و اسكارلت يوهانسون (بازيگر مورد علاقه وودي آلن) در اين فيلم بارسلونايي بازي دارند.
و «مامي ميا» موزيكال- ماجرايي حتماً پرفروش «فيلدا ليود» با حضورمريل استريپ، پيرس برازنان و كالين فارث. اگر خواستيد به اين ليست، يك فيلم ديگر اضافه كنيد حتماً «آواز قو» خواهد بود. درام ماجرايي با مايه هاي كمدي با بازي كوين كاستنر و دنيس هاپر.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:15  توسط وحید ضرابی نسب  | 

مروري بر فيلمهاي پر سر و صداي تابستان 2008 (قسمت اول)

فصل خوب پول پارو كردن!

 
* وحيد ضرابي نسب

تابستان سينمايي... واژه اي كه خيلي از استوديوها و تهيه كنندگان هاليوودي عاشق آنند... وقت درو كردن پول... موقعي كه دنياي «بلاگ باستر»ها و دنباله ها و كمدي رمانس ها و تريلرها، بر دنياي واقعي ما تأثير مي گذارد و دغدغه اصلي صدها ميليون نفر مي شود...



روزهاي طلايي كارگردانان و ستاره ها و هفته هاي داغ سينماروها و منتقدان...!يك هفته است كه تابستان سينمايي آمريكاي شمالي و به تبع آن سينماي جهان آغاز شده و همه چهار ماه فرصت دارند تا از اين كارناوال رنگارنگ و مهيج لذت ببرند. گرچه خيلي از كارشناسان پيش بيني كرده اند كه با توجه به شكست بسياري از فيلمها در فصل بهار و فروشهاي پايين، تابستان امسال مانند سالهاي گذشته پررونق نباشد، اما آنقدر فيلمهاي دهان پر كن و مطمئناً پرفروش زيادي قرار است در اين چهار ماه اكران شود كه به نظر مي رسد بهترين فصل تابستان چند سال اخير را در پيش رو داريم .دلايلمان را مي خواهيد... اين هم چندين دليل بي نقص:


* وقايع نگاري نارنيا؛ شاهزاده كاسپين




چه كسي دوست ندارد دومين ماجراي نارنياها را بر پرده سينما ببيند؟! مطمئناً شما هم از الان منتظريد تا دوباره تصاوير فوق العاده از اين سرزمين افسانه اي را با همه خدايان و ديوها و فوب ها و حيوانات عجيب و غريبش ببينيد. حتماً هم دلتان براي «اسلان شير» تنگ شده و مي خواهيد بفهميد اين دفعه چهار تا بچه بازيگوش چطور مي خواهند نارنيا را نجات دهند؟!ماجراي «شاهزاده كاسپين» يك سال بعد از قصه «كمد، جادوگر و شير» روي مي دهد. البته به تاريخ آدمها يك سال؛ چون در واقع 1300 سال از سقوط جادوگر بدجنس قسمت اول گذشته است! آرامش نارنيا دوباره به خطر افتاده و خبري از دوران طلايي نيست. اين دفعه پادشاه شيطان صفتي به نام «ميراز»، سلطنت نارنيا را به دست گرفته و با وضع قواعد جديدي بر اين سرزمين، رحم و مهرباني را از بين برده است. حالا چهار بچه ماجراجو دوباره از طريق كمد وارد نارنيا مي شوند تا به كمك «اسلان شير»، «ميراز» را نيز شكست دهند.مي گويند اين يكي، از بخش اولش خوش ساخت تر و جذاب تر شده و «اندرو آدامسن» (شرك3) با رفع ضعفهاي «كمد، جادوگر و شير» برگ برنده قدرتمندي رو كرده است. پس، از همين الان منتظر فروشي بسيار بيشتر براي «شاهزاده كاسپين» باشيد.


* اينديانا جونز و پادشاهي جمجمه بلورين
بله، جناب اسپيلبرگ پس از 19 سال دوباره به معدن گنج خود زده تا باز با «ماجراهاي اينديانا جونز» همه را غافلگير كند. اين بار هم هريسون فورد (البته از نوع 60 ساله اش) با آن تازيانه معروف و كلاه جالب وسط ماجراهاي باورنكردني مي پرد و با كارهاي محيرالعقولش، نفس تماشاگران را مي برد. البته كه شصت و اندي سال، سن بالايي براي اين ژيگول بازيها!است، اما وقتي «سيلوستر استالونه» و «آرنولد شوارتزنگر»و «بروس ويليس» در سر پيري به معركه گيري افتادند و اتفاقاً مثل جوانها همه چيز و همه كس را از سر راه برداشتند، چرا آقاي فورد نتواند!؟




اسپيلبرگ پس از ساخت «مونيخ»، تمام برنامه هايش را به خاطر ساخت چهارمين «اينديانا جونز» كنسل كرد و چهار ماه تمام فيلم را در لوكيشن هاي جذاب جزاير هاوايي ساخت. علاوه بر هريسون فورد، كيت بلانشت (اليزابت) شيالابوف (ترانسفورمرز) و ري وينستون (بيوولف) نيز در فيلم حضور دارند.در نظرسنجي اخيري كه انجام شده بود «اينديانا جونز؛ قلمرو جمجمه بلورين» در صدر فيلمهايي قرار گرفت كه سينما روها مشتاقانه منتظرند تا آن را ببينند. درباره اين فيلم مي گويند كه صحنه هاي ميداني و جلوه هاي ويژه رايانه اي اش تمام طرفداران اسپيلبرگ را سرگرم مي كند و راضي نگه مي دارد. (اسپيلبرگ يك وجه هنري سازي هم دارد كه هر چند وقتي يك بار رو مي كند!).


* مرد آهنين
يك «كاميك بوك» ديگر از كمپاني معروف و پولساز «مارول» كه «مرد عنكبوتي» اش فقط پول پارو كرد (و مي كند). «ايرون من» البته پيش تر هم به سينما آمده بود، اما نه به اين گستردگي و حجم. سازندگان «مرد آهنين» اظهار كرده اند كه بهترين اقتباس سينمايي از يك كاميك بوك را ساخته اند، آن هم با جلوه هاي ويژه اي كه تصورش را نمي كنيد! اين بار البته خبر از تغييرات ژنتيكي و هورموني نيست و هيچ كس به عنكبوت و خفاش و گربه تبديل نمي شود! بلكه ماجراي «توني استارك»، مخترع بي نظير و نابغه اي است كه خودش را با پاره اي اختراعات و نوآوريها تبديل به نيمه انسان- نيمه روبات مي كند (ملغمه اي از «پليس آهني» و «فرانكشتاين!»)
البته اين دفعه سازندگان تصميم گرفته اند طعم سياست نيز به آن بدهند و اولين فيلم تبليغاتي سياسي در راستاي سياستهاي جنگ طلبانه آقاي بوش را خواهيد ديد. آدم آهني اين قصه به افغانستان مي رود تا موشك بفروشد!
در «مرد آهنين» كه آن را «جان فاواريو» (فصل شكار) ساخته، رابرت داوني جونيور، گوئينت پالترو، ترنس هاوارد و جف بريجز ايفاي نقش مي كنند. احتمال اينكه اين كميك «مارول» هم، سيل سينما روها را به سالن بكشاند، زياد است، اما بعيد مي نمايد به پاي «اسپايدرمن» برسد.


* مسابقه دهنده سرعت
برادران واچوفسكي پس از توليد «ماتريكس»ها و البته مشاركت در ساخت «كاروان» حالا با يك اثر كاملاً متفاوت به عرصه سينما بازگشته اند. اصلاً منتظر يك اثر فلسفي- تخيلي نباشيد كه «اسپيدريسر» فيلمي ورزشي- جوانانه است كه اتفاقاً خوب مي فروشد. فيلم تمام المان هاي يك اثر جوان پسند را دارد. بازيگران تازه كار و خوش قيافه، مسابقه اتومبيلهاي سرعت، يك ته مايه عشقي پررنگ... باز هم بگويم؟ البته براي خالي نبودن عريضه «كريستيا ناريچي» هم نقشي در فيلم بازي كرده تا اسم او هم به كمك ديگر عوامل جذاب فيلم بيايد.«مسابقه دهنده سرعت» يك سريال موفق تلويزيوني بوده كه حالا پا به پرده نقره اي سينما گذاشته و «اميل هيرچ» و «ماتيوفاكس» در آن بازي مي كنند.


* چه اتفاقي در وگاس افتاد؟
مگر مي شود تابستان باشد و بازار كمدي رمانس داغ نشود؟ !«چه اتفاقي در وگاس افتاد» اولين فيلم از اين دسته پرفروش است كه از همان فرمولهاي امتحان پس داده قبلي تبعيت مي كند. تلاش زوج جواني براي به دست آوردن پول كه آنها را به لاس وگاس مي كشاند و البته كه چاشني هميشگي عشق و خنده، شانس است. شعار اين فيلم نيز «شانس بياور» انتخاب شده و حضور «كامرون دياز» پس از مدتها دريك كمدي- رمانس، حتماً خيليها را روانه سينما مي كند. «اشتون كاچر» زوج او در فيلم است كه اولين كار مهم «تام هرگان» در مقام كارگردان به شمار مي آيد.


ادامه دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:15  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهي به «تاوان» ساخته جورايت؛

 جنگ، عشق ، گناه و ديگر هيچ...

  
وحيد ضرابي نسب

* تاوان ATONEMENT
كارگردان: جورايت
فيلمنامه: كريستوفر همپتون (براساس رمان يان مك ايوان)
بازيگران: كايرانايتلي، جيمز مك آوي، ونسا ردگريو، سائوروس رونان
مدير فيلمبرداري: سميوس مك گاروي
تدوين: پال تات هيل
تراژدي- جنگي - درام - رمانس
123دقيقه

Focus Features' Atonement



خلاصه فيلم:انگلستان... 1935... كمي پيش از آغاز جنگ جهاني دوم... خانواده تاليس در حال گذراندن تعطيلات خود در يك منطقه ييلاقي هستند. سيسيليا دختر بزرگ خانواده رابطه عاطفي نزديكي با روبي برقرار كرده (روبي با هزينه تاليس ها در معتبرترين دانشگاه انگلستان تحصيل مي كند) و به نظر، زمينه ازدواج اين دو در حال فراهم شدن است. بريوني خواهر كوچكتر كه مشغول نوشتن يك نمايشنامه است نيز با روبي رابطه خوبي دارد، اما چند سوء تفاهم باعث مي شود او گمان كند روبي يك بيمار است و قصد آزار و اذيت خواهرش را دارد.در اين ميان، روبي به دليل ارتكاب گناه نكرده دستگير مي شود و به انتخاب خودش به جنگ فرستاده مي شود...
5 سال بعد... بريوني بشدت از گناه خود پشيمان شده، اما سيسيليا حاضر نيست او را ببيند.روبي هم ديگر يك افسر تأثيرگذار ارتش انگلستان در جنگ جهاني دوم در شمال فرانسه است. سيسيليا براي ديدن روبي به شمال فرانسه مي رود...
كات... بريوني 70ساله ... او نويسنده مشهوري شده و آخرين كتاب خود را با نام «تاوان» مي نويسد... او در يك مصاحبه تلويزيوني پرده از انتهاي اين تراژدي بر مي دارد.


اول) چند سالي بود غافلگير نشده بودم. البته در اين مدت بودند فيلمهايي كه تحسين شان كرده بودم و به نظرم جزو بهترينهاي هزاره سوم مي آمدند، اما هيچ گاه اين چنين تحت تأثير قرار نگرفته بودم كه «تاوان» مرا ميخكوب كرد. قبل از هر چيز اعتراف مي كنم هيچ مضموني مثل درام- رمانس هايي كه به تراژدي ختم شود، نمي توانند اين چنين تأثيرگذار باشند. اگر بعد از ده ها سال هنوز هم «كازابلانكا» فيلم محبوب همه است حتماً به همين دليل است. بنابراين قصه فيلمهايي چون «تاوان» با عاشقانه هاي پررنگ هاليوودي كاملاً متفاوت است.

دوم)بايد «تاوان» را ببينيد تا بعد بتوانيم درباره آن بحث و بررسي كنيم.
واقعاً يكي از قوي ترين برداشتهاي سينمايي از رمانهاي ادبي شايد در طول تاريخ سينما. كريستوفر همپتون انصافاً شاهكار كرد و اقتباس سينمايي اثر يان مك ايوان را به بهترين نحو در اختيار جو رايت قرار داده است. روند منطقي و پيش برد فوق العاده قصه، شخصيت پردازي و معرفي بي نظير كاراكترها، ديالوگهاي چفت و بست دار و پرمايه، اتفاقات و حوادث غير قابل پيش بيني و تأثيرگذار، تعريف آدمها در موقعيتهاي مختلف، واكاوي درونمايه هاي اخلاقي انساني، گناه و اثرات آن و نمايش يك عشق واقعي چه در آرامش ييلاقات انگلستان و چه در بحبوحه جنگ در شمال فرانسه...
با اينكه «تاوان» نامزد اسكار براي بهترين فيلمنامه اقتباسي بود، اما با تمام احترام به «پيرمردها سرزميني ندارند» به نظرم كار همپتون لياقت بيشتري براي مجسمه طلايي داشت.
اما جو رايت كارگردان؛ سه سال پيش «غرور و تعصب» او با بازي همين كايرانايتلي كه بهترين اقتباس سينمايي رمان جين آستين بود، با مايه هاي رمانس - درام ماجرايي، موفق شد اقبال منتقدان و تماشاگران را همراه داشته باشد و حالا رايت با يك شاهكار ديگر نشان داد متخصص برگردان تصويري رمانهاي تاريخي - درام - رمانس است.

Keira Knightley and James McAvoy in Focus Features' Atonement


انصافاً كار او در «تاوان» در خور تحسين است. چه ضرباهنگي كه او براي ريتم فيلمش در نظر گرفته، چه پايان بندي فوق العاده اش، چه كادرها و نماهاي انتخابي و لوكيشن ها و كارگرداني صحنه هاي آرام و جنگي ... او چندين بار هم از ترفند چند برداشت از يك روايت استفاده كرده كه بهترين آن صحنه افتادن قطعه گلدان در حوض وسط باغ و شيرجه سيسيليا براي درآوردن آن است كه يك بار از ديد بريوني و يك بار از ديد واقعيت به تصوير كشيده شده است.
برگ برنده «تاوان» سكانسهاي پاياني است. جايي كه تخيل بريوني 70 ساله با واقعيت در هم مي آميزد و تماشاگر هر چقدر هم كه فيلم بين حرفه اي باشد رو دست مي خورد.
(دوباره و دوباره اين صحنه ها را ببيند.)
اما فيلم يك برگ برنده بزرگ ديگر هم دارد و آن سكانس پلان 5 دقيقه و 20 ثانيه اي تخليه چند ده هزار سرباز انگليسي در ساحل است. حتماً در اين نما - سكانس حيرت آور، مك گاروي از استدي كم استفاده كرده، ولي اينكه چگونه و با چه ترفندهايي، هنوز هم نفهميده ام !دوربين در اين چند دقيقه همه كار مي كند؛ دور مي زند، بالا و پايين مي رود، به كاراكترها نزديك مي شود، روي جزيي ترين اتفاقات صحنه زوم مي كند، تله و وايد مي شود و همه چيز بدون هيچ كاتي ...
در كل فيلمبرداري «تاوان» يكي از بهترين هاي دهه اخير است ( چه در صحنه هاي جنگي و چه در لوكيشن آرام ييلاق تاليس ها) بازي ها نيز در «تاوان» بي نقص هستند. كايرانايتلي مثل هميشه خوب است و جيمز مك آوي كشف جديد هاليوود كه از او بيشتر از اينها خواهيد شنيد.
بازيگر نقش بريوني 13 ساله نيز فوق العاده است.
در كل «تاوان» يكي از تأثيرگذارترين و استانداردترين توليدات سالهاي اخير است. هنوز هم معتقدم پايان فيلم غافلگيرتان خواهد كرد. همين...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:38  توسط وحید ضرابی نسب  | 

درباره «سوئيني تاد» آخرين اثر تيم برتون؛

پيراشكي خوشمزه، الان مي پزه!

وحيد ضرابي نسب

خلاصه فيلم:
بنجامين باركر «سلماني آرام و خوشبخت خيابان فليت» است. او زندگي خوبي با همسر و دخترش دارد، اما يك قاضي شيطان صفت، عاشق همسر او مي شود و براي راحت شدن از شر باركر، به او تهمتي سنگين مي زند و به جرم نكرده، به زندانش مي اندازد.اما باركر از زندان مي گريزد و در جستجوي همسر و دخترش بر مي آيد. او به محل سلماني اش باز مي گردد، اما خانم لاوت كه يك پيراشكي پزي در طبقه پايين مغازه سلماني او دارد، به او مي گويد: قاضي تورپين، همسر او را كشته است!
بنجامين البته دوباره سلماني اش را راه مي اندازد، اما با قصد اينكه روزي قاضي تورپين را به آنجا بكشاند وبا تيغ سلماني گلويش را ببرد !اما اين ايده كم كم رنگ ديگري مي گيرد و بنجامين به كمك خانم لاوت، دست به يكسري قتلهاي زنجيره اي مي زنند. مرد سلماني گلوي مشتريان را حين اصلاح مي برد و گلوهاي بريده شده را در اختيار خانم لاوت مي گذارد تا خوشمزه ترين پيراشكي گوشت شهر را بپزد و در اختيار مشتريان قرار دهد !البته بنجامين نمي داند كه همسرش زنده است و چون خانم لاوت عاشق او شده، به او حقيقت را نگفته تا با هم ازدواج كنند... و قرباني آخر اين سلماني؟!
***


از تيم برتون بگويم يا از سينمايش؟!از جاني دپ يا فيلمهايش؟ !به تاريخچه موزيكالها اشاره كنم يا پروژه آثار سريال كيلري را مرور نمايم؟ !تمام اين مباحث آنقدر تكرار شده كه هر بيننده عادي سينما مي تواند در ستايش برتون صفحاتي بنويسد و تمام قاتلان زنجيره اي سينما را نام ببرد.
اما «سوئيني تاد» شايد متفاوت ترين اثر چند ماه اخير جهان است؛ البته (حتما) چون كارگردانش متفاوت ترين فيلمساز چند سال اخير سينماي جهان است !از اين مرد عجيب خيلي ماندگارها ديده ايد.
از «اسپيي هالو» و «ادوارد دست قيچي» تا «ماهي بزرگ» و «عروس مرده» بگيريد تا «چارلي و كارخانه شكلات سازي» هر كدام متفاوت با ديگري اما با يك امضا؛ تيم برتون...!
در اين مجال كوتاه نمي خواهم درباره سينماي «برتون» بحث كنم كه خود سلسله مطالبي جداگانه مي طلبد.
اگر فيلم را ديده ايد كه هيچ، اما اگر هنوز «سوئيني تاد» را نديده ايد، براي تصور آن مي توانيد انديشه ها و فرم ساختاري و نگاه تصويري تيم برتون را به همراه كاريزماي جاني دپ و مقدار متنابهي خون و گلوي بريده وموزيكال ولندن قرن 19 را در يك مخلوط كن بريزيد، حتماً معجون خوشمزه اي به نام «سوئيني تاد» به دست خواهد آمد !
ششمين همكاري دپ و برتون يك شاهكار نيست، اما يك اثر استاندارد و فوق العاده تيم برتوني است كه با موضوع اصلي «انتقام» از روي نمايشنامه اي به همين نام اقتباس شده است. «سوئيني تاد» براي اولين بار در سال 1846 در محله «people» انگلستان معرفي شد. مي گويند اين شخصيت قاتل سريالي آرايشگر، ما به ازاي واقعي هم داشته كه در اوايل قرن 19، با گوشت گلوي قربانيانش «پاي گوشت» درست مي كرده است!به هر حال فيلم برتون بهترين برگردان تصويري اين نمايشنامه است. در «سوئيني تاد2007» با يك انسان آرام و مهربان و خانواده دار روبروييد كه به خاطر ظلم و جفايي كه در حقش شده و محبوبش را از چنگش درآورده اند، تصميم مي گيرد از دشمنان خود انتقام بگيرد، اما خود دشمن مي شود براي مردم و مي شود يك سلماني شيطان صفت. از سويي عشق خانم لاوت به بنجامين كه كم از عشق بنجامين به همسرش ندارد، آن پايان تراژيك را رقم مي زند.
علاوه بر روايت جالب و تأثير گذار، فيلم داراي سبك بصري خارق العاده اي است. جز سكانسهايي كه بنجامين هنوز خوشبخت است و خانواده دارد، رنگ بقيه صحنه ها سياه و سفيد همراه با يك سرخي گرافيكي بي نظير است كه فضاي رعب و وحشت را بيشتر تداعي مي كند.
«سوئيني تاد» يك موزيكال است، ولي نه از جنس بقيه موزيكالها. معمولاً كمتر موضوعات قتل و جنايتهاي زنجيره اي راه به دنياي شاد موزيكالها مي يابند و اكثراً هم دوست دارند به تماشاي يك موزيكال مفرح بنشينند اما اينكه جاني دپ، گلوي مشتري ببرد يا بونهم كارتر با گوشت آن پيراشكي بپزد چيز جديدي است!
به هر حال شايد «سوئيني تاد» به اندازه برخي كارهاي ماندگار آقاي برتون در خاطره ها نماند، اما شمايل جاني دپ با آن گريم فوق العاده و رنگ بندي و رعب و وحشت، حالا حالاها فراموش نشدني است. مي توان تنها در آخرين سالهاي عمر سينما !و در زمانه غرق شدن ميان توليدات نازل و حال به هم زن هاليوود دعا كرد كه تيم برتون براي سينما باقي بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط وحید ضرابی نسب  | 

پيشنهادي براي مقابله هنري با شيطنتهاي سياسي

موضوع : خليج فارس 

 

* وحيد ضرابي نسب

 

تاكنون چند بار شنيده ايد كه: «هيچ زباني مثل زبان هنر برنده و تأثيرگذار نيست و امروزه بايد فقط با ابزار هنر حرف زد.» چند بار در سخنراني ها، اظهارنظرها و همايشها گفته اند (آن هم با تأكيد فراوان) كه هنر ديگر فقط «هنر» نيست كه به خاطر نوآوري و يا انتزاعي بودن، ايجاد مفاهيم يا انگيزش تفكر و يا حتي سرگرمي و تفريح دنبالش باشيم، بلكه امروز «هنر» سياست ، اقتصاد و فرهنگ است. البته كه در اين شرايط اگر كسي هنرمندتر باشد، مطمئناً راحت تر مي تواند حرفش را به كرسي بشناند و اتفاقاً همه هم باور كنند.

اين جملات شيرين را شايد خودمان و خودتان هم بارها و بارها گفته ايم و گفته ايد، اما تنها در حد حرف و جمله يا حداكثر يك مقاله و گزارش باقي مانده و هيچ گاه عينيت نيافته است. در جهان معاصر كه هنر به ويژه سينما، تلويزيون و موسيقي تك تك افراد را مسحور و مقهور خود كرده و از طريق فريم، ملودي و امواج اينترنت، ماهواره و راديو و تلويزيون، سياستهاي منطقه اي و بين المللي چيده مي شود و صاحبان هنر در جهت تمايلات و سليقه اي خود، فرهنگ و انديشه مردمان دنيا را تغيير مي دهند، آنها كه اين ابزار را ندارند يا نمي دانند چگونه از آن استفاده كنند، محكوم به پذيرش آنچه بقيه برايشان تصميم مي گيرند، هستند.

اين مقدمه شايد طولاني را گفتم تا برسم به بحث فعلي كه جامعه ما را در بر گرفته است. قصه نسبت دادن نامهاي غيرواقعي به «خليج هميشه فارس» خيلي جديد نيست و چند صباحي است كه خيلي ها قصد دارند نام اين خليج استراتژيك را به نفع خود مصادره كنند و علاوه بر اين، قدمت، تاريخ و هويت يك ملت را بشكنند. البته ما ايراني ها هم كه انصافاً حداقل در اين موارد (كه نام و اعتبار ايران به خطر مي افتد) با هم متحد مي شويم، به اندازه كافي و از هر طريقي اعتراضات، نظرات و شواهد خود را در باب اين موضوع اعلام كرده ايم جز از طريق هنر!

واقعاً نبايد پرسيد كه چرا ما هيچ توليد فاخر سينمايي در بحث خليج فارس نداريم؟ آيا نمي شد همان نوآوري پسنديده اي كه در باب «فرش» انجام دادند (ساخت 15 فيلم كوتاه توسط بزرگان سينماي ايران) براي اين «خليج هميشه فارس» كه ضرورتش خيلي بيشتر است، انجام داد؟

چرا تلويزيوني ها كه در هر بحثي سريال مي سازند و روي پروژه هاي عظيم، سرمايه گذاريهاي آن چناني مي كنند حاضر نيستند در موضوع «خليج فارس محبوب» نيز لااقل يك پروژه با بودجه خوب بسازند؟ ميان اين همه توليدات رنگارنگ سينمايي و تلويزيوني، آيا جاي فيلم، سريال يا حتي مجموعه اي تأثيرگذار در اين مورد خالي نيست؟

در عرصه موسيقي هم جز يك تقليد ناجور از ترانه هاي لوس آنجلسي و يكي دو كار نازل هيچ توليد ارزشمند براي خليج فارس ساخته شده و البته در ساير هنرها هم...

به نظر مي رسد وقت آن رسيده كه به جاي دادن بيانيه و اعتراض و سخنراني و حرف و چيزهايي كه ممكن است حتي از مرزهاي ما خارج نشود، با توليدات سينمايي، تلويزيوني، موسيقي يا اين دست ابزارهاي تأثيرگذار حقانيت ايران و خليج فارس را به دنيا ثابت كنيم. همين جا از دوستان خانه سينما و وزارت ارشاد يا هر نهاد متولي ديگري مي خواهيم پروژه اي نظير «فرش ايراني» را براي «خليج فارس» كليد بزنند تا با زبان تصوير به جهانيان ثابت كنيم اين خليج از ابتدا «فارس» بوده و تا انتها «فارس» مي ماند. همين جا از دوستان تلويزيون و مسؤولان صدا و سيما مي خواهيم تا در كنار اين همه پروژه هاي عظيم تاريخي هزينه بر، مجموعه اي درخور شأن هويت و فرهنگ و تاريخ ايران با محوريت خليج فارس توليد كنند.از مديران عرصه موسيقي، نقاشي، تئاتر، هنرهاي تجسمي و همه هنرمندان هم مي خواهيم با زبان تأثيرگذار و ماندگار هنر، شيطنت آنها كه دشمن مليت و هويت بزرگ ايراني ها هستند را نقش برآب كنند.

اين قضيه جدي است و فقط زبان هنر مي تواند حقانيت ما را ثابت كند، اگر خودمان هم بخواهيم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49  توسط وحید ضرابی نسب  | 

نگاهي به كارنامه پولسازترين بازيگران در سال 86 ؛

 آنها پول پارو مي كنند!

 

* وحيد ضرابي نسب

بارها گفته ايم در آوردن آمار و ارقام سينمايي به خصوص اگر درباره فروش فيلمها، تعداد تماشاگران، دستمزد ستارگان و يا بازيگران پولساز باشد هميشه جذاب و مخاطب پسند است. حتي اگر يك تماشاچي خاص يا مخاطب حرفه اي باشيد باز هم نمي توانيد هيجانتان را از ديدن ليست دستمزد و يا فروش فيلمهاي بازيگران سينما پنهان كنيد.
ما هم طبق روال چند سال اخير با ليست كردن فروش فيلمهاي اكران 86 و استخراج آمار گيشه تهران و شهرستانها، ليست پولسازترين بازيگران سينماي ايران در سال گذشته را پيش روي شما قرار مي دهيم. البته باز هم بايد تأكيد كنيم فقط بازيگراني را در نظر گرفته ايم كه بيش از يك فيلم روي پرده داشته اند، براي همين جواد رضويان، ايرج طهماسب، فرامرز قريبيان و چند بازيگر ديگر را حذف كرده ايم. نيكي كريمي، محمدرضا فروتن و هديه تهراني فيلمي نداشتند و براي بهرام رادان، پرويز پرستويي و رضا كيانيان 86 اصلاً سال سينمايي خوبي نبود....

 


باشگاه ميلياردي ها ...
ما هم مي دانيم كسي براي «نيوشا ضيغمي» به سينما نمي رود و زحمت خريدن بليت و دو ساعت تحمل فيلم ايراني را به خود نمي دهد، اما ما تابع آماريم. اين بازيگر جوان سينما با سه فيلم پر فروش درصدر بازيگران سال 86 ايستاده است. حتماً برايتان جالب است كه بدانيد هر دو فيلم پولساز سال گذشته كه با گيشه هايي حيرت آور، ركورددار فروش در سينماي ايران هستند از حضور نيوشا ضيغمي سود برده اند. هر چند پلانهاي او در «اخراجي ها» خيلي كوتاه بود و در «توفيق اجباري» هم آن چنان نقش پررنگي نداشت، اما در «پارك وي» جيراني با آن نقش متفاوت، بازي خوبي ارايه داد و البته قبل ترش هم در چند كار سينمايي خوش درخشيده بود.به هر روي، نيوشا ضيغمي (كه يك جورايي كشف محمدعلي سجادي در «شوريده» بود) به متوسط فروش يك ميليارد و 830 ميليون تومان براي هر فيلم (بله، درست خوانديد!) نفر اول بازيگر پولساز 86 بود. البته نفر دوم هم يك ستاره سينما نيست، «رضا عطاران» بازيگر - كارگردان محبوب جعبه جادويي، حالا در سالنهاي تاريك سينما هم پول به جيب تهيه كنندگان مي ريزد. او با دو فيلم پر فروش «توفيق اجباري» و «كلاهي براي باران» و متوسط فروش يك ميليارد و 750 ميليون تومان براي هر فيلم ثابت كرد از خيلي سوپر استارهاي سينما و از خيلي جوانان خوش برورو و تيپيكال امروزي، پرطرفدارتر است.نوبتي هم باشد نوبت مي رسد به يكي از دو سوپر استار سينماي ما، يعني محمدرضا گلزار ستاره اي كه كم كم دارد بازيگري را هم ياد مي گيرد و پس از چند سال حضور در سينماي ايران، حالا مي شود روي او از نظر «بازيگري» حساب باز كرد!
گلزار را پولسازترين؛ بازيگر حال حاضر ايران مي دانند كه سال پيش با دو فيلم «كلاغ پر» و «توفيق اجباري» خيلي ها را به سينما كشاند و به طور متوسط هر فيلمش يك ميليارد و 650 ميليون تومان فروخت.


اما «توفيق اجباري» يك بازيگر پولساز ديگر هم داشت و آن باران كوثري بود. بازيگر تواناي سينما كه علاوه بر اين فيلم لطيفي، در «روز سوم» او و «خون بازي» مادرش رخشان بني اعتماد هم هنرمندانه حضور داشت. باران كوثري كه يك سيمرغ بلورين هم در كارنامه دارد با متوسط فروش يك ميليارد و 50 ميليون تومان براي هر فيلم چهارمين بازيگر پولساز سال بود.
نكته جالب درباره اين چهار نفر اينكه همگي در «توفيق اجباري» حضور داشته اند و شايد بتوان نيمي از موفقيتهاي آنان را به حساب كارگردان خوشفكري چون محمد حسين لطيفي نوشت.

آن ها هنوز مي فروشند...
يك سال خوب براي اكبر عبدي؛ محبوبترين ستاره كمدي دهه 60 و اوايل دهه 70 پس از بيش از 10 سال فراموشي و سكوت، با حضور در چندين فيلم كه اكثراً هم فروشهاي خوبي داشتند، دوباره درصدر قرار گرفت.
عبدي سال پيش پنج فيلم «اخراجي ها»، «كلاغ پر»، «قاعده بازي» و «هدف اصلي» و «گوشواره» روي پرده داشت كه البته منهاي آخري كه اكران عجيب و چند سئانسي داشت (و به همين دليل فروش 10 ميليون توماني «گوشواره» را در فروش كلي فيلمهاي او دخالت نداديم!) متوسط فروش هر فيلم او 950 ميليون تومان بود. اين اتفاق براي احياي بازيگر توانايي چون اكبرعبدي حتماً مؤثر بوده و خواهد بود. البته اگر او كمي هم در انتخابهايش دقت كند.
حالا ديگر نوبت مي رسد به بازيگر محبوب و توانايي چون امين حيايي كه سال پيش با چهار فيلم خوش درخشيد. البته اين از بدشانسي او بود كه كپي قاچاق «نقاب» خيلي زودتر از اكران فيلمش دست به دست گشت و البته «سنگ كاغذ قيچي» به رغم پيش بيني ها با بي مهري مخاطبان روبرو شد وگرنه چه بسا جاي او الان در صدر پولسازهاي سال بود. به هر حال امين حيايي با متوسط فروش 900 ميليون تومان براي هر فيلم و ماندن در بين بازيگران پولساز چند سال اخير، همچنان گزينه اول تهيه كنندگان است.


و پركارترين بازيگر سال : «محمدرضا شريفي نيا» او سال گذشته 6 فيلم روي پرده داشت: «اخراجي ها، مهمان، پارك وي، نصف مال من نصف مال تو، محاكمه و در شهر خبري هست، نيست؟» كه جز آخري، همگي فروشهاي قابل قبولي داشتند. متوسط فروش فيلمهاي شريفي نيا هم به 870 ميليون تومان رسيد تا اين بازيگر چاق و كوتاه قد، بزند روي دست خيلي از خوش تيپ هاي سينما!
مهناز افشار ... نمي شود ليست پرفروشهاي يك سال را بست و نام او را نديد. بازيگري كه سعي كرده نگذارد فقط چهره اش سوژه يك باشد و كمي هم «بازي» را چاشني حضورهايش در سينما كرده. او در سال 86 دو فيلم «كلاغ پر» و «محاكمه» را روي پرده داشت كه با متوسط فروش 750 ميليون تومان، كارنامه كوچك و قابل قبولي ارايه داد.
شايد شما هم خيلي موافق نباشيد مثلاً حديث فولادوند را در اين جاي ليست بياوريم، اما او سال گذشته با حضور در «كلاهي براي باران» و «هدف اصلي» متوسط فروش 650 ميليوني براي هر فيلمش رقم زد كه نمي شود از آن چشم پوشيد.

تهيه كننده ها دوستشان دارند...
اما در ميان نفرات بعدي، يك چهره جوان فتوژنيك ديگر مي بينم. پوريا پورسرخ كه دو سالي بيشتر نيست در قامت شبه ستاره رخ نموده و سال قبل پنج فيلم روي پرده داشت (باور نكردني است نه؟!) شامل مهمان، عاشق، پسران آجري، روز سوم و مصائب دوشيزه كه به جز فروش ناچيز آخري (30 ميليون تومان) متوسط فروش چهار اثر ديگرش شد  450 ميليون تومان رقمي بسيار خوب براي بازيگر نو ظهوري در سينما و تلويزيون ايران.
شقايق فراهاني هم در سال 86، دو فيلم پر فروش «نصف مال من، نصف مال تو» و «مهمان» را در كنار «قلقلك» و «صحنه جرم ورود ممنوع» و با متوسط فروش 400 ميليون تومان پايين تر از پوريا پورسرخ ايستاد. شقايق فراهاني چند سالي هست با بازي در فيلمهاي كمدي تا همين بدنه ليست پر فروش ها بالا مي آيد.
مريلا زارعي هم با همين ركورد 400 ميليون فروش براي همين فيلم، سال بدي نداشت. گر چه «زاگرس» با حضور او 20 ميليون هم نفروخت و «دستهاي خالي» هم اقبالي نداشت، اما حضور در «نصف مال من نصف مال تو» او را در ميان بازيگران تقريباً پولساز قرارداد. داريوش ارجمند هم با بازي در دو فيلم «قاعده بازي» و «رئيس» و با همين ميزان فروش موفق ترين سال سينماي اش را از لحاظ پولسازي تجربه كرد.اما رده هاي بعدي شاهد حضور خسروشكيبايي (دو فيلم با متوسط فروش 310 ميليون) هانيه توسلي (دوفيلم با متوسط فروش 320 ميليون) جمشيد هاشم پور (سه فيلم با متوسط فروش 280 ميليون) و افسانه بايگان (دو فيلم با متوسط فروش 270 ميليون) است. البته اشاره كنيم بهرام رادان با اينكه با دو فيلم «خون بازي» (نقش افتخاري و كوتاه) و «چهار انگشتي» متوسط 300 ميليون فروش داشت، اما بدترين سال سينماي اش را تجربه كرد. ابتدا توقيف و سپس قاچاق «سنتوري» باعث شد هم اين فيلم يك فروش همپاي «اخراجي ها» را از دست بدهد و هم رادان بيشتر به حاشيه برود. «چهارانگشتي» هم كه جزو اميدهاي فروش ميلياردي بود فقط 180 ميليون فروخت تا سال 86، سال رادان نباشد.


فقط پيش بيني است ...
اما اين هم يك پيش بيني براي سال آينده. محمدرضا گلزار با فيلمهاي «مجنون ليلي»، امين حيايي «دايره زنگي»، «زنها فرشته اند» و «يك اشتباه كوچولو»، رضا عطاران با «قرنطينه»، «تيغ زن»، «تسويه حساب» و «خروس جنگي» و بهرام رادان با «كنعان» و «كارناوال مرگ» و مهران مديري با «دايره زنگي» و «هميشه پاي يك زن در ميان است» پولسازترين بازيگران سال 87 خواهند بود.

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:48  توسط وحید ضرابی نسب  |